خانهیِدوست
یلدا ، گردناویزِ سرخ و دیرینه ی ایران است و سالیانیست بلند که بر گردن برافراشته ی ایران میدرخشد . جلوه ایست انارگون و سرخ که یادآور روشناییست و گرمی . یلدا را فرخنده ببینیم و یک دقیقه بیشتر لبخند بزنیم 💞.
هدایت شده از ماهیِ بعید،
کاوه آفاق | شالِ سرخKaveh Afagh - Shaal (320).mp3
زمان:
حجم:
8.3M
- کتاب پیشنهادی : سووشون.
"خانهی دوست"🌱
هدایت شده از !𐂲شرقیزاده꩜
من اون روزی رو که برای اولین بار دستاتو گرفتم یادم نمیره یادته
بعد تَرِش برام یه کلیپی فرستادی که دستاشو تو دست اون یکی قلاب میکنه؟
گفتم عاشق اینطوری دست گرفتنم ابراز علاقهام این شکلیه
گفتی اونروزم دستمو همین طوری گرفته بودی!
از اون موقع فهمیدم جزئیاتم رو میبینی با هر دست گرفتن یاد دستات میوفتم هر عکسی رو با نیت دیدن اونها توسط چشمای تو میگیرم توی ویدئو مسیجام از جزئیات میگم چون میدونم تو هم عین من بهشون اهمیت میدی .
یه جمله از اون روز هفتم یه ماهی توی پاییز به یادگار حک کردم روی ذهنم کل اونروزم تو قلبم برات سیو کردم ...
گفتی مگه مهمه که کافه ای باز نباشه؟!
میشینیم لبه ی جدول از این میوه فروشیِ میوه میگیریم و باهم حرف میزنیم مهم آدمشه که اینجاست!
راست میگی مهم آدمشه و خوبه الان تو اینجایی خوبه که دارمت خوبه که شدی نیمه ی دومم؛))
هفتمِ اون ماه رو فقط خودم و خودت میدونیم یه روز یه هشتمین ماه.
راستش روزایی که میبُرَم یاد این میوفتم که ما فرصت یه ساله داشتیم ولی تو تلاشتو کردی که دوساله بشه حالا نوبت منه نباید پا پس بکشم!
|هفتمین روز از اولِ سپیدپوش ، برای او که جانِ من است.|
~شیشه ی بخار گرفته "تو جون منیا"
~شیشه ی سفید شده "خورشیدکم"
هدایت شده از هزارمن
گرونیه، نون به دندون نرسیده انقدر سنگین میشه که از دست میوفته، سیستم سرمایهداری و فکِ دین از سیاست نادرست، از بن و ریشه خرابه. اعتراض خوبه، حق ماست و هر ملتی حق داره اعتراض کنه ولو به غلط این حق ماست اما اعتراض با اغتشاش فرق میکنه، اعتراض با قرآن آتیش زدن و آتیش به جون مردم انداختن فرق داره. ما خستهایم اما دیوانه نیستیم، وطنفروش و ناحق هم نیستیم.
اعتراض یعنی ابتداییترین حق هر ملتی و اغتشاش یعنی از ترس عقرب جراره به مار غاشیه پناه بردن.
فراخی در آن مرز و کشور مخواه
که دلتنگ بینی رعیّت ز شاه
ز مستکبران دلاور بترس
از آن کاو نترسد ز داور بترس
دگر کشور آباد بیند به خواب
که دارد دل اهل کشور خراب
خرابی و بدنامی آید ز جور
رسد پیشبین این سخن را به غور
رعیّت نشاید به بیداد کُشت
که مر سلطنت را پناهند و پشت
مراعات دهقان کن از بهر خویش
که مزدور خوشدل کند کار بیش
مروّت نباشد بدی با کسی
کز او نیکویی دیده باشی بس
خانهیِدوست
برگبرگ ، سوختم .
آهسته ، ملایم ، بی درنگ .
برگ ، برگ .
به اندازه تک تک برگ هایی که برای کاغذ در دست و مداد مشکی ام سوخته شد. سوختم .
شاید آهسته و نادیده شده .
مثل جنگل های وطن ...
آتش از کجا به جانم افتاد ، خدا میداند ولاغیر .
فقط این را میدانم که برگ برگ بود .
همانطور که گفتم : آهسته ، ملایم. بی درنگ .