eitaa logo
ریحانه
47.3هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
1.5هزار ویدیو
245 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
💌  | شروع یک زیست تازه 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین و اردیبهشت ١۴٠۵ 🔻 پیرمرد موکب‌دار، تند استکان‌ها را آب‌کشی می‌کند و دوباره توی سینی می‌چیند. یکی از میان جمعیت لیوان یکبار مصرف طلب می‌کند. پیرمرد، همان‌طور که قوری بزرگ سرامیکی را روی دهانه‌ی گشاد استکان‌ها گرفته، با لبخند می‌گوید: «مگر آدم توی خانه‌اش لیوان یکبار مصرف به مهمان می‌دهد؟» کسی می‌گوید احسنت و من فکر می‌کنم که در همین یک جمله، چه فهم قشنگی نهفته است؛ فهمی که خیابان را از یک معبرِ عبوری به خانه‌ای مشترک تبدیل می‌کند، و مردم را از جمعیتی گذرا به خانواده‌ای که قرار است سال‌ها با هم بمانند. 🔻 رفتار پیرمرد را می‌گذارم کنار تصویر آن‌هایی که شب‌ها با لیوان شخصی به تجمع می‌آیند، یا آنها که لقمه‌های نذری را به جای پیچیدن در پلاستیک‌های جداگانه، در سینی می‌چینند و جلوی‌ جمعیت می‌گذارند و میانشان یک نخ نامرئی پیدا می‌کنم. انگار در همین خیابان‌ها، زیر پوست این ازدحام، یک آگاهی دیگر جوانه زده. نه از آن آگاهی‌های توصیه‌شده، بلکه از جنس تربیت آهسته و پیوسته که حالا بعد از این همه سال، بی‌صدا خودش را در نگاه و رفتار مردم رو می‌کند. همین جاست که وزن معنای استقامت بالاتر می‌رود. 🔻 دشمن استقامت را تاب‌آوردن منفعلانه می‌فهمد، اما آنچه در رفتار این مردم دیده می‌شود، بیرون کشیدن نظم از دل بی‌نظمی، ساختن از دل تحریم، و تبدیل محدودیت به سبک زندگی‌ست. این چرخش، پذیرش اجباری نیست؛ بلکه یک کنش آگاهانه است که ریشه در همان مسیری دارد که نظام جمهوری اسلامی با رهبری خمینی کبیر و سید خامنه‌ای شهید از ابتدا پیش چشم مردم گذاشت و حالا این مسیر به نقطه‌ای رسیده که دیگر تکرار و تذکر نمی‌خواهد. مردم خودشان دریافته‌اند که پیروزی، مراقبت و تدبیر می‌خواهد و از همه مهم‌تر بازتعریف رابطه با هر آنچه در جهان پیرامونی است. این همان نقطه‌ای است که استقامت از سطح شعار فراتر می‌رود و در جزئیات زندگی روزمره ته‌نشین می‌شود. درست مثل همان چای قندپهلو، تهِ استکان بلوری پیرمرد، که طعمش تا سال‌ها زیر زبان مردم این شهر خواهد ماند. ✍🏻 مریم فولادزاده 🗓 شماره ٢۵٠ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💚 | خوش‌قد و بالای من ▫️ مامان‌ به شما خیلی حساس بود. نمازتان که از تلویزیون پخش می‌شد، اول می‌نشست تا لحن زیبای شما را بشنود؛ بعد سجاده پهن می‌کرد و نماز می‌خواند. موقع سخنرانی‌ها، تا صدایتان کمی خش می‌افتاد، با غصه می‌گفت: «ای بابا! آقا سرما خورده...» توی روضه‌های محرم که اشک می‌ریختید، دلش ریش می‌شد و اشکش روان. از روزی هم که رفتید حال و روزش معلوم است دیگر. راه می‌رود، دست می‌کشد روی قاب عکس و زیر لب می‌گوید: «دیدی آخر چشم خوردی خوش‌قد و بالای من؟» 📅 شماره ٣٠ ✍🏻 منصوره جاسبی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 به وقت اردیبهشت، به نام معلم 🌷 یادواره‌ی «فریده مختاری» که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه در میناب به شهادت رسید. 🔹 شب تشییع شهدای مدرسه‌ی میناب بود. وضعیتی را در بله باز کردم. زیر عکسی نوشته بود: «شهادتت مبارک مهربان‌ترین و آرام‌ترین دختر!» میخ تصویر شدم. «فریده مختاری» بود؛ هم‌دانشگاهی و هم‌خوابگاهی دوران کارشناسی‌ام. یاد تمام روزهایی افتادم که با هم داشتیم. یاد حرف‌ها و خنده‌هایمان. تلویزیون داشت تصاویر تشییع را نشان می‌داد و من، مات صفحه‌ی گوشی، اشک می‌ریختم. 🔸 چند روز بعد، پاهایم مرا به همان‌جایی برد که قلبم رفته بود؛ به گلزار شهدای میناب. ایستادم روبه‌روی عکس فریده؛ همان معلم خوش‌روی همیشگی که کلاس‌هایش را بین دخترها و پسرها تقسیم می‌کرد تا به همه درس محبت بدهد. 🔹 زن و مردی کنار مزارش نشسته بودند. با زن که هم‌کلام شدم، فهمیدم زن‌عمویش است. از روزهای آخر فریده می‌گفت: «حال و هواش چند وقت آخر عوض شده بود. به خانواده‌ش گفته بود یه چیزی توی خونه قایم کرده‌م که حالا نمی‌تونید پیداش کنید. دو، سه هفته قبل شهادت وصیت‌نامه‌ش رو نوشته بود. نزدیک چهلم پیداش کردن. گوشواره‌‌ش رو به مادرش بخشیده بود تا با پولش بره پابوس امام حسین(ع)...» خیره شدم به سنگ مزار و واژه‌ی «شهید» که پیش از نامش نشسته بود. صدای زن‌عمو در همهمه‌ی گلزار گم شد و پرتاب شدم به سالهای دانشجویی. به آن شب‌هایی که می‌خواست برای شهادتش دعا کنیم؛ آرزویی که حالا، در ماه شهادت مولایش علی(ع)، به استجابت رسیده بود. 🔸 تقویم می‌گوید امروز، روز معلم است؛ روزی برای چیدن لبخند روی لب‌های معلم‌ها. امسال اما در مدرسه‌ی میناب، همه‌چیز طور دیگری‌ست. نه از تبریک‌های پشت گوشی خبری است و نه از هیاهوی کلاس‌های مجازی. امسال بچه‌های کلاس فریده، زودتر از بقیه خودشان را به کلاس بهشتی معلمشان رسانده‌اند تا یک‌صدا بگویند: «خانم معلم! روزت مبارک...» ✍🏻 هاجر شهابی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
20.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 معمار آینده ایران 👈 اینجا مبداء بزرگترین خدمت به کشور است 🔰 توصیه‌های رهبر شهید انقلاب به معلمان گرامی کشور رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 بچه‌هام 🔰 روایت شاگردی که استادِ معلم شد ▪️ در کلاس‌های دانشگاه، مدام از دانشجوها عذرخواهی می‌کنم که با لفظ بچه‌ها صدایشان می‌‌زنم. بعضی‌هایشان از من بزرگترند و به جای والدینم حساب می‌شوند؛ اما من عادت دارم که بگویم: «سلام بچه‌ها! درس رو متوجه شدید بچه‌ها؟ سؤالی ندارید بچه‌ها؟ آفرین بچه‌ها! بیشتر دقت کنید بچه‌ها! خداحافظ بچه‌ها!» به دانشجوها می‌گویم به‌خاطر تدریس در مدرسه، عادت دارم تمام شاگردانم را با عنوان بچه‌ها خطاب کنم اما حالا به شما می‌گویم که بچه‌ها گفتنم فقط از سرِ عادت نیست و تک‌تک شاگردهایم، حُکم بچه‌هایم را دارند، فارغ از سن و سال و جنسیت. ▫️ یک زن، نهایتاً می‌تواند ده-‌دوازده‌تا بچه داشته باشد و ده-دوازده‌بار مادر شود اما یک معلم، هر سال، دست کم سی-چهل‌بار مادر می‌شود و یک بند ناف محکم، از جنس مهر و شفقّت، او و شاگردانش را به هم پیوند می‌زند. هر سال، بچه‌ها می‌آیند و می‌روند و بچه‌های جدید، جایشان می‌نشینند اما هیچ‌کدامشان برای معلّم، قدیمی نمی‌شوند و از یادش نمی‌روند. دل معلّم برای تک‌تک بچه‌هایش جا باز می‌کند و برای تک‌تک‌شان تنگ می‌شود. ▪️ مثل دل معلّم بچه‌های میناب که با بُغض رسوب‌کرده در صدایش می‌گوید: «دیدم بچه‌هام توی حیاطن... دست بچه‌هام رو گرفتم...سرِ بچه‌هام خونی بود... وقتی بچه‌هام دست مَنو گرفتن آروم شدن... یهو دیدم اثری از مدرسه و بچه‌هام نیست.» ▫️ مثل دل من که برای یکی از بچه‌هایم خیلی تنگ شده. کامل‌مردی که از پدافند ارتش، مرخصی می‌گرفت و می‌آمد سر کلاس نویسندگی می‌نشست و متن‌های درخشانی می‌نوشت. او را هم مثل بقیه‌ی شاگردها بچه‌ها خطاب می‌کردم و هر جلسه، سراغ بچه‌هایش را می‌گرفتم. در جلسه‌های آخر، گفت همسرش پابه‌ماه است و شاید نتواند جلسه‌ی بعدی بیاید سر کلاس. انگار نوید نوه‌دارشدنم را شنیده باشم، خوشحال شدم و گفتم: «پس جلسه‌ی بعدیش با شیرینی تشریف بیارید.» جلسه‌ی بعدی اما نیامد. شیرینی هم نیاورد. در عوض، من و همکلاسی‌هایش رفتیم دیدنش و برایش شیرینی بردیم. نوزادش را هم سرِ مزارش دیدیم. حالا، هم باید برای خودش که با تمام مردانگی و صلابتش جزو بچه‌هایم حساب می‌شد اشک بریزم، هم فکر کنم نوه‌ام وقتی بچه‌ی معلمِ دیگری می‌شود، چطور باید بنویسد: «بابا آمد. بابا آب داد.» وقتی بابا را ندیده و فقط خاطراتش را شنیده؟ خاطرات پدر شهیدش، علی توسلی را که روزی شاگرد من بود و حالا آموزگار همه‌ی ماست. ✍🏻 منصوره رضایی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
🇮🇷 یک قطره کمتر 🔰 روایت شاگرد از معلم شهید ✍🏻 درباره شهید زهرا حدادعادل، عروس گرامی رهبر شهید انقلاب ▪️ تقویم می‌گوید فصل چکمه و دعوا سر صندلی‌های کنار شوفاژ است، اما انگار آب‌وهوا لجبازی می‌کند و ما را وسط مرداد نگه داشته. تیزی آفتاب از لای پرده‌های آبی و شیری نمازخانه می‌گذرد و چشم را می‌زند. به‌جای صدای گنجشک‌ها، غارغار کولر و تق‌تق کارگران ساختمان نیمه‌کاره‌ی روبه‌روی مدرسه، فضای صبحگاه را پر کرده است. ▫️ صوت قاری که به آخرین آیه می‌رسد، چهره‌ی خانم حداد در چهارچوب در ظاهر می‌شود؛ با همان روسری مشکی که نشانه‌ی داغ مادربزرگشان است. دهمی‌های خسته و یازدهمی‌هایی که آماده‌ی رفتن به کلاس بودند، مثل برق‌گرفته‌ها از جا می‌پرند. درست است که هیچ‌کس جذبه‌ی خانم حداد را ندارد، ولی ارادتمان نه از سر جذبه، که از سر احترامی است که ریشه در محبت دارد. ‌ ▪️ همه از قبله برمی‌گردیم و رو به ایشان می‌نشینیم. خانم حداد با یک دست روسری را مرتب می‌کنند و با دست دیگر نمازخانه را دعوت به سکوت می‌کنند: «دخترا! حتماً برچسب‌های تذکر در صرفه‌جویی روی شیرهای آب رو دیدین. همان‌طور که می‌بینید الان پاییزه اما هنوز بارون نیومده. آمار سدها نگران‌کننده‌ست.» نگاهم ناخودآگاه به آسمان می‌افتد که از لای پرده‌ها پیداست و حتی یک تکه ابر هم ندارد. ▫️ خانم حداد با چشمانی که دریایی از محبت توأم با نگرانی است، ادامه می‌دهند: «بچه‌ها قضیه جدیه. اگه همین‌طور پیش بره باید آب رو جیره‌بندی کنن؛ که البته الان هم با قطعی‌های آب کردن ولی هنوز رسمی نیست. با این حال بازم باید صرفه‌جویی کنیم. من توی خونه‌ی خودمون، باز کردن شیر آب رو ممنوع کرده‌م. همه با کاسه‌ی آب حمام می‌کنن تا اسراف نشه.» ‌ ▪️ یک‌آن چشم‌های همه گرد می‌شود. باورش برایمان سخت است؛ هرچند می‌دانیم اسراف پررنگ‌ترین خط‌ قرمز خانم حداد است. موقع اعتکاف، شاهد برق چشم‌هایشان بودیم؛ وقتی هر شب قبل از افطار، خرماها و سبزی‌های دست‌نخورده را برای جلوگیری از اسراف بسته‌بندی می‌کردیم و دستشان می‌دادیم، از اینکه حواسمان این‌قدر جمع بود، ذوق می‌کردند. اما با این‌همه، هضم این موضوع ساده نیست؛ اینکه وقتی هنوز بحران آب به اوج نرسیده و خیلی‌ها استخرهای خانه‌شان را روزبه‌روز پر و خالی می‌کنند، یک نفر آن‌قدر مراقب باشد که حتی شیر آب را هم به روی خود و خانواده‌اش ببندد و سختی را به جان بخرد، تا سهمش از هدررفت منابع جهان، حتی «یک قطره کمتر» باشد. ➕ برای مطالعه‌ی روایت‌هایی دیگر درباره شهید زهرا حدادعادل اینجا و اینجا را کلیک کنید. ✍🏻 حوراسادات شجاع‌الدینی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @reyhaneh_khamenei_ir
🇮🇷 | نخی برای دانه‌های سرگردان 🔰 روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب ▪️ مدرک ارشد علوم‌قرآن‌وحدیث را که گرفتم، گذاشتمش دم کوزه. کوزه‌ای که به جای آب، پر از دانه‌های جداجدا بود. توی دانشگاه هر مطلب جدید برایم شبیه یک دانه‌ی تسبیح بود؛ باید از نخی ردش می‌کردم تا کنار دانه‌های قبلی معنادار شود. سراغ این رشته رفته بودم تا برای «زندگی‌کردن» فرمول پیدا کنم. اما وقتی پایم روی زمین سفت بود و سر چندراهی‌ها، درس‌ کلاس‌ها می‌ماندند لای جلد کتاب‌ها و قدرت نداشتند به من بگویند چه باید بکنم. «خدا یکی است» را می‌فهمیدم اما بلد نبودم چطور زندگی‌اش کنم؛ کجا به حرف کی گوش کنم و کجا نه؟ و کجا فراتر از اینها، حتی نگذارم بقیه هم به حرف او باشند؟! قرآن می‌گوید: «مؤمن، برپادارنده‌ی نماز و انفاق‌دهنده است» و من دنبال رابطه‌ی این مؤمن با مجاهدی بودم که خدا او را به رخ قاعدین می‌کشید. چرا «هجرت» خوب است و مهاجرت به غرب، «فرار مغزها»؟ اسلام سیاسی ارزش‌افزوده‌ی دینداری است یا نه، شرط لازم دینداری؟ ▫️ از ریاضی سُر خورده بودم سمت الهیات تا قاعده پیدا کنم برای حل معادله‌ی دین و دنیا، نماز و سیاست، زنِ‌مسلمان‌بودن و تماشاچی‌نبودن. دنبال آبی بودم که عطشم را فروبنشاند. ۶-۷ سال خواندم، تحقیق کردم و نوشتم اما هنوز همان عطش را داشتم، تا سال ٩۵. کسی در گوگل‌پلاس کتابی را معرفی کرد: «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن». دیدن اسم مؤلف، که همیشه می‌گفتم ذهن نظام‌مندی دارد، زد روی شانه‌ام: «معطلش نکن!» در اولین فرصت خریدم. می‌خواندم و مشتاق‌تر می‌شدم به صفحات بعدتر. بعد از سال‌ها بُرخوردن با انتزاعیات رسیده بودم به یک لیوان از آب حیات که ته نداشت. موسی نبودم اما خضر را پیدا کرده بودم: «استاد گرانقدر سیدعلی حسینی خامنه‌ای، احیاگر تفکر نوین اسلامی». حاضر نبودم هیچ رقمه از او جدا بشوم. کتاب را آنقدر خواندم که دادِ شیرازه‌اش درآمد. خواندم و خواندم و هر بار یک دانه را از نخ تسبیح «اسلام اجتماعی» رد کردم؛ مؤمنش-زن باشد یا مرد- باید کف جامعه می‌بود، دنیا را می‌شناخت، جای خالی را پیدا می‌کرد و از آنجا کار را شروع می‌کرد. باید مثل زغال قرمز، می‌نشست کنار بقیه‌ی مؤمنین تا با هم شعله بکشند و بخورند توی صورت هر قدرت غیر خدایی؛ چه یک قانون باشد، چه مدیر یک اداره و چه کشوری طغیانگر و ظالم مثل آمریکا. ▪️ کسی که سال‌ها زحمت رهبری ما را کشید، ده سال تمام برای من استادی کرد. روزی که روی صفحه‌ی اول کتابش نوشتم: «تاریخ شروع ١٣٩۵» نشستم پای درسش و هنوز توی همان مدرس زانو زده‌ام و «زندگی کردن اسلام» را از او یاد می‌گیرم. نه فقط از لابه‌لای حرف‌ها و جملات کتاب‌هایش که از زندگی‌کردن تک‌تک چیزهایی که در کتاب‌ها یادم می‌دهد، از «مثلی لایباع مثل یزید»ِ سخنرانی‌اش تا مشت‌گره‌کرده‌‌اش در لحظه‌ی شهادت. ✍🏻 زینب علی‌اشرفی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh