eitaa logo
خیمه 🇮🇷
449 دنبال‌کننده
177 عکس
50 ویدیو
19 فایل
🚩 خیمه یعنی در سپاه زینبیم! #قصه_هم_عهدی_اهل_تبیین 🗨️ شبکه‌های اجتماعی: https://takl.ink/Khey_me 👤 خادمِ خیمه(جهت ارتباط و تبادل): @KhademeKheyme 🌐 Khey.me
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌯 هوس! ساعت نزدیک ۱۱ شب بود. دیر وقت بود. چون می‌خواستم سحری بیدار بشم و صبح هم مدرسه داشتم، تصمیم گرفتم بخوابم. رفتم روی تختم و یه کم فکر کردم تا خوابم برد. با صدای زنگ ساعتم که برای سحر تنظیم کرده بودم از خواب بیدار شدم. رفتم آشپز خونه. مامانم چه میزی چیده بود! یهو گشنم شد و نشستم و تا میتونسم خوردم. یک لیوان آب خوردم هم روش. برگشتم توی اتاق و ساعت رو برای مدرسه تنظیم کردم و دوباره خوابیدم. چقدر از صدای زنگ بدم میاد خدا... به زور از تختم بلد شدم و برنامه کلاسی اون رو گذاشتم توی کیف. لباس فرمم رو‌پوشیدم و راه افتادم سمت مدرسه. رفتم سر کلاس نشستم. بعد هم با صدای زنگ تفریح رفتم روی حیاط و نشستم پیش یکی از بچه‌ها که دوستم بود. داشت لقمه می‌خورد. روزه نمی‌گرفت می‌گفت هنوز بهم واجب نشده. با هم حرف می‌زدیم و اون هی می‌خورد. دیگه واقعا دلم خواست؛ ولی خب روزه بودم. زود از پیشش رفتم تا بیشتر هوس نکنم. بعد از گذروندن ۳ زنگ متوالی برگشتم خونه. سریع دستم رو شستم و رفتم یه کم گوشی بازی کنم که دیدم یه ویدئو برام ارسال شده. بازش کردم و دیدم یه مرغ سوخاریه که یه فرد خارجی داره می‌خوره. یکی از دوستام‌که می‌دونست من روزه می‌گیرم، برای اذیت کردنم فرستاده بود. واقعا خیلی دلم خواست. برای کنترل کردن خودم تصمیم گرفتم بخوابم. رفتم روی تخت درازکشیدم. به ۳ نکشیده خوابم برد؛ انقدر که خسته بودم. عصر پا شدم. رفتم آبی به صورتم زدم و برگشتم دیدم برادر کوچیکم که نمی‌تونست روزه بگیره داره آب می‌خوره. خیلی تشنم بود و حالا بیشتر شد. یه نگاه به ساعت انداختم دیدم هنوز ۲ ساعت تا افطار مونده. نتونستم‌جلوی خودم رو بگیرم و یه لیوان آب خوردم. خیلی ناراحت بودم که روزم رو باطل کردم و گریه می‌کردم. بعد از شام به پدرم داستان امروز رو تعریف کردم و پدرم گفت: برای این که هوس نکنی زیاد از گوشی استفاده نکن و پیش کسایی که درحال خوردن غدا هستن نرو تا نبینی و هوس نکنی و مهم تر از همه روی خودت کار کن تا هوس نکنی وقتی چیزی می‌بینی. ساعتی بعد، رفتم خوابیدم و فردا پرقدرت‌تر شروع به روزه گرفتن کردم. 🖋 @Khey_me
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💛 رمضان در قاب زندگی من امروز هم مثل بقیه‌ی روزهای ماه رمضون، سحر زود بیدار شدم. چشمام هنوز خواب‌آلود بود، ولی بوی نون داغ و چای تازه که از آشپزخونه می‌اومد، کم‌کم هوشیارم کرد. صورتم رو شستم، سر سفره نشستم و شروع کردم به خوردن سحری. یه لقمه نون و پنیر با چای شیرین، بعد یه کاسه سوپ که حسابی گرمم کرد. همیشه سحرها اشتها ندارم، ولی می‌دونم که اگه خوب نخورم، تا افطار بی‌حال می‌شم. بعد از سحری، یه لیوان آب خوردم و نمازم رو خوندم. وقتی سر سجاده نشستم، یه حس آرامش خاصی داشتم، انگار که یه شروع خوب برای یه روز طولانی بود. بعد از نماز چند دقیقه‌ای دراز کشیدم، ولی خوابم نبرد. ساعت که رسید به موقع مدرسه، بلند شدم، آماده شدم و رفتم. مدرسه سخت نبود، ولی چون روزه بودم، یه کم بی‌حوصله‌تر از همیشه بودم. زنگ تفریح بچه‌ها می‌رفتن بوفه، منم با چندتا از دوستام که روزه بودن، یه گوشه‌ای نشستیم و حرف زدیم. معلم‌ها هم یه کم مراعاتمون رو می‌کردن، ولی بعضی از کلاس‌ها خسته‌کننده بودن. مخصوصاً آخرای روز که تشنگی بیشتر حس می‌شد. وقتی مدرسه تموم شد و برگشتم خونه، حس می‌کردم انرژی ندارم. کیفم رو یه گوشه انداختم. یه کم دراز کشیدم، ولی بعدش به خودم گفتم بهتره درسامو زودتر بخونم. چند صفحه‌ای خوندم، بعد دیگه ذهنم کشش نداشت. تلویزیون رو روشن کردم و یه فیلم گذاشتم. داشتم نگاه می‌کردم که نفهمیدم کی خوابم برد! وقتی بیدار شدم، هوا تاریک شده بود و صدای اذان می‌اومد. سریع رفتم وضو گرفتم. نمازم رو خوندم و بعد رفتم سر سفره‌ی افطار. بوی نون تازه، سوپ گرم و خرما توی خونه پیچیده بود. اول یه لیوان آب خوردم، بعد هم یه خرما. انگار همه‌ی خستگی روز با همون اولین لقمه از بین رفت. بعد از افطار، چند دقیقه‌ای استراحت کردم تا غذا کمی جا بیفته. قرار بود با دوستام بریم بیرون، پس سریع آماده شدم و رفتم. هوای شب‌های رمضون یه حال و هوای خاصی داره؛ خیابون‌ها شلوغ، چراغ‌ها روشن، صدای خنده و حرف مردم همه‌جا پخش بود. یه کم قدم زدیم، حرف زدیم، از مدرسه، روزه‌داری و برنامه‌های تابستون گفتیم. وقتی برگشتم خونه، دیگه واقعاً توان نداشتم. لباسامو عوض کردم، سرم رو گذاشتم روی بالش و چشم‌هام سنگین شد. قبل از اینکه خوابم ببره، فکر کردم که یه روز دیگه هم گذشت، یه روز ساده اما پر از حس‌های خوب. 🖋 @Khey_me
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💠 رد پای خدا گفت می آیم اگر بیایی، اما اینبار آمده قبل از این که برویم..! همیشه ما باید دنبال معشوق باشیم، اما اینبار معشوق به دنبال ماست! اصلا عاشق و معشوق کیستند!؟؟ او خود عشق است که با گرمای وجودش ما را از سرمای گناه نجات می دهد. دنیا زمستانی است که سرمایش تا جان ما رسوخ کرده واگر گرمایی پیدا نکنیم، در میان دانه های پر زرق و برق برف یخ میزنیم. همه جا به زده، زمین از برف مستور است و جاده ها مسدود، در این میان مردی چراغ به دست، نور امید چشمانمان می شود.. بقیه را نمیدانم اما من بدون هیچ تردیدی دنبالش می روم، چنان با صلابت قدم برمیدارد که زیر قدم هایش برف های پر زرق و برق زندگی هیچ اند..! بعد چند ماه پیمودن مسیر و هم قدمی با این مرد، بالاخره رسیدیم. پرسیدم اینجا کجاست؟ گفت: اینجا رمضان است. گرمای همیشگی اینجاست، اینجا درجه گرما به قدری بالاست که عده ای ذوب میشوند..! ذوب در نعمات خدا..! نفس کشیدنش گرماست، خوابیدنت گرماست، از این گرما استفاده کن تا از سرمای سوزناک زمستان در امان باشی بعد از این شاید خودت منشأ گرما شدی! این را گفت و شال کلاه کرد و دوباره رفت تازه یادم افتاد از او نشانی بگیرم، _ تو کیستی ؟. + علی هستم ، بنده ای ز بندگان خدا 🖋 @Khey_me
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌙 ماه و ستون پیکری از سنگم که روزگاری سقف مسجد الفلاح را بر دوش می‌کشیدم. حالا، زیر آسمان بی‌پناه غزه ایستاده‌ام. در میان تلی از خُرده‌خشت‌ها و خاطره‌ها. سقفی نمانده تا از آفتاب سوزان پناهم دهد. گنبدم شکسته و بر خاک افتاده است! مثل مادری که فرزندش را در آغوش غم فشرده باشد. امسال، ماه رمضان باز آمده است. مهتاب نقره‌فام بر پیکر زخمی‌ام میلغزد و من بی‌اختیار به روزهایی فکر می‌کنم که سایه‌ی کنگره‌های مسجد را مردمِ صبورِ این شهر، با نوای قرآن و خنده‌های کودکان پر می‌کردند. عصرها که خورشید پشت خانه‌های جبالیا قرمز می‌شد، زنان با دامن‌های گلدوزیشان به رنگِ انار تابستانی، از میان کوچه‌های باریک می‌گذشتند. پیراهنپهایشان پر از نخ‌های طلایی و سبزی بود که نقش زیتون و پرنده را روایت می‌کرد؛ گویی هر جامه، تکه‌ای از کشمکش زمین و آسمان را بر پیکر داشت. مردها شال‌های سفید کوفیه را بر دوش می‌انداختند؛ آنقدر نازک که رد باد غزه از لابه‌لای تاروپودشان رخ می‌ربود. بچه‌ها مثل گنجشک‌های بی‌قرار، با جلیقه‌های آبی فسطی، دور حوض خشکیده‌ی مسجد می‌دویدند و شعری قدیمی را فریاد می‌زدند: یا رمضان، یا رسول‌ الجنة... سفره‌ها را روی فرش‌های مزین به نقش شکوفه‌ی نخل پهن می‌کردند؛ همان نقش‌هایی که مثل ریشه‌های درخت زیتون، در هم می‌پیچیدند و قصه‌های اجداد را زمزمه می‌کردند. ظرف حلیم داغ، با روغن زیتون سیاهی که رویش موج می‌زد، بوی دارچین و زیره را تا پشت بام‌ها می‌برد. کنارش زیتون‌های شکسته‌ی شکری، مثل مرواریدهای سیاه نمکین، در کاسه‌های سفالی می‌درخشیدند. پیرزن‌ها با دست‌های ترک‌خورده‌شان، نان‌های صاج را که روی آتش هیزم پخته شده بود، لابه‌لای سفره‌های پارچه‌ای می‌گذاشتند؛ نان‌هایی گرم که بخارشان با دود خاطرات قدیم مخلوط می‌شد. شب که می‌آمد، جوانان دایره می‌زدند و آوازِ مِیوال را زیر نور فانوس‌ها زمزمه می‌کردند: غزة، یا أمّ البطولة، تبقینَ وطناً للشموعِ الیتیمة... صدای عود پیرمرد نابینا از گوشه‌ی حیاط بلند می‌شد و زنان دست می‌زدند تا پایکوبی به سبک دِبکِه آغاز شود. بوی حلواهای گرد کنجددار، که در قالب‌های مسی برشته می‌شدند، با عطر یاسمن‌های پیچیده به دیوار مسجد درمی‌آمیخت. حتی دیواره‌ی من هم آن روزها رنگی دیگر داشت؛ رنگ زعفرانی محراب که از شمع‌های کوچک روشن می‌شد، رنگ سبز پرچم‌هایی که کودکان بر شانه‌های پدرانشان تکان می‌دادند، و رنگ سرخ خرمایی که پیرزنی با لبخند، با نوه‌اش قسمت می‌کرد. حالا... باد که از میان آوارها می‌گذرد، گویی همان نواها را با خود می‌آورد؛ ناله‌ی عودی خیالی، صدای شکستن نانی که دیگر نیست، و زمزمه‌ی شعری که بر لب‌های مردهای یتیم، جا مانده است. سکوت است. سکوتی که تنها با زوزه‌ی جت‌ها شکسته می‌شود. حتی سوسک‌ها هم از این ویرانه گریخته‌اند. ماه رمضان امسال، نه نوایی دارد، نه نانی. من، ستون تنها، حتی سایه‌ای ندارم تا غروب خورشید را اعلام کنم. سر به آسمان برداشته‌ام. برای نخستین بار ماه را می‌بینم. حالا مهتاب بی‌پروا بر زخم‌هایم می‌نشیند، گویی می‌خواهد مرا بخنداند. ناگهان... صدای پایی می‌آید. از لابه‌لای دیوارهای فروریخته، مردی می‌گذرد. بعد زنی با کودکی در آغوش. پیرزنی با ظرفی بر سر، جوانی با قرآنی در دست. آن‌ها کم‌کم می‌آیند. بر خاک گرم ویرانه قدم می‌گذارند و زیر آسمان بی‌سقف من، سفره می‌گسترانند. زنی نانی می‌شکند و میان کودکان پخش می‌کند. مردی با دست، قطع‌هایی از سنگ مرمر محراب را از زیر خاک بیرون می‌کشد و آن را به دیوار شکسته‌ای تکیه می‌دهد. ماه بالا آمده است. من، هنوز ایستاده‌ام. سقفی بر دوش ندارم، اما اکنون سایه‌ای از مردم بر خاک می‌افتد؛ سایه‌ای که کم‌کم شکلِ گنبدی تازه را می‌گیرد. 🖋 @Khey_me
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🪞ساباط طلایی طبق معمول، سحری نخورده و آب ننوشیده، قامت بستم و باز هم خواب شبم را توی ده دقیقه خلاصه کردم. هر روز همین اتفاق می‌افتد؛ به مشتاق می‌روم، توی قدمگاه بازار به ورودی مسجد جامع نگاه می‌کنم، توی شریعتی چند ثانیه به تماشای طاق‌ها و شبستان‌هاش نگاه می‌کنم، از جلوی چهارسوق و بادگیر مزین به کاشی فیروزه‌ای مدرسه‌ی ابراهیمیه رد می‌شوم و... گریز می‌زنم به سادات خوشرو، ابوحامد۴ و مدرسه‌مان. - "دبیرستان علوم و معارف اسلامی صدرا دوره دوم سال تاسیس: ۱۳۸۲ وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی" مثل هر روز رمضان، صبحگاه با جزءخوانی قرآن شروع شد؛ شیخمان نیامده بود، پس نه کلیپی در کار بود نه تفسیری. روی منبر نشستم و بعد از تفسیر گفتن به کلاس رفتیم. البته با امیرعلی، بعد از حاضری زدن، به کتابخانه رفتیم برای اتمام کارها؛ تا دسته بندی‌شان تمام بشود و بعد از عید افتتاحیه باغ کتاب صدرا را برگزار کنیم. هر ثانیه، همت و تلاش امیرعلی را تحسین می‌کردم. زنگ دوم هم به همین منوال گذشت؛ منتها اول زنگ با مهرابی یا همان محمود کریمی کلاسمان در مورد علی اللهی‌ها و جریان غلو بحثمان شد. اول امیرعلی برایش در مورد عوالم چهارگانه توضیح داد و بعد من، نسبت‌های عینیت و تباین و کل و جزء و احاطی را توضیح دادم و نیم ساعتی از وقت کلاس رفت؛ بعد هم دوباره به کتابخانه رفتیم و تمام شد؛ میز کارگزار را دو طبقه از پله‌ها آوردیم بالا و میزهای مطالعه را جا دادیم؛ کتابهای قفسه علوم دینی را هم دسته بندی کردیم و آخر کار هم ربع ساعتی با دهم‌ها و نیم ساعت با آقای کریمی و شیخ محمدی حرف زدیم و بالاخره تمام شد. و زنگ آخر... با مافیا گذشت؛ با آقای بوستان و آقای کریمی و همان جمع پانزده، شانزده نفره‌ی کلاس. مدت‌هاست در مورد مافیا سوالی دارم... - "مافیا؟ ما فیها؟" امروز هم با اینکه هر دو دور را به عنوان تماشاگری که از تمام نقش‌ها خبر دارد در بازی‌شان بودم، درست نفهمیدم "دقیقا چی به چیه؟!" بعد از نماز جماعت هم با امیرعلی به پارک کنار مدرسه رفتیم و دراز کشیدیم روی چمن‌‌ها و امیرعلی گفت: "مهدی! شنیدم یه خانقاه این دور و براست!" آنجا بود که گریز زدم به تاریخ کرمان و بافت تاریخی! - "فقط یه خانقاه؟! یه طاق بزرگ و قشنگم هست..." همین کافی بود تا مثل فنر، بنشیند و بگوید: "کو؟! کجاست؟!" و دستش را بگیرم و به تاریخ ببرمش. از کوچه‌ی به ظاهر تاریخی پشت پارک که خانه‌هاش و معماری‌ و سبک مردمش غربی‌‌ست، به کوچه‌های واقعا تاریخی! توی راه هم از این گفتیم که چرا بافت تاریخی کرمان اینهمه تخریب شده و مثل یزد، نظارتی روی این مسئله نیست و آیا... آیا لازم هست بعدها اگر به تمدن رسیدیم، شکل شهرهایمان شبیه قدیم باشد؟ مثلا ساختمانی بزرگ به شکل بادگیر مدرسه ابراهیمیه بسازیم، یا سینمایی گنبدی شکل، شبیه گنبد جبلیه؛ همان که ایستاده است... هزاران سال! جلوی سیل و و زلزله و سنگ و جنگ! اما حقیقتا، نظراتمان زیاد شبیه هم نبود! امیرعلی گفت: "تاریخ خوبه، قشنگه، اما تموم شده و رفته و نمی‌شه برش گردوند و اگه برگرده شاید پاسخگوی نیازهای امروز نباشه و استفاده‌ای جز قشنگی و موزه و... نداشته باشه!" و من، یزد را مثال نقض گفتم و گفتم چه از این پاسخگویی بهتر که وقتی گرمایش جهانی روز به روز کرمان را بیشتر توی چنگ خورشید عذاب می‌دهد، ساباط‌های نم‌دار و خنک کرمان، روحِ هر گذرنده‌ از کوی و معبری را طروات دوباره ببخشد؟! چه از این بهتر که نور به شهر خشتی‌مان بخورد و از بالا مثل طلا شود؟! یا باد از بادگیر بیاید و... هر دو مان سکوت کردیم؛ آهنگ "ما مردم" مجال را با موبایل امیرعلی پخش کردم و به راه افتادیم. - "ما مردم میسازیم وطنو، این خاک آریایی‌مونه؛ از کوروش تا سلیمانی خاک ایرانمونه!" میان راه، چند تایی هم عکس هنری گرفتیم. بعد دستش را گرفتم و به طاق مخروبه‌ای بردم که مشخص نیست چه بوده و چرا کاشی‌هایش را دارند می‌کنند و می‌برند؛ به خانقاه علی اللهی‌ها رفتیم که البته تعطیل بود؛ رفتیم به زیرگذر‌ها و ساباط‌ها و خنک شدیم! دستی به دیوار ساباط می‌کشیدم و روحم سیراب می‌شد. رسیدیم به ساباطِ سادات خوشرو و خانه سید خوشرو. نفس عمیقی، به عمق تاریخِ خاکی و طولانی کرمان کشیدم و گفتم: "هعی! دقیقا هیفده سال پیش، بیست و یک بهمن آوردنم اینجا و سید تو گوشم اذان و اقامه گفت..." - "پس واسه همینه که مهدی شدی!" جلوتر، به خانه‌ی موحدی‌ رسیدیم. آمدم حرف بزنم که امیرعلی یقه‌ام را گرفت و با خنده‌ی عصبی گفت: "بسهههه! از صبح داری یه ریز عین نوار کاست حرف می‌زنی! نه سحری می‌خوری نه افطار، نه گشنت می‌شه نه تشنه‌ای، از کجا میاری این همه انرژی رووو؟!" برگشتیم به همان ساباط و تا سر کوچه صدای خنده‌مان توی تمام کوچه‌‌ها می‌پیچد. جدا شدیم و به خانه برگشتم. نیم ساعتی نوشتم و خوابم برد... 🖋 @Khey_me
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌊 راز فانوس هوا شرجی بود، از اون شب‌هایی که دریا نفس می‌کشه و موج‌ها با ریتمی آروم به اسکله می‌کوبن. صدای لنج‌ها، بوی نم، سکوت نیمه‌شب… همه‌چیز یه جور رازآلودی داشت. فانوس دریایی قدیمی بندرعباس سال‌ها بود خاموش مونده بود، یه برج بلند و زنگ‌زده که حالا توی دل تاریکی وایساده بود. اما امشب… یه نور ضعیف از بالای فانوس چشمک زد. علی که همیشه شب‌ها کنار دریا می‌اومد، اخماش رفت توی هم. دلش شور افتاد. با قدم‌های آروم به سمت فانوس رفت، کفشاشو درآورد و پاهاشو روی شن‌های گرم گذاشت. درِ چوبی و قدیمی فانوس یه کم باز بود. دستشو برد جلو و یه هل کوچیک داد. "قییییژژژ!" بوی چوب کهنه و نم فضای تاریک فانوس رو پر کرده بود. پله‌های چوبی زیر پاش جیرجیر می‌کردن. با هر قدم، حس عجیبی بهش دست می‌داد، انگار که فانوس سال‌ها منتظر کسی مثل اون بوده. رسید به بالاترین اتاقک فانوس. هنوز پر از وسایل قدیمی بود؛ چراغ‌های شکسته، دفترای کهنه، و درست وسط اتاق، یه جعبه‌ی فلزی زنگ‌زده. علی نفسش رو حبس کرد. جلو رفت، خاک روشو کنار زد و درشو باز کرد. یه قطب‌نمای قدیمی اون تو بود. سنگین و کهنه، ولی وقتی دستش بهش خورد، انگار جون گرفت. سوزنش دیوانه‌وار چرخید، یه دور، دو دور… بعد یهو وایساد. "مسجد ناصری!" چشماش گرد شد. "از بین این همه جای بندر، این چطور مسجد رو پیدا کرد؟" --- مسجد ناصری – نشونه‌ی اول مسجد ناصری با سقف چوبی و دیوارای قدیمیش، همیشه یه حس آرامش داشت. نور گرم چراغ‌ها سایه‌های قشنگی روی فرش‌های پهن‌شده انداخته بود. علی با شک و تردید وارد شد. مسجد توی این موقع شب خلوت بود، فقط یه پیرمرد با ریش سفید کنار ستون نشسته بود و تسبیح می‌چرخوند. قطب‌نما هنوز توی جیب علی بود. قلبش محکم می‌زد. پیرمرد آروم گفت: "پسرم، قطب‌نما رو بده ببینم." علی جا خورد. "شما از کجا می‌دونین؟" پیرمرد لبخند زد، قطب‌نما رو گرفت، چرخوند و خط و خش‌های قدیمی روشو نگاه کرد. "این قطب‌نما مال ناخدا مسلم بود. می‌دونی کی بود؟" علی سر تکون داد که نه. "یه ناخدای بندری که با لنجش رفت دریا و دیگه هیچ‌وقت برنگشت. ولی می‌گن که قبل از آخرین سفرش، این قطب‌نما رو گذاشت تا مسیر یه راز قدیمی رو نشون بده." علی سرشو خاروند. "یعنی این یه راز داره؟" پیرمرد سر تکون داد. "جواب بعدی رو بازار ماهی‌فروشان داره. برو اونجا، شاید بفهمی این قطب‌نما چی می‌خواد بهت بگه." --- بازار ماهی‌فروشان – نشونه‌ی دوم بازار ماهی همیشه بوی خاصی داشت، ترکیبی از ماهی تازه، نم دریا و صدای فروشنده‌هایی که قیمتارو بلندبلند اعلام می‌کردن. علی از بین بساط ماهی‌فروش‌ها رد شد. قطب‌نما رو درآورد. سوزنش شروع کرد به چرخیدن، یه دور، دو دور، بعد یهو ایستاد… جلوی یه مغازه‌ی قدیمی و بسته. درش زنگ‌زده بود، ولی یه راه باریک برای داخل رفتن داشت. علی نگاهی انداخت، مطمئن نبود، ولی دلشو زد به دریا و رفت تو. توی تاریکی، یه صندوق چوبی دید. روش پر از گرد و خاک بود. دستاش لرزید، درشو باز کرد. یه نقشه‌ی قدیمی اون تو بود. ولی پایین نقشه یه جمله نوشته شده بود: "برای پیدا کردن حقیقت، حسینیه حق‌الصاحب آخرین نشونه است." --- حسینیه حق‌الصاحب – فاش شدن راز حسینیه‌ی حق‌الصاحب همیشه یه حس خاص داشت، یه جوری که انگار زمان اونجا کندتر می‌گذشت. علی وارد شد. نور ضعیف چراغ‌ها سایه‌های نرمی روی دیوارای کهنه انداخته بود. یه پیرمرد نشسته بود، لباس سفیدش تمیز و مرتب بود. علی نقشه رو گرفت سمتش. پیرمرد یه لبخند زد، نقشه رو باز کرد و گفت: "پسرم، این یه گنج واقعی نیست، یه چیز مهم‌تره. این نقشه، مسیر آخرین سفر ناخدا مسلم رو نشون می‌ده. یه سفری که هیچ‌وقت تموم نشد. ولی حالا که قطب‌نما اومده سراغ تو، یعنی وقتشه که یکی این قصه رو ادامه بده." علی قطب‌نما رو توی جیبش فشار داد، به نقشه نگاه کرد و گفت: "پس یعنی هنوز یه رازی توی دریا پنهونه؟" پیرمرد آروم جواب داد: "آره، و نوبت توئه که تصمیم بگیری… می‌خوای این سفر رو ادامه بدی، یا این راز رو توی گذشته دفن کنی؟" --- پایان – دریا منتظر است اون شب، علی کنار اسکله ایستاده بود. باد از روی آب می‌وزید، بوی شور دریا توی هوا پیچیده بود. نقشه و قطب‌نما توی دستش بود. یه قطره عرق از پیشونیش چکید. بعد چشماشو بست، نفس عمیق کشید. آروم زمزمه کرد: "ناخدا مسلم، قصه‌ت هنوز تموم نشده… حالا نوبت منه!" و اون شب، یه پسر بندری، تصمیم گرفت که یه افسانه‌ی جدید رو شروع کنه… 🖋 @Khey_me