🇮🇷 درختی که آغوش گشوده است
🔰 روایت یک نوزاد ٢٣ روزه از زبان مادربزرگ
▪️ چندسال پیش بود که فهمیدم گیاهان هم احساس دارند؛ که از کنده شدن برگهایشان ناراحت میشوند و حرفهای محبتآمیز میتواند وادارشان کند، بیشتر گل بدهند و شکوفه کنند. این را خودم تجربه کردهام و از آدمهای گیاهدوست زیادی هم شنیدهام. اگر ذرهای هم شک داشتم، وقتی ماجرای نوزاد بیست و سه روزه و درخت را شنیدم، یقین کردم؛ یقین کردم که درختی میتواند از صدای انفجار بترسد و از دیدن تنی نحیف میان هوا و زمین غمگین شود و با شاخههایش، مانع کوبیده شدن نوازدی بیستوسه روزه روی زمین شود.
▫️ نوزادها ظریف و حساساند. کوچکترین حرکت اشتباهی میتواند بهشان آسیب بزند، چه برسد به انفجاری مهیب، که موج حاصل از آن، تنِ سبکشان را پرت کند و... . دخترم که به دنیا آمد، بزرگترها مدام تذکر میدادند: «مبادا دستهایش را از مچ بگیری، مفصلهای نوزاد آب است و ممکن است مچش در برود.» راست میگفتند، هروقت دستهایش را میگرفتم، یا او را محکم به آغوشم فشار میدادم، میتوانستم نرمی و ظرافت بدنش را حس کنم. همیشه وقتی کسی میخواست بغلش کند، مراقب بودم تا مبادا دست دخترم را بد بگیرد یا محکم بغلش کند و آسیبی به او برسد.
▪️ درخت نزدیک خانه هم، حتما مادر نوزاد را دیده وقتی که او را با محبت به آغوش میفشرده است. حتما دیده که او هم آن روز شاخههایش را دراز و برای گرفتن نوزادی سه کیلویی آغوش باز کرده است.
▫️ ماجرای نوزاد بیست و سه روزه، برخلاف تن نحیفش، یک پروندهی انتقام قطور است. پروندهای که سربازان وطن، انتقامش را گرفته و قاتلینش را هلاک خواهند کرد.
✍🏻 نجمه حسنیه
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💚 #تولدتان_مبارک | خیابانگرد
🔻 تا امسال اواخر ماه صفر. وقتی داشتم کارهای خانه را میکردم باز تلفنم زنگ خورد. سردبیر بخش ریحانهی سایت شما بود. برای مراسم شهادت امام رضا(ع) دعوت شدم تا خردهروایت بنویسم. صبح زود خودم را رساندم خیابان کشوردوست. سه سال از آن روزی که لبیکگویان آنجا را قدم زده بودم میگذشت. جلسهی اینبار اما با تردید از حضور شما آغاز شد.
🔻 بین مهمانها که همه از خانوادهی شهدای جنگ ۱۲ روزه بودند میچرخیدم و با آنها گپ میزدم و توی کاغذ یادداشت برمیداشتم. وسط دعا بود که باز طلوع کردید. هیچ تشبیهی برای شما به اندازهی خورشید بودن مناسب نیست. بین آن همه آدم شما سیارهای بودید که تلألو نورتان چشمها را خیره میکرد و اشکها را راه میانداخت. آخر جلسه توی یکی از کاغذهایم برایتان نامه نوشتم. دلم یادگاری میخواست. نوشتم انگشتر. بعد یادم افتاد که من و قرآن هم رابطهای شبیه من و حج داریم. این را به نظرم باز بابانفسی توی گوشم گفت. بابا پای این قضیه هم از من دلخور بود. وسط نامه یک ابرو باز کردم و نوشتم "و قرآن". اما گمان نمیکردم آن کاغذ کوچک به جایی برسد.
🔻 دو هفته بعد اما یک بسته از بیت شما برایم رسید. یک انگشتر که دقیق اندازهی دستم بود و یک قرآن سفید. دیگر خانهی توی خیابان کشوردوست داشت برایم شبیه امامزاده میشد. حاجتهایم را، زخمهای کهنه و کورم را دست میگرفتم و میرفتم پیش بابایی که حواسش به دلنازکی دخترش بود و از دور به آنها رسیدگی میکرد.
🔻 بار دیگری آمدم اما شما نیامدید. باز دعوت شدم و نشد که بیایم اما شما آمدید. مناسبتش روز زن بود و فقط خدا میداند که آن روز چقدر جگرم سوخت. بابانفسیام دید که محبت شما در قلبم چیزی نمانده که سرریز کند برای همین خودش قرار ۱۲ بهمن را برایم جور کرد که آمدم برای حاشیهنگاری. اینبار دیگر زمین و زمان را بههم دوختم و آمدم. برای ورود به مشکل خوردیم. اسممان توی لیست نبود. معطل شدیم اما من خیالم راحت بود که باباها هوای دخترهایشان را دارند. درست هم فکر میکردم. باز من بودم و حسینیه و ستونهای بلندش و زیلوهایی که بلد بودند با تحریک عصبهای کفپایمان بهترین حال دنیا را به قلبمان بریزند. خاصه که خبرها دائما تهدید جان شما بود و نگرانی و هراس ما. جلو نشستم. جایی که خیالم راحت باشد شما را خوب میبینم. بین دو مادر شهید. همه دلهرهی این را داشتند که نکند شما نیایید. هرچه نذر بلد بودم کردم و...
▪️ قسمت سوم از چهار / این روایت ادامه دارد
➕ مطالعه سایر قسمتها:
اول / دوم /
✍🏻 حبیبه آقاییپور
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
✨ الان وقت استراحت نیست!
💚 شهید محمدجعفر احمدآبادی
🔻 صدایش طوسی، صورتی بود. مقتدر لطیف. اینها را از پشت گوشی شنیدم. پرسیدم: «زهرا جان! دقیقاً چه مدت عقد بودید؟» گفت: «یک سال و پنج ماه و بیستویک روز؛ که جز خوبی ازش ندیدم.» میخواستم از همین اول، روایت را معصومیتزدایی کنم. گفتم: «بالأخره دوران عقد بوده و برای هم تازگی داشتین.» با لهجهی قشنگ اصفهانی گفت: «من برام ایمانی که توی اخلاق متجلی باشه مهم بود. ارتباطشون رو با مادرشون زیر نظر داشتم. ایشون ظرافتهای زنانه رو میشناخت و با مادرشون هم میدونست چهجوری رفتار کنه.»
🔻 گوشم صحبتهای زهرا را میشنید؛ اما چشمانم صفحهی اول سورهی مؤمنون را مرور میکرد. ایمان تعریف دارد، مؤلفه دارد. هر آدم با ظاهر مثبتی را مؤمن نمیگویند. پرسیدم: «شغلشون چی بود؟» جواب داد: «اگه از خودشون میپرسیدین، میگفتن یه خدماتی ساده؛ اما خب ایشون مهندس برق قدرت بودن و داخل شرکت دانشبنیان در اصفهان کار میکردن.»
🔻 پرسیدم: «بندرعباس مأموریت رفته بودن؟» بغض توی گلویش را خواباند و جواب داد: «اگه بخوام مثل خودشون جواب بدم باید بگم مأموریت نه! سفر کاری. محمدجان کتابهای شهدا رو زیاد میخوند و از هر کدوم یه ویژگی رو برای خودش انتخاب میکرد. به مأموریت میگفت سفر کاری و برای سفر کاری هم حقی نمیگرفت. مثل حاجقاسم؛ شهید مورد علاقهی ایشون حاج قاسم بود. ایشون روی یک پیچ هم حساس بود؛ حتی چند وقتی بهخاطر خراب شدن یک قطعه که طبیعت کارشون هست بسیار ناراحت بود و خواسته بود که حقوق چند ماه واریز نشه.»
🔻 سکوت کردم و بعد پرسیدم: «از قبل جنگ رفتن سفر کاری؟» گفت: «نه! یکشنبه ایشون تعطیل بودند. سحر وقتی خبر شهادت آقا را دادند رفتیم میدان امام. محمد مدام گوشیبهدست بود. وقتی برگشتیم منزل اذان شد و نماز خواندیم. بعد از نماز، محمدجان دوزانو از روی گوشی قرآن خواند. راستش هر دو خسته بودیم. دلم میخواست بماند و استراحت کنیم، اما یک ساعت بعد، آمادهی رفتن شد و حتی نتونستم اونجوری که میخوام بدرقهش کنم. موقع رفتن بهم گفت "عزیزم! الان وقت استراحت نیست! من باید برم." بعد از چند ساعت پیام داد خانمی! ببخشید برام سفر کاری پیش آمده و دارم میرم. آخرین دیدارمون یکشنبه بود و آخرین تماسمون پنجشنبه شب... که به رسم هر شب تماس گرفت و حرفهام رو شنید. طبق عادت هر هفته خواست که از ته دل راضی باشم و حلالش کنم. و من مثل هر دفعه گفتم عزیزم من چیزی یادم نمیاد که بخوام حلال کنم.»
🔻 بغض زهرا شکست و ادامه داد: «محمدِ امام حسنی من، ایام ولادت امام حسن(ع) مثل اربابش امام حسین(ع) سر داد و شهید شد. قراره روی مزارشون جملهای که همیشه از حاجقاسم را تکرار میکرد بنویسیم: «باید به این بلوغ برسیم که نباید دیده شویم آن کسی که باید ببیند، میبیند.»
🔻 مزار شهید محمد جعفر احمدآبادی متولد بهمن ۷۸ در گلستان شهدای اصفهان محل تلنگر و تکرار یک جمله است: «الان وقت استراحت نیست...»
✍🏻 عاطفه محسنی
🕊️ #فرزند_ایران؛ تکنگاریهایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | اما نبودی!
▫️ به رسم هر سال عید که میرفتند عیددیدنی و صاحبخانه نبود، ماژیک را برداشت و روی دیوارهای بتنی کشوردوست نوشت: «آمدیم آقاجان! اما نبودی...»
📅 شماره ١۴
✍🏻 زینب گلستانی
#داستانک
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
22.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💻 #گزارش | به یاد جشن فرشتهها...
📹 قابهایی از اجتماع دختران کشوردوست به یاد «جشن فرشتهها» در جوار محل شهادت رهبر شهید انقلاب. ۱۴۰۵/۱/۳۰
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💞 #دختران_کشوردوست | شکوفهای زیر باران
🔻 دخترک مثل یک گل کوچک، کنار خیابان روییده. مادر از توی کولهپشتی طوسیاش، اول مقنعهای با گلهای ریز قرمز بیرون میآورد و سر دخترش میکند. لبخند روی لبهای زن کش میآید و چشمهایش از شادی برق میزند. مثل آدمهایی که عجله دارند تا زودتر صحنهی دلپذیر بعدی را ببینند، هول و دستپاچه چادر را از توی کوله بیرون میکشد و سر دخترک میکند و نگاهی خریدارانه به دخترش میکند. از آن نگاههای زنانهای که قیمت ندارد.
🔻 میپرسم اسمت چیه نینی؟ با تعجب نگاهم میکند. مادرش میگوید: «اسمش أسراست.» و سنوسالش را که میپرسم، میفهمم سه ساله است. دخترک را آورده تا امشب که روز دختر است اینجا باشد، سر خیابان کشوردوست، کنار آقایی که دخترها را اندازهی جانش دوست داشت.
🔻 روز عید است و اینجا اشک و لبخند بههم آمیخته. من رفتهام به کربلا. دلم پرواز کرده کنار دختر سه سالهای که وقتی حجاب میکرد، حتماً قند توی دل پدر و مادرش آب میشد.
✍🏻 سیده فاطمه موسوی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | پانسمان سهرنگ روی زخمهای شهر
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 از ابتدای مسیر راهبندان و ترافیک شروع شد. یازده ساعت طول کشید تا به تهران برسیم. کمر و پاهایم را دیگر حس نمیکردم. درد، خود را از کتفها میرساند به گردن و توی سرم مثل بمب میترکید. به ضرب و زور قهوه چشمهام باز بود. چرخ ماشین که آسفالت تهران را لمس کرد، قلبم فرو ریخت. بغض شده بود قد یک توپ پینگپنگ و راه گلو را بالا و پایین میرفت. دلم روضه میخواست. دکمهی پخش ماشین را فشار دادم. حاج محمود خواند: «از غصه آب شدم، خونه خراب شدم». اشک بیرون ریخت. شیشهی عینک خیس و تار شد. از دور خانههای زخمی و پنجرههای چسبخورده را به زحمت دیدم که پرچم بزرگی پانسمانشان کرده بود. با گریه گفتم: «تهران جانباز و عزیزم قبول باشه جهادت!» و اشک دیگر امانم نداد. انگار خاک تهران مجوز گریه را صادر کرده بود.
🔻 همسرم گفت: «اگه خسته نبودین همینو میرفتیم میدون انقلاب.» اشکها را با پشت دست پاک کردم و گفتم: «خسته نیستم! بریم.» مردم انقلاب، ساعتها را خستهکردهاند. این جا دوی نیمهشبش عین روز روشن است. دو تا پرچم خریدیم. پرچم هم نان و آب است برایمان هم روسری، هم کفن. مرد و زن مثل تسبیح، کنار هم به ردیف ایستاده بودند. الله اکبر میگفتند. پرچم تکان میدادند. سبز و سفید و سرخ توی هوا موج میخورد و نور میپاشید به آسمان سیاه شب. مردی عکس پهلوی را وارونه توی گوشی دست گرفته بود و بلند میگفت: «برگشت. دیدین بالاخره برگشت؟» اشک و خندهمان قاتی شده بود. مردم در جواب شعارها، قربان صدقهی هم میرفتند. شهر خانه است. خیابان خانه است. ما خانواده و محرم شدهایم. درد و عشق مشترک، از ما خویشاوند ساخته است.
✍🏻 صدیقه ارزبین
🗓 شماره ٢۴۶
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | هستم بر آن عهد که بستم
▫️ موقع انتخابرشتهی کنکور، اولین انتخابم دانشگاه تربیت معلم بود. میخواستم معلم شوم. همهی خانواده مخالف بودند. میگفتند مگر با حقوق معلمی میشود زندگی را چرخاند. اما مرغ من فقط یک پا داشت. شما مدام میگفتید "ایران قوی" و من دلم میخواست شاگردانی تربیت کنم تا کشور را بسازند و سری توی سرها دربیاورند. شدم معلم ریاضی. بیست سال از آن روزها گذشته. آفاق ۱۸ ساله شده ۳۸ ساله. مادر شدهام و زندگیام هم چرخیده و ایران قوی شده آنقدر که یکتنه مقابل ابرقدرت جهان ایستاده است.
▪️ و امروز اینجا مقابل خیابان کشوردوست ایستادهام و میخواهم عهدم را با شما تجدید کنم و بگویم: «منِ آفاق از جامعهی معلمی قول میدهم علممان را در راه آبادی وطن وقف کنم.»
📅 شماره ١۵
✍🏻 منصوره جاسبی
#داستانک
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh