ریحانه
🖥 رنج بچههای نادیده
❤️ روایتهای زنانه از غزه
📝توی زندگیام، چند بار به دست بچههام که همینطور از پتو بیرون افتاده، نگاه کردهام؟ دختر و پسرم چند بار موقع خوابیدن، همین شکلی به هم گره خوردهاند؟ از روز به دنیا آمدنشان تا همین الان، چند شب، شبی چند مرتبه، بلند شدهام و پتو را از روی سرهایشان کنار زدهام؟ از ترس این که مبادا نفس کشیدنشان سخت شود؟ مبادا سرفه بیفتند؟ چند بار، چند هزار بار به مردنشان در خواب فکر کردهام؟ چقدر تنم لرزیده؟ بچهی آدم چقدر عزیز است؟ بچهی دیگری با دستها و پاهای خونین چطور؟
یک عکس از پسرم دارم، مال اواخر دو سالگیاش. رفته بودیم یزد. پسرم ایستاده توی درگاه یکی از عمارتهای قدیمی و زل زده به دیوار روبهرو. روز تولدش، عکس را توی صفحهام منتشر کردم. زیر آن نوشتم: «حضور تو دل من را به اندازه دوست داشتن همه بچههای دنیا بزرگ کرده.» بچهای که مال خود آدم نباشد، چقدر برایش عزیز است؟ باید کودکی را مادری کرده باشی تا بفهمی استخوان دست و پاهایش چقدر نازک است. تا بفهمی نشستن رد خون روی این جسم نحیف، چطور آدم را آب میکند. تا بفهمی بچهها چه ناباورانه درد میکشند. وقت رسیدن بلا، چه حیرتی توی چشمهایشان مینشیند. آخ... موقع لود شدن این فیلم، چقدر میترسیدم که لحظهی بیرون رفتن جان از پاها را به چشم ببینم. که این پیکرهای پوشیده شده زیر پارچه، هنوز در حال زجر کشیدن باشند. که هنوز کار از کار نگذشته باشد.
این جنگ برای هر کسی که عادی بشود، برای مادرها عین روز اول است. مثل یک زخم گرم و نبضدار و خونچکان. مثل داغ یک عزیز که همین امروز صبح به خاک سپرده باشیش. بیست و سه ماه گذشته. ما بچههای خودمان را هنوز با عذاب وجدان بغل میکنیم. با خشم، شفقت و بغض. وقت انگشت کشیدن روی رد رگهای زیر پوستشان، حواسمان حتما میرود پی تصویر دستهای زخمی بچههایی هزاران کیلومتر آنطرفتر. آرزوی دور دشواری را در دلمان تکرار میکنیم. دندانهایمان را به هم فشار میدهیم.
📝شقایق خبازیان، رسانه «ریحانه»؛
💬مجموعه روایت «مینویسم تا صدای غزه باشم»
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 به ضرر زنهاست!
📝 آن آقایی که با زنان نامحرم سروکار دارد، دو جا برای او امکان اشباع غرایزش در سطوح مختلف وجود دارد، این دیگر به زن خودش آن جور پای بند نیست. مثل مردی که هیچ زنی نگاه نمیکند نیست.
📝 اینکه میگویند زن باید خودش را در محیطهای اجتماعی با نامحرم مخلوط نکند، برای این است که این زن، دلبستگیاش به مرد خودش باشد و الّا اگر زن کارش به جایی رسید که مرد خودش برایش عادی شد، مثل وضعیتی که الآن در جوامع غربی میبینید که اصلاً این مرد برای زن اهمیّتی ندارد، میگوید حالا شد، شد، نشد هم نشد. میگوید طلاق میگیریم، تمام میکنیم تو برو دنبال کارت، من هم میروم دنبال کارم. این بد است. بعضی از خانمها امروز تلاش میکنند که وضع زنان را این جوری کنند. این به ضرر زنهاست به نفع زنها نیست؛ چون این، بنیان خانواده را متلاشی میکند.
📝رهبر انقلاب،
١٣۷۷/۱/۱۹🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید. 🖥 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥 رسالت دستها
❤️ روایتهای زنانه از غزه
📝 دختر کوچکم یکبار توی حرم گم شد. تا به خودم آمدم دیدم نیست. به خواهر بزرگترش گفتم بنشیند همین جا تا برویم دنبالش. پیدا کردن دختر دو ساله با پیراهن مشکی توی شب، به پیدا کردن دانهی کریستال توی انبار میمانست. یکساعت بعد پیدایش کردیم و رفتیم ادامهی زیارتنامه را بخوانیم. تا رسیدیم دختر بزرگم هنوز دستهایش را توی هم میپیچید و گریه میکرد. خواهرش را نشانش دادیم که ببین! اینجاست. پیدایش کردیم.
میخواست برود مهدکودک حرم. سعی کردیم بخندد. شکلاتهایی که دست و جیبش را خادمها پر کرده بودند تعارفش کردیم که ببیند بهش خیلی بد نگذشته. اما انگار دلش داشت پاره میشد. هی به خواهرش نگاه میکرد و آتشفشان توی قلبش را با اشکهاش بیرون میریخت. آنقدر دستهایش را توی هم گره زد و باز کرد تا آرام شد. احساس کردم قلبم مچاله شد.
نمیدانم چرا این فیلم مرا یک لحظه پرت کرد به همان شب. تمام طول این چند ثانیه، محو چند انگشت خونی دخترانهای شدم که دارند از دردِ سوگ، توی هم قلاب میشوند. انگار بخواهد با انگشتش ماجرایی ببافد و دور گردن بیغیرتها بیندازد. دخترک دارد با شرم گریه میکند. هی به خون لای انگشتهاش نگاه میکند و دلش میخواهد برود یگ گوشه و دستانش را ممتد و محکم ببوسد. چند تا جوان از بین بمباران، تن بیجان برادرش را کشیدهاند و آوردهاند توی سایه. جایی گریهاش شدید میشود. احتمالا دارند لحظههای آخر را تعریف میکنند که چطور آرد را روی دوشش گرفته بود. بوی نان پیچید لای مشامش. فکر میکنم نشستم کنارشان. انگار چند ساعت قبل را دیدهام. مادر با پرِ شال، عرق گوشهی پیشانیاش را پاک کرده و دخترک را فرستاده وردنه بیاورد. خودش هم نشسته پای تنور. زن همسایه را نگاه کرد و گفت: «پسرم رفته آرد بیاورد. اگر خدا بخواهد.امروز برای شما هم نان گرم می آورم.»
دوست دارم دخترک را بغل کنم. مثل لحظهای که توی مشهد دختر خودم را بغل کردم. بگویم گریه نکن! ببین برادرت این جاست. بدوم از توی خانه برایش نان تازه بیاورم. مثل خادمهای حرم دست و جیبش را پر از خوراکی کنم. بگویم هر کسی با دستهایش رسالتی دارد. یکی نان می پزد، آن یکی مینویسد. یکی هم با دستهایش دنیا را تکان میدهد. بگویم بعضی دستها خیلی خوشبختاند.
📝فاطمه رمضانی، رسانه «ریحانه»؛
💬مجموعه روایت «مینویسم تا صدای غزه باشم»
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥 کارهایی بزرگ برای دستانی کوچک
❤️روایتهای زنانه از غزه
📝پسرم شش ساله است با تمام ویژگیهای یک کودک شش ساله، دیروز چند اسباببازی خوب از اتاقش آورد، یکییکی برچسب زد و خودکار را داد دستم، گفت: «بنویس از طرف علیرضا برای بچههای غزه» به چشمهایش نگاه کردم و ذوق توی نگاهش مجبورم کرد بنویسم. اسباببازیها را کنار هم چید، بعد رفت تا خواهر دو سالهاش را راضی کند که عروسکهایش را برای بچههای غزه بدهد.
علیرضا هنوز آنقدر بزرگ نشده که بفهمد بچههای جنگ پیش از آنکه با عروسک بازی کنند بزرگ میشوند، پیش از آنکه مهلتی داشته باشند تا به اسبابی برای بازی فکر کنند، به فکر زنده ماندناند. علیرضا نمیتواند درک کند که دختران غزه آنقدر که نگاهشان پی یک لقمه نان میگردد به دنبال عروسک نیستند. چون کودکان در سنین مختلف جهان را به شکلهای کاملا متفاوتی درک میکنند. مراحل رشد و تکامل درک کودک از جهان در همهی انسانها یکسان است اما سرعت طی کردن مراحل در افراد مختلف متفاوت است. ممکن است کودکی مرحلهی دوم رشدش را طی چهار سال طی کند اما کودک دیگری در جای دیگری از دنیا خیلی کمتر از این مدت، مرحلهی مورد نظر را پشت سر بگذارد. اینها را من نمیگویم، پیاژه میگوید.
به گمان من هم آدمها توی جنگ خیلی زود بزرگ میشوند، زود قد میکشند، توی همان بچگی چندین پیراهن بیشتر از همهی آدمهای دیگر پاره میکنند. اصلا زور و بازوی آدمها توی جنگ خیلی بیشتر است. چون روی مرز باریک مرگ و زندگی راه میروند، نه، روی آن مرز زندگی میکنند.
آنقدر که دختر بچهای میتواند یک گالن آب را بلند کند، با خودش ببرد، پر از آب کند و بعد به هر جانکندنی برگرداند خانه.
گاهی یک دختر بچه چند سال را شاید توی یک شب یا نیمهشبی طی کند، آنقدر سریع که هیچکس نتواند سرعتش را بفهمد، یکشبه زور یک مرد بیاید توی دستهایش، انگشتهایش توان پیدا کند برای برداشتن یک گالن آب، و پاهای کوچکش قدمهای بزرگ بردارد. ما اینها را نمیفهمیم چون ما در امنیتیم و ما هم جهان را به شکلهای کاملا متفاوتی از آنها درک میکنیم.
📝حانیه کرباسی، رسانه «ریحانه»؛
💬مجموعه روایت «مینویسم تا صدای غزه باشم»
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 خانهدار و پرافتخار مثل دانشمندها
📝زن بودن، برای زن یک نقطهی افتخار است. این افتخاری نیست برای زن که او را از محیط و اخلاق زنانه دور کنیم. خانهداری، فرزندداری و شوهرداری را ننگ او به حساب بیاوریم. فرهنگ غربی خانواده را متلاشی کرد.
📝رهبر انقلاب، ١٣٩١/٠۴/٢١
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥 او را به تو باز میگردانیم
❤️ روایتهای زنانه از غزه
📝من تابهحال تجربهی زلزلهی شدید نداشتهام، تنها روزهای دلهرهآور فروریختن پلاسکو را بهخاطر دارم و قبل از آنهم چیزهایی از زلزلهی بم و کرمانشاه در خاطرم مانده است. اما نزدیکترین تجربهی من به درک یک ویرانی ناگهانی در بامداد ۲۳ خردادماه میرسد؛ باحملهی غافلگیرانهی اسرائیل به وطنم.
ساختمان فروریخت و آسمان سقفِ اتاق به زمین آمد و جان خیلیها را گرفت. موهای از بین سنگ و سیمان بیرون ریخته، عروسکهای روی آسفالت افتاده، نوزادان زخمیِ جان داده همه و همه در کنار من و هزاران چشم دیگر، شاهدان عینی این ماجرا بودند و چه روزهایی بود برای ما یافتنِ جسمبیجان هموطنانمان از زیر ساختمانهای متلاشی شدهای که محل زندگیشان بود.
حالا که تو را با چشم و گوش و دهانی پُر از خاک، از دل این خرابهها بیرون کشیدهاند، تمام آن روزها دوباره برایم تداعی میشود و اینبار میتوانم درد این لحظهها را بهتر حس کنم.
هرچند من هنوز چیز زیادی از محبوس شدن در زیر آوار و حبس نفسها در قفسهی سینه و پوشانده شدن چشمها و دهانم با خاک و سیمان، نمیدانم! شبیه آنچه برای تو رخ داده است؛ اما دائماً فکر میکنم که بشر تمام روشهای مقاومسازی ساختمانها را باید دور بریزد!
ما آدمها این تمهیدات ایمنی را برای بلایای طبیعی در نظر گرفتهایم، دستورالعملهای بینالمللی جهان هم همینطور است که نوشتهاند: اگر منطقهای زلزلهخیز بود، فلان اقدامات را برای حصول حداکثر ایمنی انجام دهید تا خانهها و ساکنانشان سالم بمانند و از گزند درهم کوبیدهشدن در امان باشند.
هیچکس برای تخریب و آوارهای ناشی از بمبهای سنگین چاره و تدبیری نیندیشیده، چون گمان نمیکردند که در قرن ۲۱ میلادی، مقابل چشم جهانیان، حیواناتی به درندهخویی گرگ که هیچگاه مرزی به نام وطن نداشتند، رویای سلطه بر نیل تا فرات را داشته باشند و برای پیشبرد مقاصدشان، بمب و موشک بر سر خانههای مردم بریزند و همهچیز را زیرورو کنند و جهان را در شوکی عظیم فرو ببرند.
حالا زنده ماندنت در فشار سنگینی آجرها و مصالح ساختمانی فروریخته روی تنِ کوچک و نحیفت یک معجزه است؛ معجزهای از جنسِ به امانت سپردن سبد موسی به نیل و نجات او از امواج خروشان، که خداوند وعده داده بود:
«و إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ»
او را به تو بازمیگردانیم.
و تو را هم چون نوزادی تازه تولدیافته از دلخاک به آغوش سرزمینت، بازگردانده است. همینکه هنوز نفس میکشی، برای آنها که سراسیمه دست نجاتی به سمت تو دراز کردهاند، نوری است در دل تاریکی. تو، نمایش قدرت خدا هستی «وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ»
📝فاطمه محمودی، رسانه «ریحانه»؛
💬مجموعه روایت «مینویسم تا صدای غزه باشم»
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh