#معرفی_کتاب
#آسمانی_ترین_مهربانی
#سید_مهدی_شجاعی
#کتاب_نیستان
✍ کتاب آسمانی ترین مهربانی مجموعه ای است از احادیث قدسی و نبوی و سخنان معصومین و نیز داستان هایی درباره امام جواد علیه السلام.
در مقدمه این کتاب می خوانیم:
می خواستم تو را خورشید بنامم.☀️
از روشنایی منتشرت✨
دیدم که خورشید، سکه صدقه ای است
که تو هر صبح از جیب شرقی ات درمی آوری
دور سر عالم می چرخانی💫
و در صندوق مغرب می اندازی.😌
و بدین سان استواری جهان را تضمین می کنی. 👌
می خواستم نام تو را ابر بگذارم🌧
از شدت کرامتت
دیدم که نسیم، فقط بازدم توست
که در فضای قدسی فرشتگان تنفس می کنی.😍
به اینجا رسیدم که:
زیباترین و زیبنده ترین نام، همان است که خدا برای تو برگزیده است👌
ای کریم ترین بخشنده روی زمین. ای جواد!🙏🌹
خط به خط, همراه ما باشید🌹🇮🇷https://eitaa.com/joinchat/3071082506Cce1e021776
#آسمانی_ترین_مهربانی
#بخشی_از_متن_کتاب 1
✍راوی:مامون (نخستین دیدار با امام جواد)
به شکار می رفتم
با جمعی از خدم و حشم.
در بین راه و پیش از خروج از شهر، از دور تجمع کودکان را دیدم که با هم بازی و گفتگو می کردند.🧒👦👧👦
طبق معمول، پیش از رسیدن کاروان ما، کودکان هر کدام به گوشه ای گریختند؛🏃♂
از ترس😰
یا از ابهت و صلابت خلیفه و همراهان. 😌😒
و این طبیعی بود😊
و اگر نمی گریختند، غیر طبیعی؛🧐
چرا که مردم اگر از خلیفه حساب نبرند و نهراسند،
تنظیم و تنسیق امور محال می نماید که سهل است
سنگ بر روی سنگ بند نمی شود.👌
... اما یک کودک در کناره گذرگاه ماند و از جای خود نجنبید😳
پسری هفت – هشت ساله؛
جذاب اما جسور
ملیح اما محکم. 🤭
دوست داشتنی، اما حساب بردنی.😥
در شگفت شدم از نهراسیدن، نگریختن و ایستادن او.🤨
پرسیدم: «تو چرا فرار نکردی، مثل دیگر کودکان؟!»🤔
محکم و استوار گفت:
«نه راه تنگ بود که نیاز به کنار رفتن باشد
و نه جرمی کرده بودم که مستلزم گریختن. 🤷♂
چرا باید فرار می کردم؟!»🙄
هر چه به ذهن فشار آوردم، حرفی برای گفتن پیدا نکردم.🤯
خلع سلاح شده بودم از این پاسخ محکم و استوار.😕
جای درنگ نبود.
اسب را هی کردم و راه افتادم. و کاروان در کنار.🐎
هنوز خیلی از شهر دور نشده بودیم که چشمم به درّاجی افتاد، زیبا و بلند پرواز.
باز شکاری ام را گسیل کردم تا دراج را برایم به چنگ آورد.🦅
باز، رفت و رفت و رفت تا از دیده ناپدید شد.
گمان کردم که باز نخواهد گشت.😞
خود را مشغول کردم به شکارهای زمینی تا از حسرت رفتن باز، غافل بمانم.😔
باز، اما بازگشت. 😳
پس از ساعتی یا بیشتر. با ماهی کوچکی در دهان.🐟
ماهی را در دست های من گذاشت. ماهی هنوز جان و جنبش داشت.😐
حیرت کردم.
باز و صحرا و ماهی؟😐
آن قدر حیرت کردم که دل کندم از ادامه شکار و راه بازگشت پیش گرفتم.
در راه، دوباره برخوردم به همان کودک که در راه رفتن دیده بودم
و سخن تند و تلخ از او شنیده بودم.😒
به خود گفتم: «مجالی است تا کودک را به این شکار حیرت انگیز مغلوب گردانم.»
پیش رفتم و پرسیدم:
«اگر گفتی این چیست در دستهای من؟!»😉
کودک بی لحظه ای درنگ و تامل پاسخ داد:
«خداوند متعال دریاهایی را آفریده است🌊
که ابرهای آسمان از تبخیر آبهای آن پدید می آید ☁️
و گهگاه ماهیان کوچک، همراه تبخیر آب دریا به آسمان می روند
و بازهای پادشاهان آن را شکار می کنند.🦅
و پادشاهان آن را در دست می گیرند
و سلاله نبوت را به آن می آزمایند.»😌
از اسب پیاده شدم. خواسته و نخواسته پرسیدم: «تو کیستی؟»😠☹️
گفت: «من محمدم! فرزند علی بن موسی الرضا»☺️👌
پاورقی: منتهی الامال- جلد دوم- صفحه 431
خط به خط, همراه ما باشید🌹🇮🇷https://eitaa.com/joinchat/3071082506Cce1e021776
#آسمانی_ترین_مهربانی
#بخشی_از_متن_کتاب 2
پیش از خداحافظی از امام پرسیدم:
چرا در تمام این یک سال به سراغ من نیامدید؟😔
در حالی که من شما را بسیار طلب کرده بودم.😞😢
امام در قالب این سوال پاسخ فرمود:
تو کی ما را به اخلاص طلب کردی؟🤔
دیدم که جز همان شب آخر
در تمام یک سال گذشته
هرگز امام را به اخلاص طلب نکرده بودم.😱
امام را می خواندم
اما چشم امیدم به دوستانی بود که در دربار مامون داشتم.😭
خط به خط, همراه ما باشید🌹🇮🇷https://eitaa.com/joinchat/3071082506Cce1e021776