🖥«از قلب ایران»
✊ انتشار ۵۰۰ روایت از زنان ایرانی درباره روزهای جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه ایران
📝در اولین روزهای شروع جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه کشورمان، رسانه «ریحانه» از شما دعوت کرد تا روایتگر این روزها باشید. و جالب اینجاست که استقبال شما خانمهای ایرانی بیش از تصورمان بود. آنقدر که تاکنون جدا از پیامهای متنی، عکسها و...؛ بیش از پانصد روایت متنی به دست ما رسیده است. برای همین از ٢٨ تیر ماه تا به امروز مشغول انتشار روایتهای خوشرنگ و لعابتان هستیم.
📗برای مطالعه روایتهای دریافتی، روی عناوین روایتها بزنید👇
۴٨۵. تدبر
۴٨۶. خبرنگار جنگ
۴٨٧. بروید با هم بسازید
۴٨٨. ما را از چه میترسانید
۴٨٩. سپاه کودکانه
۴٩٠. امپرسیونیسم مقاومت
۴٩١. لحظهای نرم
۴٩٢. من بعد از جنگ
۴٩٣. امنترین پناهگاه
۴٩۴. ترشی آلبالو
۴٩۵. موشک خودت رو بزن
۴٩۶. تولد تولد تولدت مبارک
۴٩٧. لباس خادمی
💻 #نقشه_راه | ایران را دوست دارید؟
📝شما اگر ایراندوست هستید، یکی از علائم و شاخصهای ایراندوستی شما این است که امیدآفرینی کنید؛ اگر یأسآفرینی کردید، نمیتوانید بگویید ایراندوستید. شاخصِ عمدهی ایرانستیزی یأسآفرینی است، امیدسوزی است، القای ناتوانی است، القای بنبست است؛ اینها شاخصهای ایرانستیزی است. آنهایی که ایران را دوست دارند، نقطهی مقابلِ این، حرکت میکنند.
📝نگذارید کسانی که دشمن ایرانند، در قالب دفاع از منافع ملّی، لباسِ عوضی بپوشند، چهرهی خودشان را عوض کنند و کارهایی مانند اینها کنند؛ یعنی شاخصها را سرِ دست بگیرید. شما نویسنده، شما شاعر، شما عالِم، شما روحانی، ایران را دوست دارید، ایران اسلامی را دوست دارید، خیلی خوب، باید امیدآفرینی کنید. اگر خلاف این سر زد، ادّعا را نمیشود قبول کرد.
📝رهبر انقلاب، ۱۴۰۱/۰۸/۲۸
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥مادران بدون مرز
❤️روایتهای زنانه از غزه
📝سرش را از لبهی تخت به سمت پایین مایل کرد و گفت: «مامان میای پیشم؟» پلههای تخت را بالا رفتم. نگاهش کردم. «میخوام بهت وصیت کنم.» قلبم چروک برداشت. چیزی نگفتم تا مراعاتِ دلم، از گفتن منصرفش نکند. «مامان من که مُردم، سریع زنگ نزن آمبولانس بیاد. اول روسری و مانتو و شلوار و جورابم رو بپوش، بعد زنگ بزن. منو همینطوری با لباس خونه نبرید توی آمبولانس.»
کلمه نداشتم مقابلِ وصیتش. در آن لحظه، تنها خودم را مادری دیده بودم که کودکش آنقدر روی قوی بودنش حساب باز کرده، که برای بعدِ مرگش، وصیتِ حجاب میکند. اما دلم...
نزدیک دو سال است که کلیپهای خبری، پر است از سفیدیهایی که میانشان، گردی کودکانهی سفید و کبود، با لبهایی است که به زحمت میتوانم انحنایش را تشخیص بدهم.
قربانصدقهی عربیِ مادرانه، وقت وداع را خوب یاد گرفتهام. طوریکه اگر کلاس مکالمهی عربی را شروع کنم، این قسمتش را از برم، با هِقهِق. امّا هر چقدر هم که چشمانم را روی هم فشار بدهم تا ذهنم، آن سفیدیِ کودکانه را بیاورد بنشاند بر تن دخترم، تا بتوانم «آنِ» لحظاتِ سوگ یک مادر، در وداع با فرزندش را کلمه کنم، نمیتوانم. من برای چنین غمی، کلمه ندارم.
مادرانگیام امّا در سوگی جمعی، دست بر شانهی مادرانی که شکوفهی دلشان را میوهنداده چیدهاند، «والعَصر» میخوانَد. به رغمِ فاصلهها، شریک خاطراتشان میشود. کنار خاطرهای، موی دختری پنج ساله میبافد و کنار خاطرهای دیگر، از افتادن پسرکی بازیگوش، هول میکند. با خاطرهای اشک میشود و با دیگری... اینجا لبخند هم، اشک میشود. دیگر حواسش هست، بیرون از خانه، دخترانش را کمتر ببوسد و در آغوش بگیرد. مادرانگیام، فاصله و مرز نمیشناسد؛ دارَد مادران زیادی را میبیند که، شکوفهی دلشان را میوه نداده چیدهاند.
📝راضیه کریمیمنش، رسانه «ریحانه»؛
💬مجموعه روایت «مینویسم تا صدای غزه باشم»
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥 رنج بچههای نادیده
❤️ روایتهای زنانه از غزه
📝توی زندگیام، چند بار به دست بچههام که همینطور از پتو بیرون افتاده، نگاه کردهام؟ دختر و پسرم چند بار موقع خوابیدن، همین شکلی به هم گره خوردهاند؟ از روز به دنیا آمدنشان تا همین الان، چند شب، شبی چند مرتبه، بلند شدهام و پتو را از روی سرهایشان کنار زدهام؟ از ترس این که مبادا نفس کشیدنشان سخت شود؟ مبادا سرفه بیفتند؟ چند بار، چند هزار بار به مردنشان در خواب فکر کردهام؟ چقدر تنم لرزیده؟ بچهی آدم چقدر عزیز است؟ بچهی دیگری با دستها و پاهای خونین چطور؟
یک عکس از پسرم دارم، مال اواخر دو سالگیاش. رفته بودیم یزد. پسرم ایستاده توی درگاه یکی از عمارتهای قدیمی و زل زده به دیوار روبهرو. روز تولدش، عکس را توی صفحهام منتشر کردم. زیر آن نوشتم: «حضور تو دل من را به اندازه دوست داشتن همه بچههای دنیا بزرگ کرده.» بچهای که مال خود آدم نباشد، چقدر برایش عزیز است؟ باید کودکی را مادری کرده باشی تا بفهمی استخوان دست و پاهایش چقدر نازک است. تا بفهمی نشستن رد خون روی این جسم نحیف، چطور آدم را آب میکند. تا بفهمی بچهها چه ناباورانه درد میکشند. وقت رسیدن بلا، چه حیرتی توی چشمهایشان مینشیند. آخ... موقع لود شدن این فیلم، چقدر میترسیدم که لحظهی بیرون رفتن جان از پاها را به چشم ببینم. که این پیکرهای پوشیده شده زیر پارچه، هنوز در حال زجر کشیدن باشند. که هنوز کار از کار نگذشته باشد.
این جنگ برای هر کسی که عادی بشود، برای مادرها عین روز اول است. مثل یک زخم گرم و نبضدار و خونچکان. مثل داغ یک عزیز که همین امروز صبح به خاک سپرده باشیش. بیست و سه ماه گذشته. ما بچههای خودمان را هنوز با عذاب وجدان بغل میکنیم. با خشم، شفقت و بغض. وقت انگشت کشیدن روی رد رگهای زیر پوستشان، حواسمان حتما میرود پی تصویر دستهای زخمی بچههایی هزاران کیلومتر آنطرفتر. آرزوی دور دشواری را در دلمان تکرار میکنیم. دندانهایمان را به هم فشار میدهیم.
📝شقایق خبازیان، رسانه «ریحانه»؛
💬مجموعه روایت «مینویسم تا صدای غزه باشم»
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 به ضرر زنهاست!
📝 آن آقایی که با زنان نامحرم سروکار دارد، دو جا برای او امکان اشباع غرایزش در سطوح مختلف وجود دارد، این دیگر به زن خودش آن جور پای بند نیست. مثل مردی که هیچ زنی نگاه نمیکند نیست.
📝 اینکه میگویند زن باید خودش را در محیطهای اجتماعی با نامحرم مخلوط نکند، برای این است که این زن، دلبستگیاش به مرد خودش باشد و الّا اگر زن کارش به جایی رسید که مرد خودش برایش عادی شد، مثل وضعیتی که الآن در جوامع غربی میبینید که اصلاً این مرد برای زن اهمیّتی ندارد، میگوید حالا شد، شد، نشد هم نشد. میگوید طلاق میگیریم، تمام میکنیم تو برو دنبال کارت، من هم میروم دنبال کارم. این بد است. بعضی از خانمها امروز تلاش میکنند که وضع زنان را این جوری کنند. این به ضرر زنهاست به نفع زنها نیست؛ چون این، بنیان خانواده را متلاشی میکند.
📝رهبر انقلاب،
١٣۷۷/۱/۱۹🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید. 🖥 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥 رسالت دستها
❤️ روایتهای زنانه از غزه
📝 دختر کوچکم یکبار توی حرم گم شد. تا به خودم آمدم دیدم نیست. به خواهر بزرگترش گفتم بنشیند همین جا تا برویم دنبالش. پیدا کردن دختر دو ساله با پیراهن مشکی توی شب، به پیدا کردن دانهی کریستال توی انبار میمانست. یکساعت بعد پیدایش کردیم و رفتیم ادامهی زیارتنامه را بخوانیم. تا رسیدیم دختر بزرگم هنوز دستهایش را توی هم میپیچید و گریه میکرد. خواهرش را نشانش دادیم که ببین! اینجاست. پیدایش کردیم.
میخواست برود مهدکودک حرم. سعی کردیم بخندد. شکلاتهایی که دست و جیبش را خادمها پر کرده بودند تعارفش کردیم که ببیند بهش خیلی بد نگذشته. اما انگار دلش داشت پاره میشد. هی به خواهرش نگاه میکرد و آتشفشان توی قلبش را با اشکهاش بیرون میریخت. آنقدر دستهایش را توی هم گره زد و باز کرد تا آرام شد. احساس کردم قلبم مچاله شد.
نمیدانم چرا این فیلم مرا یک لحظه پرت کرد به همان شب. تمام طول این چند ثانیه، محو چند انگشت خونی دخترانهای شدم که دارند از دردِ سوگ، توی هم قلاب میشوند. انگار بخواهد با انگشتش ماجرایی ببافد و دور گردن بیغیرتها بیندازد. دخترک دارد با شرم گریه میکند. هی به خون لای انگشتهاش نگاه میکند و دلش میخواهد برود یگ گوشه و دستانش را ممتد و محکم ببوسد. چند تا جوان از بین بمباران، تن بیجان برادرش را کشیدهاند و آوردهاند توی سایه. جایی گریهاش شدید میشود. احتمالا دارند لحظههای آخر را تعریف میکنند که چطور آرد را روی دوشش گرفته بود. بوی نان پیچید لای مشامش. فکر میکنم نشستم کنارشان. انگار چند ساعت قبل را دیدهام. مادر با پرِ شال، عرق گوشهی پیشانیاش را پاک کرده و دخترک را فرستاده وردنه بیاورد. خودش هم نشسته پای تنور. زن همسایه را نگاه کرد و گفت: «پسرم رفته آرد بیاورد. اگر خدا بخواهد.امروز برای شما هم نان گرم می آورم.»
دوست دارم دخترک را بغل کنم. مثل لحظهای که توی مشهد دختر خودم را بغل کردم. بگویم گریه نکن! ببین برادرت این جاست. بدوم از توی خانه برایش نان تازه بیاورم. مثل خادمهای حرم دست و جیبش را پر از خوراکی کنم. بگویم هر کسی با دستهایش رسالتی دارد. یکی نان می پزد، آن یکی مینویسد. یکی هم با دستهایش دنیا را تکان میدهد. بگویم بعضی دستها خیلی خوشبختاند.
📝فاطمه رمضانی، رسانه «ریحانه»؛
💬مجموعه روایت «مینویسم تا صدای غزه باشم»
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh