خانهیِدوست
رفتن هیچ چیز را درست نمیکند .
بارها و بارها شنیده ای ، میگویند رفتن چیزی را درست نمیکند . اما مگر به غیر این است که چیزی ، اگر بنا به دلیلی درست باشد ، درست است ؟! پس رفتن نیز اگر دلیلی داشته باشد صحیح و درست ، درست است و صحیح .
آنگاه که عقل و حس با تو آشکارا ، رفتن را زمزمه میکند ، برو . برو و نیاندیش که اگر میماندی چی میشد ، مهم این است که رفتی . دیگر نیستی ؛ آن چیز که پشت سرِ توست ، در پشت سرِ تو میماند . آن هارا خودت سد راهِ خودت نکن .
خاطرات ، سال ها ، عمر و حتی بوی عطر ، تا ابد نمیمانند . رفتن است که جریان میسازد و جاری میکند .
رفتن اگر درست باشد ، چیزهایی را درست میکند .
| برای رفتن ، سالها و بویِ عطر ؛ سوم آبانِگان هزار و چهارصد و چهار |
خانهیِدوست
به برگِ گیسوانت نگاه کردم ، به پیچک روی انگشت هایت ، به پیرهنِ خزه گرفته ی برتنت ، به رد نوازشِ دستهایت ، به گلبرگ های دور مچ پایت ، به نگینِ زمزد گوشواره هایت ...
همه چیز در تو سبز جلوه میکرد ؛ سبز مثل خیال . سبز مثلِ تو .
تویی که سبزینه ای بافته در خیالِ منی
| برای سبزهای خیالی در روزهای زردِ واقعیت ، هفدهمِ آبانگان هزار و چهارصد و چهار |