خانهیِدوست
به برگِ گیسوانت نگاه کردم ، به پیچک روی انگشت هایت ، به پیرهنِ خزه گرفته ی برتنت ، به رد نوازشِ دستهایت ، به گلبرگ های دور مچ پایت ، به نگینِ زمزد گوشواره هایت ...
همه چیز در تو سبز جلوه میکرد ؛ سبز مثل خیال . سبز مثلِ تو .
تویی که سبزینه ای بافته در خیالِ منی
| برای سبزهای خیالی در روزهای زردِ واقعیت ، هفدهمِ آبانگان هزار و چهارصد و چهار |
گویی که روحِ زنانه ی این مملکت ، به خواب رفته ...
نگاه کن ؛ دیگر باران هم نمیبارد .
| از میانه ی یادداشت هایِ پراکنده دُخت ؛ ششم آذرماهِ هزار و چهارصد و چهار |