خانهیِدوست
آینه با تو راز میگوید . خم شو و به چشمهایت بنگر ؛ بنگر که چطور نور دور مردمک سیاه میرقصد و شادی میآفریند . تار به تار مژه هایت که با وقار چشمانت را احاطه کردند . چین های ریز صورتت ، برجستگی گونه هایت وقتی که میخندی . به آوازی که گیسوانِ شانهشده ات بر گوش هایت میخوانند ، گوش بسپار ؛ آن هم از زیبایی لبریز است . تمامِ چیزهایی که متعلقِ به توست زیباست ، چون تو زیبایی و متعلق به خدا ؛ و خدا هم بیشک زیباست .
نگذار که تورا محدود کنند به دردِ عملهای پیاپی و دردِ توهمِ نازیبایی .
تو زیبایی ؛ خیلی زیبا !
| برایِ تو و زیبایی ، هجدهم مهرماه هزار و چهارصد و چهار |
روز دختر ، شاید صرفاً یک نامگذاری باشه اما بهانهایِ برای اهدای بوسه و لبخند به بوسیدنیترینِ مخلوقات ؛ پس روزتون همایون و فرخنده ؛ دوستتون دارم 🤍.
خانهیِدوست
قطره بر پنجره میلرزد
چه به گوشش میگفت
پنجره غمزده و دردآلود
که چنین میلرزید؟
نکند مثل تن من ز فراغ
نکند مثل دوچشمم ، با اشک
نکند از نشدن هایِ عمیق
شاید از چشمِ به راه
باران میبارد
قطره بر پنجره میلرزد
| قطره بر پنجره میلرزد ، از میانِ سروده هایِ لرزانم ؛ بیستم مهرماه هزاروچهارصد و چهار |
خانهیِدوست
داستانِ دستان پر داستان ، داستانیست روایت ناشدنی ؛ کافیست به عمق چین های رو انگشت هایت زیر نور بنگری ، کافیست دستِ دیگری را در دست خودت زنجیر کنی ، کافیست نوازش شوی و نوازش کنی .
داستان دستانِ پرداستان ، در سکوت روایت میشود ؛ در سکوت و در نور و در نوازش .
| برای خط های روی دست زیرِ نور ، بیست و یکم مهرماه هزار و چهارصد و چهار |