🖥«از قلب ایران»
✊ انتشار ۵۰۰ روایت از زنان ایرانی درباره روزهای جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه ایران
📝در اولین روزهای شروع جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه کشورمان، رسانه «ریحانه» از شما دعوت کرد تا روایتگر این روزها باشید. و جالب اینجاست که استقبال شما خانمهای ایرانی بیش از تصورمان بود. آنقدر که تاکنون جدا از پیامهای متنی، عکسها و...؛ بیش از پانصد روایت متنی به دست ما رسیده است. برای همین از ٢٨ تیر ماه تا به امروز مشغول انتشار روایتهای خوشرنگ و لعابتان هستیم.
📗برای مطالعه روایتهای دریافتی، روی عناوین روایتها بزنید👇
۴۴۵. خدای آنروزها
۴۴۶. شبیه حضرت زینب (س)
۴۴٧. در آغوش بکش زندگی را
۴۴٨. شهید همسایه
۴۴٩. میهمان یک محله
۴۵٠. سفرهی امیرالمؤمنین
۴۵١. جنگ هنوز ادامه دارد
۴۵٢. میروم خانه
۴۵٣. آقاجان
۴۵۴. یاران با وفای انسان ٢۵٠ ساله
۴۵۵. جنگ چشمها را باز کرد
۴۵۶. ما ایرانی و علمدوستیم
۴۵٧. بابا پشت بچههایش بود
۴۵٨. در آستانه پنجاه سالگی
۴۵٩. غدیر امسال، غدیر حماسه و انتقام
۴۶٠. راهی جز دعا نداریم
۴۶١. جنگ جنگ تا پیروزی
۴۶٢. هر چهار رکن معنایی دارد
۴۶٣. اللهم عجل لولیک الفرج
۴۶۴. بازی بچگانه
ریحانه
🖥 نِبال! دستهایت بوسیدن دارند!
❤️روایتهای زنانه از غزه
📝بچهتر که بودم به دستهای مادرم زیاد نگاه میکردم؛ دستهایش ظرافت خاصی داشت و خیلی هم فِرز بود؛ یادم هست آن سالها که هنوز تایپ دهانگشتی فراگیر نشده بود، مامان همیشه با دستهایش تندتند مطالبی را تایپ میکرد؛ اسمش پایاننامه بود و یکجاهایی هم کتابِ فلان!
و من عاشق دستهایی بودم که آنقدر سریع میتوانستند همهچیز را بینقص انجام دهند. در این نگاههای موشکافانه در عالم بچگی یکبار کشفِ بزرگی داشتم، روی دستِ چَپش جایی نزدیک مُچ دست یک خال کوچک جا خوش کرده بود، تمامَش بهغایتِ یک نقطهی کوچک سیاه با نوک مداد رنگی روی یک صفحهی تماماً سفید بود و حتی گاهی ستارههای صورِ فلکی آسمانِ دستبندش، رویش را میپوشاندند؛ وقتی از او پرسیدم که این نقطهی سیاه چیست؟ گفت: «فرشتهها دستم را بوسیدهاند!»
مرا میگفت! که دستهایش را در آغوش میکشیدم و میبوسیدم، دستهایی که با آن هروقت از سرکار میآمد برایم خوراکی میگرفت، دستهایی که با آن موهایم را میبافت، دستهایی که هروقت نیمهشب تب میکردم روی پیشانیام پارچهی خنک میگذاشت، دستهایی که با آن مرا بغل میکرد و روی چهارپایهی کوچکی کنجِ آشپزخانه مینِشاند و خودش تندتند مشغول درستکردن کتلت میشد و انتهای ظرف برایم یکی دوتا کتلت کوچک درست میکرد که هنوز هم طعم آن کتلتهای مامانپَز زیر زبانم مانده است. بزرگتر که شدم یک خال کوچک شبیه همان جای بوسهی فرشتهها، روی دست خودم ظاهر شد، یک یادگاری از مادر...
حالا به تصویر دستهای تو خیره شدهام نِبال؛ که ۲۵ سالهای، همسِن آن روزهای مادرم، هیچ تفاوتی میان تو و بقیهی مادران نیست، جز آنکه وقتی دخترت «ریتا» را در آغوش کشیده بودی و به سینه فشرده بودی، دستهایت را اینگونه از دست دادی. مامان اگر بود میگفت: «دستهای نبال را فرشتهها بوسیده، روی چشم گذاشته و با خود بُردهاند.» و هیچگاه هیچکسی نمیتواند شبیه مادران از هر آنچه که نیست یا کم است یک تعریفِ زیبا بسازد.
میدانی نبال! این دستهایی که زیر آوار خانهات در حملات هوایی اسرائیل جا گذاشتهای جای بوسه زدن دارد؛ چون تو یک مادری و من خوب میدانم که مادرها همیشه از پسِ کارهای سخت بر میآیند چراکه عشق به بچهها نیروی مضاعفی است برای جاری شدن در شَریانهای حیاتِ یک مادر!
این یادگاری از روزهای بیرحمانهی جنگ روی تنِ تو، یک سند است نبال! سندی برای اثباتِ درندهخویی آنهاییکه ادعای حقوق بَشرشان گوش جهانیان را کَر کرده و یَحتمل چشمهایشان را کور! دستهایِ تو و هر حسی که میشد با آن تجربه کنی یک خاطرهی فراموش شده نیست؛ تو یک مادری! و مادرها خیلی خوب میتوانند جای خالی نداشتهها را با ترفندهای زنانه پُر کنند!
📝 رسانه «ریحانه»؛
💬مجموعه روایت «مینویسم تا صدای غزه باشم»
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #نقشه_راه | مسؤولیّت اجتماعى زن، با انجام مسؤولیّت خانوادگى نفی نمیشود
📝خانمها اگر گفته میشود که مسؤولیّتهاى خانوادگى دارند، یعنى مسؤولیّت امور داخلى خانه این به معناى این نیست که مسؤولیّت اجتماعى از دوش اینها برداشته است. بایستى این مسؤولیّت را هم حفظ کنند و هر مقدارى که با وجود حفظ این مسؤولیّت توانایى دارند، آن توانایى را به مسؤولیّتهاى اجتماعى و سیاسى هم ضرب کنند.
🗓رهبر انقلاب، ۱۳۶۳/۱۲/۰۴
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥«از قلب ایران»
✊ انتشار ۵۰۰ روایت از زنان ایرانی درباره روزهای جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه ایران
📝در اولین روزهای شروع جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه کشورمان، رسانه «ریحانه» از شما دعوت کرد تا روایتگر این روزها باشید. و جالب اینجاست که استقبال شما خانمهای ایرانی بیش از تصورمان بود. آنقدر که تاکنون جدا از پیامهای متنی، عکسها و...؛ بیش از پانصد روایت متنی به دست ما رسیده است. برای همین از ٢٨ تیر ماه تا به امروز مشغول انتشار روایتهای خوشرنگ و لعابتان هستیم.
📗برای مطالعه روایتهای دریافتی، روی عناوین روایتها بزنید👇
۴۶۵. برای فرشته
۴۶۶. از دل جنگ تا شکوفههای مهربانی
۴۶٧. پخش زنده
۴۶٨. راه تازهای آغاز کرد
۴۶٩. تاریخ فراموش نخواهد کرد
۴٧٠. آن رفاقتهای عاقبتبهخیر کن
۴٧١. باید قوی باشیم
۴٧٢. تنهایمان نگذارید
۴٧٣. خانهام قلب جهان بود
۴٧۴. شرط شهادت
۴٧۵. تدبیری حکیمانه
۴٧۶. حس برگشتن
۴٧٧. سلاح پر قدرت ما
۴٧٨. ایران همیشه جاویدانم
۴٧٩. روزهای دفاع مقدس
۴٨٠. حیات عندالرب
۴٨٢. پدافندهای بینام و نشان
۴٨٣. ما به هم نزدیکتر شدیم
۴٨۴. برای دخترکم
🖥 #نقشه_راه | هیچ کاری به اهمیت «کارِ مادر» نیست
📝[زن مسلمان باید] در دامن پرمهر و پرعُطوفت و با سخنان پرنکته و مهرآمیزش، فرزندان سالمی را از لحاظ روانی تربیتکند؛ انسانهای بیعُقده، انسانهای خوشروحیه، انسانهای سالم از لحاظ روحی و اعصاب، در دامان او پرورش پیدا کنند و مردان و زنان و شخصیتهای جامعه را بهوجود آورد.
📝مادر از هر سازندهای، سازندهتر و باارزشتر است. بزرگترین دانشمندان، ممکن است مثلاً یک ابزار بسیار پیچیده الکترونیکی را به وجود آورند، موشکهای قارّهپیما بسازند، وسایل تسخیر فضا را اختراع کنند؛ اما هیچ یک از اینها اهمیت آن را ندارد که کسی یک انسان والا بهوجود آورد. و او، مادر است.
🗓رهبر انقلاب، ۱۳۷۱/۰۹/۲۵
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖥 بارش شهابی، موشکی
❤️ روایتهای زنانه از غزه
📝شبهای تابستان وقتی ریز و درشت جمع میشدیم پیشِ عزیز، برای خواب، ده، دوازدهتا تشکِ سفید، کنارِ هم پهن میکردیم روی پشت بام و میغلتیدیم روی خنکیهاش. صدبار میگفتیم: «دیگه کسی حرف نزنه» و باز یک صدای خندهای از گوشهای میآمد و یک بالشت پرت میشد و باز ولوله بهپا میشد.
آخرِ سر، بعد از اینکه همهی پچپچکردنها و خندهها تمام میشد، با صدای جیرجیرکها خوابمان میبرد. من اما دیرتر از همه. شیفتهی آسمانِ شب بودم. گاهی اواسط مردادماه، بارش شهابی بَرساوُشی، چندتایی شهاب هم میدیدم و از ذوق، همه را بیدار میکردم و با دست نشانشان میدادم.
مثل تو که به آسمان اشاره میکنی. اگر در جغرافیای دیگری بودی، شاید تو هم شبها روی پشتبام خانهی عزیزی، با بقیه دخترها داشتید سر و ته این عالم را میان خندههایتان گم میکردید.
راستی هنوز چیزی از خانهی عزیزت باقی مانده؟ دخترها و نوههای دیگر چطور، زندهاند؟ دستهایشان هنوز میتواند آسمان را نشان دهد؟ چشمهایشان چطور، هنوز قادرند نور ستارهها را ببینند؟ کاش هیچوقت ندانی آن نورها که در میان تاریکی شب، آسمان را روشن میکنند، شهاب نیستند. کاش همیشه کودک بمانی...
📝طیبه بهشتی، رسانه «ریحانه»؛
💬مجموعه روایت «مینویسم تا صدای غزه باشم»
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh