عاشق تجربه های بیخود و بی جهتم
وای من یه شب پاسگاه بودم
وای من تنها شب توی چادر توی جنگل خوابیدم
وای من یه شب توی پارک خوابیدم
وای قطاری که توش بودم چپ کرد
وای من یه درسو افتادم
وای من تا ته یه غار رفتم
وای من سه صبح رفتم دوییدم
وای من از بلیطم جا موندم
وای من با یه ادم رندوم سیگار کشیدم
وای من رفتم مهمونی کسی که نمیشناختم
وای من کسی که نمیشناختمو دعوت کردم خونم
وای من یه شب تا صبح بیدار موندم و کتاب خوندم
وای من مارمولک و رتیل به عنوان پت داشتم
وای من هفتادو دو ساعت پشت هم فیلم دیدم
وای من وقتی ده سالم بود سر همکلاسیمو شکوندم
وای من دستم پلاتین داره
وای من شب مسابقات کشوریم تا صبح پاسور بازی میکردم
وای من عینکم توی صورتم خورد شده
وای من همیشه توی کولم سس دارم
- گچپژ ؛
اقا من به این نتیجه رسیدم نیمه گمشدم گیه و سرش جای دیگه گرمه وگرنه که دیرم هست
پیشاپیش اینطور فکر میکنم که از بیست سالگی به اونور قراره حسی بده که انگار اخر دنیاست و نهایتا هم یکی از همون روزا طرفایه عصر بعد از خوردن قهوهم و اب دادن به گلا خودمو از سقف اویزون میکنم
𝖳𝗁𝖾 𝗀𝗂𝗋𝗅 𝗐𝗁𝗈 𝗌𝗈𝗅𝖽 𝗍𝗁𝖾 𝗐𝗈𝗋𝗅𝖽 !
پیشاپیش اینطور فکر میکنم که از بیست سالگی به اونور قراره حسی بده که انگار اخر دنیاست و نهایتا هم یکی
هرچند مرگ ایده ال و رویاییم جان به جان افرین تسلیم کردن تویه برف سگیه
صرفا چون قرمزیه خون و سفیدیه برف خیلی هارمونیه کشنده ای باهم دارن و منم که ندید بدید توی فیلمای هالیوودی گیر کردم، درنتیجه توقع یک خلسه دراماتیک دارم