من جاماندهام.
چندسالیست همدم روزهای ناراحتی ام قسمتیازکاشیحرم قمربنیهاشم است وآخرین تصویر زیارت حسین ع برایم آن نور قرمز رنگ داخل صحن .
همانکهحتی گفتن از آن تپشقلبم را به شماره میاندازد.
اصلا در جوانی همه چیز طور دیگریست. یادم هست وقتی به سمت حرم میرفتیم، جوانترهامدام به مداح کاروان میگفتند تا نوحه بخواند، اوهمسریتکانمیدادوگاهی با لبخند میگفت:«به موقع».
ما وارد حرم شدیمویک سلام به ارباب جای تمام مداحی های عالم رابرایمان گرفت.
مدتهاست با اشک چشم مسافرانش را بدرقه می کنم.
حالا چشم دوخته ام به صفحه ی تلویزیون و کانالرا میچرخانم، شاید نشانه ای از زائرانش بگیرم و با کسانی که دست راستشان را بهنشانهی بیعت بالا آوردهاند و بر حسین سلام می کنند،راهیحرم شوم.
دلم میخواهد شبی از شبهای زیارتیاش باز خواب ببینم که فرشته ای دستم را گرفته و مرا به بین الحرمین می رساند و دور این دو برادر طوافم میدهد و وقتی روی زمین میگذاردم، با چشمان اشک آلود در حالی که ذکر کربلا را روی لب دارم از خواب بیدار شوم.
✍مریم آرایش
📝روایت ۴۷
#خط_روایت
#روایت_اربعین
#روایت_جاماندگان
@khatterevayat
@paulowni