خانهیِدوست
قرار نبود آلودگی های پِیدرپِی ، مارا به جای آبیهایِ آسمان در آغوش بگیرند . آسمان تیره یِ مشهد من
مشهدِ من ! خانه یِ من !
آسمانت روزگاری آبی بود ؛ روزهای دوری که باران میبارید .
روزهایِ دور را از یاد نخواهم برد ؛ حتی اگر غبار آن را فرا بگیرد .
خانهیِدوست
رفتن هیچ چیز را درست نمیکند .
بارها و بارها شنیده ای ، میگویند رفتن چیزی را درست نمیکند . اما مگر به غیر این است که چیزی ، اگر بنا به دلیلی درست باشد ، درست است ؟! پس رفتن نیز اگر دلیلی داشته باشد صحیح و درست ، درست است و صحیح .
آنگاه که عقل و حس با تو آشکارا ، رفتن را زمزمه میکند ، برو . برو و نیاندیش که اگر میماندی چی میشد ، مهم این است که رفتی . دیگر نیستی ؛ آن چیز که پشت سرِ توست ، در پشت سرِ تو میماند . آن هارا خودت سد راهِ خودت نکن .
خاطرات ، سال ها ، عمر و حتی بوی عطر ، تا ابد نمیمانند . رفتن است که جریان میسازد و جاری میکند .
رفتن اگر درست باشد ، چیزهایی را درست میکند .
| برای رفتن ، سالها و بویِ عطر ؛ سوم آبانِگان هزار و چهارصد و چهار |