eitaa logo
*خط به خط...
141 دنبال‌کننده
629 عکس
34 ویدیو
9 فایل
#کتاب ها خدای خطوط اند... و خطوط خدای کلمات.. و این میان... چه خبر از خدای من؟!
مشاهده در ایتا
دانلود
✍ کتاب آسمانی ترین مهربانی مجموعه ای است از احادیث قدسی و نبوی و سخنان معصومین و نیز داستان هایی درباره امام جواد علیه السلام. در مقدمه این کتاب می خوانیم: می خواستم تو را خورشید بنامم.☀️ از روشنایی منتشرت✨ دیدم که خورشید، سکه صدقه ای است که تو هر صبح از جیب شرقی ات درمی آوری دور سر عالم می چرخانی💫 و در صندوق مغرب می اندازی.😌 و بدین سان استواری جهان را تضمین می کنی. 👌 می خواستم نام تو را ابر بگذارم🌧 از شدت کرامتت دیدم که نسیم، فقط بازدم توست که در فضای قدسی فرشتگان تنفس می کنی.😍 به اینجا رسیدم که: زیباترین و زیبنده ترین نام، همان است که خدا برای تو برگزیده است👌 ای کریم ترین بخشنده روی زمین. ای جواد!🙏🌹 خط به خط, همراه ما باشید🌹🇮🇷https://eitaa.com/joinchat/3071082506Cce1e021776
1 ✍راوی:مامون (نخستین دیدار با امام جواد) به شکار می رفتم با جمعی از خدم و حشم. در بین راه و پیش از خروج از شهر، از دور تجمع کودکان را دیدم که با هم بازی و گفتگو می کردند.🧒👦👧👦 طبق معمول، پیش از رسیدن کاروان ما، کودکان هر کدام به گوشه ای گریختند؛🏃‍♂ از ترس😰 یا از ابهت و صلابت خلیفه و همراهان. 😌😒 و این طبیعی بود😊 و اگر نمی گریختند، غیر طبیعی؛🧐 چرا که مردم اگر از خلیفه حساب نبرند و نهراسند، تنظیم و تنسیق امور محال می نماید که سهل است سنگ بر روی سنگ بند نمی شود.👌 ... اما یک کودک در کناره گذرگاه ماند و از جای خود نجنبید😳 پسری هفت – هشت ساله؛ جذاب اما جسور ملیح اما محکم. 🤭 دوست داشتنی، اما حساب بردنی.😥 در شگفت شدم از نهراسیدن، نگریختن و ایستادن او.🤨 پرسیدم: «تو چرا فرار نکردی، مثل دیگر کودکان؟!»🤔 محکم و استوار گفت: «نه راه تنگ بود که نیاز به کنار رفتن باشد و نه جرمی کرده بودم که مستلزم گریختن. 🤷‍♂ چرا باید فرار می کردم؟!»🙄 هر چه به ذهن فشار آوردم، حرفی برای گفتن پیدا نکردم.🤯 خلع سلاح شده بودم از این پاسخ محکم و استوار.😕 جای درنگ نبود. اسب را هی کردم و راه افتادم. و کاروان در کنار.🐎 هنوز خیلی از شهر دور نشده بودیم که چشمم به درّاجی افتاد، زیبا و بلند پرواز. باز شکاری ام را گسیل کردم تا دراج را برایم به چنگ آورد.🦅 باز، رفت و رفت و رفت تا از دیده ناپدید شد. گمان کردم که باز نخواهد گشت.😞 خود را مشغول کردم به شکارهای زمینی تا از حسرت رفتن باز، غافل بمانم.😔 باز، اما بازگشت. 😳 پس از ساعتی یا بیشتر. با ماهی کوچکی در دهان.🐟 ماهی را در دست های من گذاشت. ماهی هنوز جان و جنبش داشت.😐 حیرت کردم. باز و صحرا و ماهی؟😐 آن قدر حیرت کردم که دل کندم از ادامه شکار و راه بازگشت پیش گرفتم. در راه، دوباره برخوردم به همان کودک که در راه رفتن دیده بودم و سخن تند و تلخ از او شنیده بودم.😒 به خود گفتم: «مجالی است تا کودک را به این شکار حیرت انگیز مغلوب گردانم.» پیش رفتم و پرسیدم: «اگر گفتی این چیست در دستهای من؟!»😉 کودک بی لحظه ای درنگ و تامل پاسخ داد: «خداوند متعال دریاهایی را آفریده است🌊 که ابرهای آسمان از تبخیر آبهای آن پدید می آید ☁️ و گهگاه ماهیان کوچک، همراه تبخیر آب دریا به آسمان می روند و بازهای پادشاهان آن را شکار می کنند.🦅 و پادشاهان آن را در دست می گیرند و سلاله نبوت را به آن می آزمایند.»😌 از اسب پیاده شدم. خواسته و نخواسته پرسیدم: «تو کیستی؟»😠☹️ گفت: «من محمدم! فرزند علی بن موسی الرضا»☺️👌 پاورقی: منتهی الامال- جلد دوم- صفحه 431 خط به خط, همراه ما باشید🌹🇮🇷https://eitaa.com/joinchat/3071082506Cce1e021776 
2 پیش از خداحافظی از امام پرسیدم: چرا در تمام این یک سال به سراغ من نیامدید؟😔 در حالی که من شما را بسیار طلب کرده بودم.😞😢 امام در قالب این سوال پاسخ فرمود: تو کی ما را به اخلاص طلب کردی؟🤔 دیدم که جز همان شب آخر در تمام یک سال گذشته هرگز امام را به اخلاص طلب نکرده بودم.😱 امام را می خواندم اما چشم امیدم به دوستانی بود که در دربار مامون داشتم.😭 خط به خط, همراه ما باشید🌹🇮🇷https://eitaa.com/joinchat/3071082506Cce1e021776