eitaa logo
ریحانه
47.4هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
1.5هزار ویدیو
245 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷 بچه‌هام 🔰 روایت شاگردی که استادِ معلم شد ▪️ در کلاس‌های دانشگاه، مدام از دانشجوها عذرخواهی می‌کنم که با لفظ بچه‌ها صدایشان می‌‌زنم. بعضی‌هایشان از من بزرگترند و به جای والدینم حساب می‌شوند؛ اما من عادت دارم که بگویم: «سلام بچه‌ها! درس رو متوجه شدید بچه‌ها؟ سؤالی ندارید بچه‌ها؟ آفرین بچه‌ها! بیشتر دقت کنید بچه‌ها! خداحافظ بچه‌ها!» به دانشجوها می‌گویم به‌خاطر تدریس در مدرسه، عادت دارم تمام شاگردانم را با عنوان بچه‌ها خطاب کنم اما حالا به شما می‌گویم که بچه‌ها گفتنم فقط از سرِ عادت نیست و تک‌تک شاگردهایم، حُکم بچه‌هایم را دارند، فارغ از سن و سال و جنسیت. ▫️ یک زن، نهایتاً می‌تواند ده-‌دوازده‌تا بچه داشته باشد و ده-دوازده‌بار مادر شود اما یک معلم، هر سال، دست کم سی-چهل‌بار مادر می‌شود و یک بند ناف محکم، از جنس مهر و شفقّت، او و شاگردانش را به هم پیوند می‌زند. هر سال، بچه‌ها می‌آیند و می‌روند و بچه‌های جدید، جایشان می‌نشینند اما هیچ‌کدامشان برای معلّم، قدیمی نمی‌شوند و از یادش نمی‌روند. دل معلّم برای تک‌تک بچه‌هایش جا باز می‌کند و برای تک‌تک‌شان تنگ می‌شود. ▪️ مثل دل معلّم بچه‌های میناب که با بُغض رسوب‌کرده در صدایش می‌گوید: «دیدم بچه‌هام توی حیاطن... دست بچه‌هام رو گرفتم...سرِ بچه‌هام خونی بود... وقتی بچه‌هام دست مَنو گرفتن آروم شدن... یهو دیدم اثری از مدرسه و بچه‌هام نیست.» ▫️ مثل دل من که برای یکی از بچه‌هایم خیلی تنگ شده. کامل‌مردی که از پدافند ارتش، مرخصی می‌گرفت و می‌آمد سر کلاس نویسندگی می‌نشست و متن‌های درخشانی می‌نوشت. او را هم مثل بقیه‌ی شاگردها بچه‌ها خطاب می‌کردم و هر جلسه، سراغ بچه‌هایش را می‌گرفتم. در جلسه‌های آخر، گفت همسرش پابه‌ماه است و شاید نتواند جلسه‌ی بعدی بیاید سر کلاس. انگار نوید نوه‌دارشدنم را شنیده باشم، خوشحال شدم و گفتم: «پس جلسه‌ی بعدیش با شیرینی تشریف بیارید.» جلسه‌ی بعدی اما نیامد. شیرینی هم نیاورد. در عوض، من و همکلاسی‌هایش رفتیم دیدنش و برایش شیرینی بردیم. نوزادش را هم سرِ مزارش دیدیم. حالا، هم باید برای خودش که با تمام مردانگی و صلابتش جزو بچه‌هایم حساب می‌شد اشک بریزم، هم فکر کنم نوه‌ام وقتی بچه‌ی معلمِ دیگری می‌شود، چطور باید بنویسد: «بابا آمد. بابا آب داد.» وقتی بابا را ندیده و فقط خاطراتش را شنیده؟ خاطرات پدر شهیدش، علی توسلی را که روزی شاگرد من بود و حالا آموزگار همه‌ی ماست. ✍🏻 منصوره رضایی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
🇮🇷 یک قطره کمتر 🔰 روایت شاگرد از معلم شهید ✍🏻 درباره شهید زهرا حدادعادل، عروس گرامی رهبر شهید انقلاب ▪️ تقویم می‌گوید فصل چکمه و دعوا سر صندلی‌های کنار شوفاژ است، اما انگار آب‌وهوا لجبازی می‌کند و ما را وسط مرداد نگه داشته. تیزی آفتاب از لای پرده‌های آبی و شیری نمازخانه می‌گذرد و چشم را می‌زند. به‌جای صدای گنجشک‌ها، غارغار کولر و تق‌تق کارگران ساختمان نیمه‌کاره‌ی روبه‌روی مدرسه، فضای صبحگاه را پر کرده است. ▫️ صوت قاری که به آخرین آیه می‌رسد، چهره‌ی خانم حداد در چهارچوب در ظاهر می‌شود؛ با همان روسری مشکی که نشانه‌ی داغ مادربزرگشان است. دهمی‌های خسته و یازدهمی‌هایی که آماده‌ی رفتن به کلاس بودند، مثل برق‌گرفته‌ها از جا می‌پرند. درست است که هیچ‌کس جذبه‌ی خانم حداد را ندارد، ولی ارادتمان نه از سر جذبه، که از سر احترامی است که ریشه در محبت دارد. ‌ ▪️ همه از قبله برمی‌گردیم و رو به ایشان می‌نشینیم. خانم حداد با یک دست روسری را مرتب می‌کنند و با دست دیگر نمازخانه را دعوت به سکوت می‌کنند: «دخترا! حتماً برچسب‌های تذکر در صرفه‌جویی روی شیرهای آب رو دیدین. همان‌طور که می‌بینید الان پاییزه اما هنوز بارون نیومده. آمار سدها نگران‌کننده‌ست.» نگاهم ناخودآگاه به آسمان می‌افتد که از لای پرده‌ها پیداست و حتی یک تکه ابر هم ندارد. ▫️ خانم حداد با چشمانی که دریایی از محبت توأم با نگرانی است، ادامه می‌دهند: «بچه‌ها قضیه جدیه. اگه همین‌طور پیش بره باید آب رو جیره‌بندی کنن؛ که البته الان هم با قطعی‌های آب کردن ولی هنوز رسمی نیست. با این حال بازم باید صرفه‌جویی کنیم. من توی خونه‌ی خودمون، باز کردن شیر آب رو ممنوع کرده‌م. همه با کاسه‌ی آب حمام می‌کنن تا اسراف نشه.» ‌ ▪️ یک‌آن چشم‌های همه گرد می‌شود. باورش برایمان سخت است؛ هرچند می‌دانیم اسراف پررنگ‌ترین خط‌ قرمز خانم حداد است. موقع اعتکاف، شاهد برق چشم‌هایشان بودیم؛ وقتی هر شب قبل از افطار، خرماها و سبزی‌های دست‌نخورده را برای جلوگیری از اسراف بسته‌بندی می‌کردیم و دستشان می‌دادیم، از اینکه حواسمان این‌قدر جمع بود، ذوق می‌کردند. اما با این‌همه، هضم این موضوع ساده نیست؛ اینکه وقتی هنوز بحران آب به اوج نرسیده و خیلی‌ها استخرهای خانه‌شان را روزبه‌روز پر و خالی می‌کنند، یک نفر آن‌قدر مراقب باشد که حتی شیر آب را هم به روی خود و خانواده‌اش ببندد و سختی را به جان بخرد، تا سهمش از هدررفت منابع جهان، حتی «یک قطره کمتر» باشد. ➕ برای مطالعه‌ی روایت‌هایی دیگر درباره شهید زهرا حدادعادل اینجا و اینجا را کلیک کنید. ✍🏻 حوراسادات شجاع‌الدینی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @reyhaneh_khamenei_ir
🇮🇷 | نخی برای دانه‌های سرگردان 🔰 روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب ▪️ مدرک ارشد علوم‌قرآن‌وحدیث را که گرفتم، گذاشتمش دم کوزه. کوزه‌ای که به جای آب، پر از دانه‌های جداجدا بود. توی دانشگاه هر مطلب جدید برایم شبیه یک دانه‌ی تسبیح بود؛ باید از نخی ردش می‌کردم تا کنار دانه‌های قبلی معنادار شود. سراغ این رشته رفته بودم تا برای «زندگی‌کردن» فرمول پیدا کنم. اما وقتی پایم روی زمین سفت بود و سر چندراهی‌ها، درس‌ کلاس‌ها می‌ماندند لای جلد کتاب‌ها و قدرت نداشتند به من بگویند چه باید بکنم. «خدا یکی است» را می‌فهمیدم اما بلد نبودم چطور زندگی‌اش کنم؛ کجا به حرف کی گوش کنم و کجا نه؟ و کجا فراتر از اینها، حتی نگذارم بقیه هم به حرف او باشند؟! قرآن می‌گوید: «مؤمن، برپادارنده‌ی نماز و انفاق‌دهنده است» و من دنبال رابطه‌ی این مؤمن با مجاهدی بودم که خدا او را به رخ قاعدین می‌کشید. چرا «هجرت» خوب است و مهاجرت به غرب، «فرار مغزها»؟ اسلام سیاسی ارزش‌افزوده‌ی دینداری است یا نه، شرط لازم دینداری؟ ▫️ از ریاضی سُر خورده بودم سمت الهیات تا قاعده پیدا کنم برای حل معادله‌ی دین و دنیا، نماز و سیاست، زنِ‌مسلمان‌بودن و تماشاچی‌نبودن. دنبال آبی بودم که عطشم را فروبنشاند. ۶-۷ سال خواندم، تحقیق کردم و نوشتم اما هنوز همان عطش را داشتم، تا سال ٩۵. کسی در گوگل‌پلاس کتابی را معرفی کرد: «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن». دیدن اسم مؤلف، که همیشه می‌گفتم ذهن نظام‌مندی دارد، زد روی شانه‌ام: «معطلش نکن!» در اولین فرصت خریدم. می‌خواندم و مشتاق‌تر می‌شدم به صفحات بعدتر. بعد از سال‌ها بُرخوردن با انتزاعیات رسیده بودم به یک لیوان از آب حیات که ته نداشت. موسی نبودم اما خضر را پیدا کرده بودم: «استاد گرانقدر سیدعلی حسینی خامنه‌ای، احیاگر تفکر نوین اسلامی». حاضر نبودم هیچ رقمه از او جدا بشوم. کتاب را آنقدر خواندم که دادِ شیرازه‌اش درآمد. خواندم و خواندم و هر بار یک دانه را از نخ تسبیح «اسلام اجتماعی» رد کردم؛ مؤمنش-زن باشد یا مرد- باید کف جامعه می‌بود، دنیا را می‌شناخت، جای خالی را پیدا می‌کرد و از آنجا کار را شروع می‌کرد. باید مثل زغال قرمز، می‌نشست کنار بقیه‌ی مؤمنین تا با هم شعله بکشند و بخورند توی صورت هر قدرت غیر خدایی؛ چه یک قانون باشد، چه مدیر یک اداره و چه کشوری طغیانگر و ظالم مثل آمریکا. ▪️ کسی که سال‌ها زحمت رهبری ما را کشید، ده سال تمام برای من استادی کرد. روزی که روی صفحه‌ی اول کتابش نوشتم: «تاریخ شروع ١٣٩۵» نشستم پای درسش و هنوز توی همان مدرس زانو زده‌ام و «زندگی کردن اسلام» را از او یاد می‌گیرم. نه فقط از لابه‌لای حرف‌ها و جملات کتاب‌هایش که از زندگی‌کردن تک‌تک چیزهایی که در کتاب‌ها یادم می‌دهد، از «مثلی لایباع مثل یزید»ِ سخنرانی‌اش تا مشت‌گره‌کرده‌‌اش در لحظه‌ی شهادت. ✍🏻 زینب علی‌اشرفی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 | نسخه‌ای برای تراشیدن قلب 🔰 روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب ▪️ سگ سیاه افسردگی، دندان‌هایش را میان روانم فرو کرده بود. هر روز، به التماس خودم را از رخت‌خواب می‌کندم. نمی‌دانستم چه بر سرم آمده، دنیا در نظرم تیره و تار بود. قلبم آرام نمی‌گرفت، لبخندم گم شده بود.‌ با همان حال افتادم پی دوا و درمان. داروها سلفون کشید روی احساساتم. حالم بد بود، اما نشان نمی‌داد. یک روز، وقتی بغض چسبیده بود بیخ گلویم؛ شماره‌‌ی دوستم را گرفتم تا از زمین و زمان گله کنم. حرف‌هایم را شنید، مکثی کرد و گفت: «تو اصلا قرآن می‌خونی؟» با تعجب پرسیدم: «وسط این حال خراب، چه ربطی داره؟!» گفت: «آقا همیشه تأکید می‌کنن روی قرآن خوندن. هم سیره‌ی عملی‌شونه، هم توصیه‌شون. امتحانش کن!» ▫️ شب رفتم سراغ سایت رهبری. واژه‌ی قرآن را جست‌وجو کردم و رسیدم به جمله‌ای که انگار دقیقاً برای من درمانده نوشته شده بود: «انس با قرآن، نعمت بزرگی است و هر کس از این نعمت برخوردار باشد، بسیاری نعمت‌ها نصیبش می‌شود که دیگران از آن‌ها محرومند...» همین شد که نشستم به خواندن. نه یک‌باره، که خط‌ به خط و روز به روز. اوایل کلمات برایم غریبه بودند، اما کم‌کم شد پنجره‌ای رو به نور. انگار دستی داشت سیاهی‌ها را از دیواره‌ی قلبم می‌تراشید. هر روز به قدر توانم خواندم و نیروی عجیبی میان رگ‌هایم پخش شد. آرام‌آرام زور غم کمتر شد و سهم آرامشم بیشتر. ▪️ حالا به مدد آیه‌های خدا، مدتی‌ست دکتر قرص‌هایم را قطع کرده و قرآن جیبی‌ام، شده است یار غار من. حالا هر جا ببینم کسی حال خوشی ندارد، زیر گوشش زمزمه می‌کنم: «من از یک معلم عزیزی یاد گرفته‌م با قرآن دوست باشم. تو هم امتحان کن!» حالا فهمیده‌ام رهبر برای من فقط یک پیشوا نبود؛ معلمی بود که در اوج طوفان، راه خانه‌ی خدا را نشانم داد. رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 عزیز آشنا 🔰 روایت شاگرد از معلم شهید ✍🏻 درباره شهید بشری‌سادات حسینی خامنه‌ای، دختر گرامی رهبر شهید انقلاب 🔻 گفتن از شما امری دشوار، اما لازم است. حرکت در مسیر باریکی است که نه باید آغشته به مدح و غلو شود و نه قربانی تحریف واقعیت. نخستین باری که به کلاس‌مان آمدید و از ادبیات گفتید، از کنار حسینی بودن نام خانوادگی‌تان به‌ سادگی گذر کردیم. راستش در تصوراتمان، «دختر آقا» تصویر دیگری داشت و آن سادگی و تواضعی که در کردارتان جاری بود، با تصورات مخدوش و ساختگی ما سازگاری نداشت. چند روزی گذشت و ما، در رفت‌وآمد معلم‌ها، در جست‌وجوی شناخت «دختر آقا» بودیم و نشانه‌ها را دنبال می‌کردیم. دست آخر، یک دور کامل که از هفته گذشت و معرفی معلم‌ها تمام شد، بازگشتیم به همان پنج‌شنبه و همان خانم حسینی‌ای که مرتبه‌ای پای درس و بحثش نشسته بودیم. 🔻 عزیزی که هفته‌ای را در خیال شناختنش گذرانده بودیم، در کلاس ادبیات و در حال خواندن اشعار و ابیات فارسی یافتیم. موضوع مباحثمان تاریخ ادبیات بود و هفته‌ها کنار شما، میان اشعار زندگی و در تاریخ سفر می‌کردیم. از مسیری که زبان فارسی طی کرده می‌گفتید و آن‌قدر بر اشعار و متون مسلط بودید که می‌دانستید هر نثر و نظمی که پیش رویتان است، متعلق به کدام دوره و سلسله تاریخی است. 🔻 مرتبه‌ای خاطره‌ای از آقا نقل شد که گویا اشعاری بی‌نام را خوانده‌اند و آن را متعلق به ابتهاج دانسته‌اند و پس از رساندن نوشته‌ها به او، مشخص شده که این دفترچه گمشده اشعار ابتهاج است. شرح این قصه را که خواندم، خاطره شما در ذهنم پررنگ شد؛ سبک‌شناسی و شناخت عمیق آثار هم، از همان نشانه‌های مشترک پدر و دختری بود. 🔻 هر هفته، چند دقیقه پایانی کلاس را اختصاص داده بودید به خواندن اشعار بچه‌ها. می‌خواندند، با دقت گوش می‌کردید، با لبخند تصدیق می‌کردید، نقایص وزنی‌اش را گوشزد و تشویقشان می‌کردید به استمرار در این مسیر. با ادبیات مأنوس بودید و اشعار را با دقتی می‌خواندید که حق مطلبشان ادا می‌شد. 🔻 امروز، متعلق به شماست که علم و عملتان، توأمان، آموزگار روزگار نوجوانی ما بود. روزتان مبارک، خانم حسینی. ➕ برای مطالعه‌ی روایتی دیگر درباره شهید بشری‌سادات حسینی خامنه‌ای اینجا را کلیک کنید. ✍🏻 زهراسادات میرغضنفری رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
❤️ به یاد ۴ معلمِ شهید یک خانواده 🌷 حضرت آیت‌الله العظمی شهید خامنه‌ای(اعلی‌الله مقامه) ▪️شهید دکتر مصباح‌الهدی باقری ▪️شهید سیده بشری خامنه‌ای ▪️شهید زهرا حداد عادل 🌹 آقاجان، معلم عزیز ما! چقدر خوش‌بختیم که شاگرد مکتب‌تان شدیم. شما با دلسوزی، درس زندگی به ما دادید و با شهادت، آن را به کمال رساندید. ‌🔹 انگار معلمی مسلک شما بود، چنان‌که‌ دختر، عروس و دامادتان هم شبیه‌تان «معلمی» را برگزیدند و هم‌سنگر شهادتتان شدند. ما تا ابد در مسیر روشن شما شاگردی می‌کنیم. روزتان در آغوش خدا مبارک. 🎨 پوستر جدید KHAMENEI.IR به مناسبت دوازدهم اردیبهشت، روز معلّم 📥 نسخه قابل چاپ 💻 Farsi.Khamenei.ir
💚 | امتداد ۶١ ▫️ وقتی گفتند بیت را بمباران کرده‌اند، آمدیم کنار مقتل و جای خالی‌تان آوار شد روی سرمان؛ دلمان شکست. پرسیدیم: مگر تو چند نفر بودی که این‌طور وحشیانه حمله کردند؟ یادمان آمد سال ۶۱ هجری هم برای یک نفر، یک لشکر آوردند و بعد از آن بود که حسین(ع) به وسعت دنیا تکثیر شد. حالا هم انگار نوبت به شما رسیده... نگاه کن آقاجان! تکثیر شده‌ای؛ حالا ما همه توایم. 📅 شماره ٣١ ✍🏻 فاطمه تقی‌زاده رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 | برای دیده‌بان قله‌ها 🔰 روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب ▪️ سال‌ها پیش که آقا گفته بودند زبان علم باید فارسی باشد، ژست آدم‌های همه‌چیز‌دان به خودم گرفتم. گفتم این بیشتر شبیه یک رویا می‌ماند تا هدف. ما کجای علمیم که کسی بخواهد از ما چیز یاد بگیرد؟! بعدها وقتی دیدم توی کتاب علوم بچه‌ها به جای سلول نوشته‌اند یاخته، چین بین دو ابرویم ‌افتاد: «که چه؟ این چه کاری‌ست؟ پس‌فردا اگر این بچه بخواهد مقاله بخواند تازه اول باید معادل‌های انگلیسی‌اش را یاد بگیرد، بعد بفهمد توی مقاله چه نوشته!» ▫️ بعد از شهادت آقا، نشستم پای یکی از قسمت‌های «غیررسمی». آقا داشت از روزهای اول انقلاب می‌گفت؛ از کسانی که توی صورتش نگاه می‌کردند و می‌گفتند: «ما نمی‌توانیم حتی یک متر جاده بسازیم، ما باید مدیر خارجی وارد کنیم، ما از پس خودمان برنمی‌آییم.» همان‌جا بود که انگار قطعه‌ای در ذهنم جابه‌جا شد. شرم، مثل سطل آب یخ، یکباره روی تمام آن پوزخندهای قدیمی‌ام ریخت. فهمیدم ماجرا اصلاً سر لغت و واژه نبوده؛ آقا داشت باور یک ملت را از زیر آوار ناتوانی بیرون می‌کشید. کسی که لغت خودش را حقیر می‌بیند، دست خودش را هم برای ساختن پالایشگاه و سانتریفیوژ ناتوان می‌بیند. فهمیدم آن پافشاری روی زبان، در واقع پافشاری روی باور خودمان بود. ▪️ آقا در تمام این سال‌ها مثل معلم صبوری بود که دست بچه‌های ترسیده‌اش را می‌گرفت و در گوششان مدام تکرار می‌کرد: «بچه‌ها ما می‌توانیم، آینده روشن است.» فرق همین‌جا بود؛ منِ همه‌چیزدان فهمیدن مقاله‌های ‌انگلیسی را می‌دیدم و آقا بین‌المللی شدن زبان فارسی را. ما فقط تا لبه‌ی میز مطالعه‌مان و نوک دماغمان را می‌دیدیم، اما آقا آن سر عالم و قله‌های فتح‌شده را. ✍🏻 زهرا رشیدی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh