eitaa logo
ریحانه
47.3هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
1.5هزار ویدیو
245 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
💞 | خانه آقا 🔻 آخرین بار مرضیه را افطار ماه مبارک ۱۴۰۰، سر قطعه‌ی ۲۹ دیدم. ما یک سال با هم همکار بودیم. آن شب او را از نیم‌رخش شناختم. کنار همسرش و دختری ایستاده بود که انگار توی لپ‌هایش دو ترب قرمز کاشته‌اند. 🔻 بعد از حال‌و‌احوال اسمش را که پرسیدم، گفت: «نورا.» کمی که حرف زدیم بهم گفت: «دلم می‌خواست جشن تکلیفم رو پیش آقا بگیرم اما نشد. مامانم بهم قول داد که نماز عید فطر می‌ریم مصلی پشت سر آقا، بازم نشد.» بغض گلوی دخترک را فشار داد: «خیلی آقا رو دوست داشتم. دلم می‌خواست ببینمشون... حالا که اومدیم خونه‌ی آقا خیلی خوشحالم.» ✍🏻 منصوره جاسبی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | خیاط‌خانه‌ خیابانی 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 اولین‌بار است موظف به ایستادن سر پستی نیستم، نه قرار است راوی باشم نه وقت مصاحبه‌ای دارم. فقط آمده‌ام تا یکی از زنان تجمع باشم. مادری که به دخترانش قول داده اگر مشق‌ها را زود بنویسند و برای معلم‌ها بفرستند جایزه‌شان زودتر رفتن و پرچم‌چرخاندن است. خودم و دخترانم را بین جمعیت رها می‌کنم، اما از آن نویسنده‌ی سمجی که به دنبال آشناشدن با آدم‌هاست رهایی پیدا نکرده‌ام. زن تنهایی را می‌بینم که به نظر آشنا می‌رسد. کنار موکبی، پشت چرخ‌خیاطی نشسته. پرچمی گذاشته زیرسوزن و ریش‌ریش‌ها را دوردوزی می‌کند. می‌روم سمتش‌. می‌پرسم: «خودتون رو معرفی می‌کنید؟!» می‌گوید: «اسمم؟ یکی از مردم ایرانم.» 🔻 چه اسم مناسبی برای خودش گذاشته. می‌تواند هم خودش باشد هم همه‌. نمی‌خواهد کسی او را بشناسد. یک‌روز توی تجمعات دوتا خانم با چرخ خیاطی دیده که پرچم‌ها را تعمیر می‌کنند. روز بعد می‌شود سومین نفر از همین اجتماع کوچک. به خودش گفته: «این‌طوری می‌تونی مؤثرتر باشی‌.» خیاط افتخاری حضرت معصومه(س) است. قبل از جنگ چادرهای رنگی زائران حرم را می‌دوخته، لباس خادم‌ها و پرده‌های مخمل حرم را.‌ حالا هرشب چرخ را توی صندوق عقب ماشین می‌گذارد و خودجوش با مردم شهر همدلی می‌کند. از موکب کناری‌اش برق می‌گیرد و کارخودش را بی‌سروصدا ادامه می‌دهد. 🔻 هر لحظه‌ای که می‌گذرد صف مردم برای اینکه زنی که نمی‌خواهد کسی او را بشناسد پرجمعیت‌تر می‌شود. زنی که سردرگم نیست و سریع‌تر از چیزی که باید مرکز عالم خودش را تشخیص می‌دهد. می‌گویم: «دیگه چیزی نمی‌خواید بگین؟» می‌گوید: «موکبا که جمع می‌کنن دیگه برق ندارم وگرنه دوست دارم بیشتر بمونم، تا اذان صبح.» حرفش که تمام می‌شود، متوجه می‌شوم او را قبلا کجا دیده‌ام. دانشگاه قم فلسفه خوانده و عضو فعالی از جمع دانشجویان انقلابی بوده. سرباز گمنامی که این روزها شیفت‌ افتخاری خیاط‌خانه‌ی حرم را توی خیابان‌ها حاضر می‌شود. ✍🏻 فاطمه‌سادات موسوی 🗓 شماره ٢۴۵ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💞 | فکر می‌کردم خودم قراره بمیرم! 🔻 بین آن‌همه دختر و زن جوانی که به سمت کشوردوست می‌روند، سن‌وسالش توجهم را جلب می‌کند. نزدیکش می‌شوم: «حاج‌‌خانم! برای مراسم روز دختر اومدین؟» چادرش را روی صورت نقلی‌اش مرتب می‌کند: «آره. از بعد آقا دلم نمی‌کشید بیام اینجا. طاقت نداشتم. یه بار فقط چهلم اومدم، یک بارم الان.» اشک توی چشم‌های خاکستری‌اش جمع می‌شود. 🔻 می‌پرسم: «آقا رو دیده بودین؟» بغضش را قورت می‌دهد: «خادم بیت بودم. چقدر اینجا نون بسته‌بندی کردیم، غذا آماده کردیم.» دست می‌گذارم روی شانه‌اش و می‌گویم: «خدا صبرتون بده» اشک لای چروک‌های صورتش راه می‌گیرد: «آخرین بار فاطمیه آقا رو دیدم. خیلی گریه می‌کردم. خودمم نمی‌دونستم چرا. داغ داشتم انگار، هرچی گریه می‌کردم داغم سرد نمی‌شد. به دلم افتاده بود این آخرین باره که آقا رو می‌بینم. فکر می‌کردم خودم قراره بمیرم. نمی‌‍‌دونستم...» جمله‌اش ناتمام می‌ماند. می‌گویم: «ان‌شاء‌الله خادمی پسرشون رو کنین» دست‌هایش را بالا می‌گیرد و می‌گوید ان‌شاء‌الله، ان‌شاء‌الله. ✍🏻 زهرا رشیدی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 درختی که آغوش گشوده است 🔰 روایت یک نوزاد ٢٣ روزه از زبان مادربزرگ ▪️ چندسال پیش بود که فهمیدم گیاهان هم احساس دارند؛ که از کنده شدن برگ‌هایشان ناراحت می‌شوند و حرف‌های محبت‌آمیز می‌تواند وادارشان کند، بیشتر گل‌ بدهند و شکوفه کنند. این را خودم تجربه کرده‌ام و از آدم‌های گیاه‌دوست زیادی هم شنیده‌ام. اگر ذره‌ای هم شک داشتم، وقتی ماجرای نوزاد بیست و سه روزه و درخت را شنیدم، یقین کردم؛ یقین کردم که درختی می‌تواند از صدای انفجار بترسد و از دیدن تنی نحیف میان هوا و زمین غمگین شود و با شاخه‌هایش، مانع کوبیده شدن نوازدی بیست‌و‌سه روزه‌ روی زمین شود. ▫️ نوزادها ظریف و حساس‌اند. کوچک‌ترین حرکت اشتباهی می‌تواند بهشان آسیب بزند، چه برسد به انفجاری مهیب، که موج حاصل از آن، تنِ سبک‌شان را پرت کند و... . دخترم که به دنیا آمد، بزرگ‌ترها مدام تذکر می‌دادند: «مبادا دست‌هایش را از مچ بگیری، مفصل‌های نوزاد آب است و ممکن است مچش در برود.» راست می‌گفتند، هروقت دست‌هایش را می‌گرفتم، یا او را محکم به آغوشم فشار می‌دادم، می‌توانستم نرمی و ظرافت بدنش را حس کنم. همیشه وقتی کسی می‌خواست بغلش کند، مراقب بودم تا مبادا دست دخترم را بد بگیرد یا محکم بغلش کند و آسیبی به او برسد. ▪️ درخت نزدیک خانه هم، حتما مادر نوزاد را دیده وقتی که او را با محبت به آغوش می‌فشرده است‌. حتما دیده که او هم آن روز شاخه‌هایش را دراز و برای گرفتن نوزادی سه کیلویی آغوش باز کرده است. ▫️ ماجرای نوزاد بیست و سه روزه، برخلاف تن نحیفش، یک پرونده‌ی انتقام قطور است. پرونده‌ای که سربازان وطن، انتقامش را گرفته و قاتلینش را هلاک خواهند کرد. ✍🏻 نجمه حسنیه رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💚 | خیابان‌گرد 🔻 تا امسال اواخر ماه صفر. وقتی داشتم کارهای خانه را می‌کردم باز تلفنم زنگ خورد. سردبیر بخش‌ ریحانه‌ی سایت شما بود. برای مراسم شهادت امام رضا(ع) دعوت شدم تا خرده‌روایت بنویسم. صبح زود خودم را رساندم خیابان کشوردوست. سه سال از آن روزی که لبیک‌گویان آنجا را قدم زده بودم می‌گذشت. جلسه‌ی این‌بار اما با تردید از حضور شما آغاز شد. 🔻 بین مهمان‌ها که همه از خانواده‌ی شهدای جنگ ‌۱۲ روزه بودند می‌چرخیدم و با آنها گپ می‌زدم و توی کاغذ یادداشت برمی‌داشتم. وسط دعا بود که باز طلوع کردید. هیچ تشبیهی برای شما به اندازه‌ی خورشید بودن مناسب نیست. بین آن‌ همه آدم شما سیاره‌ای بودید که تلألو نورتان چشم‌ها را خیره می‌کرد و اشک‌ها را راه می‌انداخت. آخر جلسه توی یکی از کاغذهایم برایتان نامه نوشتم. دلم یادگاری می‌خواست. نوشتم انگشتر. بعد یادم افتاد که من و قرآن هم رابطه‌ای شبیه من و حج داریم. این را به نظرم باز بابانفسی توی گوشم گفت. بابا پای این قضیه هم از من دلخور بود. وسط نامه یک ابرو باز کردم و نوشتم "و قرآن". اما گمان نمی‌کردم آن کاغذ کوچک به جایی برسد. 🔻 دو هفته بعد اما یک بسته از بیت شما برایم رسید. یک انگشتر که دقیق اندازه‌ی دستم بود و یک قرآن سفید. دیگر خانه‌ی توی خیابان کشوردوست داشت برایم شبیه امامزاده می‌شد. حاجت‌هایم را، زخم‌های کهنه و کورم را دست می‌گرفتم و می‌رفتم پیش بابایی که حواسش به دل‌نازکی دخترش بود و از دور به آنها رسیدگی می‌کرد. 🔻 بار دیگری آمدم اما شما نیامدید. باز دعوت شدم و نشد که بیایم اما شما آمدید. مناسبتش روز زن بود و فقط خدا می‌داند که آن روز چقدر جگرم سوخت. بابانفسی‌‌ام دید که محبت شما در قلبم چیزی نمانده که سرریز کند برای همین خودش قرار ۱۲ بهمن را برایم جور کرد که آمدم برای حاشیه‌نگاری. این‌بار دیگر زمین و زمان را به‌هم دوختم و آمدم. برای ورود به مشکل خوردیم. اسم‌مان توی لیست نبود. معطل شدیم اما من خیالم راحت بود که باباها هوای دخترهایشان را دارند. درست هم فکر می‌کردم. باز من بودم و حسینیه و ستون‌های بلندش و زیلوهایی که بلد بودند با تحریک عصب‌های کف‌پایمان بهترین حال دنیا را به قلب‌مان بریزند. خاصه که خبرها دائما تهدید جان شما بود و نگرانی و هراس ما. جلو نشستم. جایی که خیالم راحت باشد شما را خوب می‌بینم. بین دو مادر شهید. همه دلهره‌ی این را داشتند که نکند شما نیایید. هرچه نذر بلد بودم کردم و... ▪️ قسمت سوم از چهار / این روایت ادامه دارد ➕ مطالعه سایر قسمت‌ها: اول / دوم / ✍🏻 حبیبه آقایی‌پور رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
✨  الان وقت استراحت نیست! 💚  شهید محمدجعفر احمدآبادی 🔻 صدایش طوسی، صورتی بود. مقتدر لطیف. این‌ها را از پشت گوشی شنیدم. پرسیدم: «زهرا جان! دقیقاً چه مدت عقد بودید؟» گفت: «یک سال و پنج ماه و بیست‌و‌یک روز؛ که جز خوبی ازش ندیدم.» می‌خواستم از همین اول، روایت را معصومیت‌زدایی کنم. گفتم: «بالأخره دوران عقد بوده و برای هم تازگی داشتین.» با لهجه‌ی قشنگ اصفهانی گفت: «من برام ایمانی که توی اخلاق متجلی باشه مهم بود. ارتباطشون رو با مادرشون زیر نظر داشتم. ایشون ظرافت‌های زنانه رو می‌شناخت و با مادرشون هم می‌دونست چه‌جوری رفتار کنه.» 🔻 گوشم صحبت‌های زهرا را می‌شنید؛ اما چشمانم صفحه‌ی اول سوره‌ی مؤمنون را مرور می‌کرد. ایمان تعریف دارد، مؤلفه دارد. هر آدم با ظاهر مثبتی را مؤمن نمی‌گویند. پرسیدم: «شغلشون چی بود؟» جواب داد: «اگه از خودشون می‌پرسیدین، می‌گفتن یه خدماتی ساده؛ اما خب ایشون مهندس برق قدرت بودن و داخل شرکت دانش‌بنیان در اصفهان کار می‌کردن.» 🔻 پرسیدم: «بندرعباس مأموریت رفته بودن؟» بغض توی گلویش را خواباند و جواب داد: «اگه بخوام مثل خودشون جواب بدم باید بگم مأموریت نه! سفر کاری. محمدجان کتاب‌های شهدا رو زیاد می‌خوند و از هر کدوم یه ویژگی رو برای خودش‌ انتخاب می‌کرد. به مأموریت می‌گفت سفر کاری و برای سفر کاری هم حقی نمی‌گرفت. مثل حاج‌قاسم؛ شهید مورد علاقه‌ی ایشون حاج قاسم بود. ایشون روی یک پیچ هم حساس بود؛ حتی چند وقتی به‌خاطر خراب شدن یک قطعه که طبیعت کارشون هست بسیار ناراحت بود و خواسته بود که حقوق چند ماه واریز نشه.» 🔻 سکوت کردم و بعد پرسیدم: «از قبل جنگ رفتن سفر کاری؟» گفت: «نه! یکشنبه ایشون تعطیل بودند. سحر وقتی خبر شهادت آقا را دادند رفتیم میدان امام. محمد مدام گوشی‌به‌دست بود.‌ وقتی برگشتیم منزل اذان شد و نماز خواندیم. بعد از نماز، محمدجان دوزانو از روی گوشی قرآن خواند. راستش هر دو خسته بودیم. دلم می‌خواست بماند و استراحت کنیم، اما یک ساعت بعد، آماده‌ی رفتن شد و حتی نتونستم اون‌جوری که می‌خوام بدرقه‌ش کنم. موقع رفتن بهم گفت "عزیزم! الان وقت استراحت نیست! من باید برم." بعد از چند ساعت پیام داد خانمی! ببخشید برام سفر کاری پیش آمده و دارم می‌رم. آخرین دیدارمون یکشنبه بود و آخرین تماسمون پنج‌شنبه شب... که به رسم هر شب تماس گرفت و حرف‌هام رو شنید. طبق عادت هر هفته خواست که از ته دل راضی باشم و حلالش کنم. و من مثل هر دفعه گفتم عزیزم من چیزی یادم نمیاد که بخوام حلال کنم.» 🔻 بغض زهرا شکست و ادامه داد: «محمدِ امام حسنی من، ایام ولادت امام حسن(ع) مثل اربابش امام حسین(ع) سر داد و شهید شد. قراره روی مزارشون جمله‌ای که همیشه از حاج‌قاسم را تکرار می‌کرد بنویسیم: «باید به این بلوغ برسیم که نباید دیده شویم آن کسی که باید ببیند، می‌بیند.» 🔻 مزار شهید محمد جعفر احمدآبادی متولد بهمن ۷۸ در گلستان شهدای اصفهان محل تلنگر و تکرار یک جمله است: «الان وقت استراحت نیست...» ‌ ✍🏻 عاطفه محسنی 🕊️ ؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی  رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💚 | اما نبودی! ▫️ به رسم هر سال عید که می‌رفتند عیددیدنی و صاحبخانه نبود، ماژیک را برداشت و روی دیوارهای بتنی کشوردوست نوشت: «آمدیم آقاجان! اما نبودی...» 📅 شماره ١۴ ✍🏻 زینب گلستانی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
22.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💻 | به یاد جشن فرشته‌ها... 📹 قاب‌هایی از اجتماع دختران کشوردوست به یاد «جشن فرشته‌ها» در جوار محل شهادت رهبر شهید انقلاب. ۱۴۰۵/۱/۳۰ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh