eitaa logo
خیمه 🇮🇷
449 دنبال‌کننده
177 عکس
50 ویدیو
19 فایل
🚩 خیمه یعنی در سپاه زینبیم! #قصه_هم_عهدی_اهل_تبیین 🗨️ شبکه‌های اجتماعی: https://takl.ink/Khey_me 👤 خادمِ خیمه(جهت ارتباط و تبادل): @KhademeKheyme 🌐 Khey.me
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌙 ماه و ستون پیکری از سنگم که روزگاری سقف مسجد الفلاح را بر دوش می‌کشیدم. حالا، زیر آسمان بی‌پناه غزه ایستاده‌ام. در میان تلی از خُرده‌خشت‌ها و خاطره‌ها. سقفی نمانده تا از آفتاب سوزان پناهم دهد. گنبدم شکسته و بر خاک افتاده است! مثل مادری که فرزندش را در آغوش غم فشرده باشد. امسال، ماه رمضان باز آمده است. مهتاب نقره‌فام بر پیکر زخمی‌ام میلغزد و من بی‌اختیار به روزهایی فکر می‌کنم که سایه‌ی کنگره‌های مسجد را مردمِ صبورِ این شهر، با نوای قرآن و خنده‌های کودکان پر می‌کردند. عصرها که خورشید پشت خانه‌های جبالیا قرمز می‌شد، زنان با دامن‌های گلدوزیشان به رنگِ انار تابستانی، از میان کوچه‌های باریک می‌گذشتند. پیراهنپهایشان پر از نخ‌های طلایی و سبزی بود که نقش زیتون و پرنده را روایت می‌کرد؛ گویی هر جامه، تکه‌ای از کشمکش زمین و آسمان را بر پیکر داشت. مردها شال‌های سفید کوفیه را بر دوش می‌انداختند؛ آنقدر نازک که رد باد غزه از لابه‌لای تاروپودشان رخ می‌ربود. بچه‌ها مثل گنجشک‌های بی‌قرار، با جلیقه‌های آبی فسطی، دور حوض خشکیده‌ی مسجد می‌دویدند و شعری قدیمی را فریاد می‌زدند: یا رمضان، یا رسول‌ الجنة... سفره‌ها را روی فرش‌های مزین به نقش شکوفه‌ی نخل پهن می‌کردند؛ همان نقش‌هایی که مثل ریشه‌های درخت زیتون، در هم می‌پیچیدند و قصه‌های اجداد را زمزمه می‌کردند. ظرف حلیم داغ، با روغن زیتون سیاهی که رویش موج می‌زد، بوی دارچین و زیره را تا پشت بام‌ها می‌برد. کنارش زیتون‌های شکسته‌ی شکری، مثل مرواریدهای سیاه نمکین، در کاسه‌های سفالی می‌درخشیدند. پیرزن‌ها با دست‌های ترک‌خورده‌شان، نان‌های صاج را که روی آتش هیزم پخته شده بود، لابه‌لای سفره‌های پارچه‌ای می‌گذاشتند؛ نان‌هایی گرم که بخارشان با دود خاطرات قدیم مخلوط می‌شد. شب که می‌آمد، جوانان دایره می‌زدند و آوازِ مِیوال را زیر نور فانوس‌ها زمزمه می‌کردند: غزة، یا أمّ البطولة، تبقینَ وطناً للشموعِ الیتیمة... صدای عود پیرمرد نابینا از گوشه‌ی حیاط بلند می‌شد و زنان دست می‌زدند تا پایکوبی به سبک دِبکِه آغاز شود. بوی حلواهای گرد کنجددار، که در قالب‌های مسی برشته می‌شدند، با عطر یاسمن‌های پیچیده به دیوار مسجد درمی‌آمیخت. حتی دیواره‌ی من هم آن روزها رنگی دیگر داشت؛ رنگ زعفرانی محراب که از شمع‌های کوچک روشن می‌شد، رنگ سبز پرچم‌هایی که کودکان بر شانه‌های پدرانشان تکان می‌دادند، و رنگ سرخ خرمایی که پیرزنی با لبخند، با نوه‌اش قسمت می‌کرد. حالا... باد که از میان آوارها می‌گذرد، گویی همان نواها را با خود می‌آورد؛ ناله‌ی عودی خیالی، صدای شکستن نانی که دیگر نیست، و زمزمه‌ی شعری که بر لب‌های مردهای یتیم، جا مانده است. سکوت است. سکوتی که تنها با زوزه‌ی جت‌ها شکسته می‌شود. حتی سوسک‌ها هم از این ویرانه گریخته‌اند. ماه رمضان امسال، نه نوایی دارد، نه نانی. من، ستون تنها، حتی سایه‌ای ندارم تا غروب خورشید را اعلام کنم. سر به آسمان برداشته‌ام. برای نخستین بار ماه را می‌بینم. حالا مهتاب بی‌پروا بر زخم‌هایم می‌نشیند، گویی می‌خواهد مرا بخنداند. ناگهان... صدای پایی می‌آید. از لابه‌لای دیوارهای فروریخته، مردی می‌گذرد. بعد زنی با کودکی در آغوش. پیرزنی با ظرفی بر سر، جوانی با قرآنی در دست. آن‌ها کم‌کم می‌آیند. بر خاک گرم ویرانه قدم می‌گذارند و زیر آسمان بی‌سقف من، سفره می‌گسترانند. زنی نانی می‌شکند و میان کودکان پخش می‌کند. مردی با دست، قطع‌هایی از سنگ مرمر محراب را از زیر خاک بیرون می‌کشد و آن را به دیوار شکسته‌ای تکیه می‌دهد. ماه بالا آمده است. من، هنوز ایستاده‌ام. سقفی بر دوش ندارم، اما اکنون سایه‌ای از مردم بر خاک می‌افتد؛ سایه‌ای که کم‌کم شکلِ گنبدی تازه را می‌گیرد. 🖋 @Khey_me
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🪞ساباط طلایی طبق معمول، سحری نخورده و آب ننوشیده، قامت بستم و باز هم خواب شبم را توی ده دقیقه خلاصه کردم. هر روز همین اتفاق می‌افتد؛ به مشتاق می‌روم، توی قدمگاه بازار به ورودی مسجد جامع نگاه می‌کنم، توی شریعتی چند ثانیه به تماشای طاق‌ها و شبستان‌هاش نگاه می‌کنم، از جلوی چهارسوق و بادگیر مزین به کاشی فیروزه‌ای مدرسه‌ی ابراهیمیه رد می‌شوم و... گریز می‌زنم به سادات خوشرو، ابوحامد۴ و مدرسه‌مان. - "دبیرستان علوم و معارف اسلامی صدرا دوره دوم سال تاسیس: ۱۳۸۲ وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی" مثل هر روز رمضان، صبحگاه با جزءخوانی قرآن شروع شد؛ شیخمان نیامده بود، پس نه کلیپی در کار بود نه تفسیری. روی منبر نشستم و بعد از تفسیر گفتن به کلاس رفتیم. البته با امیرعلی، بعد از حاضری زدن، به کتابخانه رفتیم برای اتمام کارها؛ تا دسته بندی‌شان تمام بشود و بعد از عید افتتاحیه باغ کتاب صدرا را برگزار کنیم. هر ثانیه، همت و تلاش امیرعلی را تحسین می‌کردم. زنگ دوم هم به همین منوال گذشت؛ منتها اول زنگ با مهرابی یا همان محمود کریمی کلاسمان در مورد علی اللهی‌ها و جریان غلو بحثمان شد. اول امیرعلی برایش در مورد عوالم چهارگانه توضیح داد و بعد من، نسبت‌های عینیت و تباین و کل و جزء و احاطی را توضیح دادم و نیم ساعتی از وقت کلاس رفت؛ بعد هم دوباره به کتابخانه رفتیم و تمام شد؛ میز کارگزار را دو طبقه از پله‌ها آوردیم بالا و میزهای مطالعه را جا دادیم؛ کتابهای قفسه علوم دینی را هم دسته بندی کردیم و آخر کار هم ربع ساعتی با دهم‌ها و نیم ساعت با آقای کریمی و شیخ محمدی حرف زدیم و بالاخره تمام شد. و زنگ آخر... با مافیا گذشت؛ با آقای بوستان و آقای کریمی و همان جمع پانزده، شانزده نفره‌ی کلاس. مدت‌هاست در مورد مافیا سوالی دارم... - "مافیا؟ ما فیها؟" امروز هم با اینکه هر دو دور را به عنوان تماشاگری که از تمام نقش‌ها خبر دارد در بازی‌شان بودم، درست نفهمیدم "دقیقا چی به چیه؟!" بعد از نماز جماعت هم با امیرعلی به پارک کنار مدرسه رفتیم و دراز کشیدیم روی چمن‌‌ها و امیرعلی گفت: "مهدی! شنیدم یه خانقاه این دور و براست!" آنجا بود که گریز زدم به تاریخ کرمان و بافت تاریخی! - "فقط یه خانقاه؟! یه طاق بزرگ و قشنگم هست..." همین کافی بود تا مثل فنر، بنشیند و بگوید: "کو؟! کجاست؟!" و دستش را بگیرم و به تاریخ ببرمش. از کوچه‌ی به ظاهر تاریخی پشت پارک که خانه‌هاش و معماری‌ و سبک مردمش غربی‌‌ست، به کوچه‌های واقعا تاریخی! توی راه هم از این گفتیم که چرا بافت تاریخی کرمان اینهمه تخریب شده و مثل یزد، نظارتی روی این مسئله نیست و آیا... آیا لازم هست بعدها اگر به تمدن رسیدیم، شکل شهرهایمان شبیه قدیم باشد؟ مثلا ساختمانی بزرگ به شکل بادگیر مدرسه ابراهیمیه بسازیم، یا سینمایی گنبدی شکل، شبیه گنبد جبلیه؛ همان که ایستاده است... هزاران سال! جلوی سیل و و زلزله و سنگ و جنگ! اما حقیقتا، نظراتمان زیاد شبیه هم نبود! امیرعلی گفت: "تاریخ خوبه، قشنگه، اما تموم شده و رفته و نمی‌شه برش گردوند و اگه برگرده شاید پاسخگوی نیازهای امروز نباشه و استفاده‌ای جز قشنگی و موزه و... نداشته باشه!" و من، یزد را مثال نقض گفتم و گفتم چه از این پاسخگویی بهتر که وقتی گرمایش جهانی روز به روز کرمان را بیشتر توی چنگ خورشید عذاب می‌دهد، ساباط‌های نم‌دار و خنک کرمان، روحِ هر گذرنده‌ از کوی و معبری را طروات دوباره ببخشد؟! چه از این بهتر که نور به شهر خشتی‌مان بخورد و از بالا مثل طلا شود؟! یا باد از بادگیر بیاید و... هر دو مان سکوت کردیم؛ آهنگ "ما مردم" مجال را با موبایل امیرعلی پخش کردم و به راه افتادیم. - "ما مردم میسازیم وطنو، این خاک آریایی‌مونه؛ از کوروش تا سلیمانی خاک ایرانمونه!" میان راه، چند تایی هم عکس هنری گرفتیم. بعد دستش را گرفتم و به طاق مخروبه‌ای بردم که مشخص نیست چه بوده و چرا کاشی‌هایش را دارند می‌کنند و می‌برند؛ به خانقاه علی اللهی‌ها رفتیم که البته تعطیل بود؛ رفتیم به زیرگذر‌ها و ساباط‌ها و خنک شدیم! دستی به دیوار ساباط می‌کشیدم و روحم سیراب می‌شد. رسیدیم به ساباطِ سادات خوشرو و خانه سید خوشرو. نفس عمیقی، به عمق تاریخِ خاکی و طولانی کرمان کشیدم و گفتم: "هعی! دقیقا هیفده سال پیش، بیست و یک بهمن آوردنم اینجا و سید تو گوشم اذان و اقامه گفت..." - "پس واسه همینه که مهدی شدی!" جلوتر، به خانه‌ی موحدی‌ رسیدیم. آمدم حرف بزنم که امیرعلی یقه‌ام را گرفت و با خنده‌ی عصبی گفت: "بسهههه! از صبح داری یه ریز عین نوار کاست حرف می‌زنی! نه سحری می‌خوری نه افطار، نه گشنت می‌شه نه تشنه‌ای، از کجا میاری این همه انرژی رووو؟!" برگشتیم به همان ساباط و تا سر کوچه صدای خنده‌مان توی تمام کوچه‌‌ها می‌پیچد. جدا شدیم و به خانه برگشتم. نیم ساعتی نوشتم و خوابم برد... 🖋 @Khey_me
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌊 راز فانوس هوا شرجی بود، از اون شب‌هایی که دریا نفس می‌کشه و موج‌ها با ریتمی آروم به اسکله می‌کوبن. صدای لنج‌ها، بوی نم، سکوت نیمه‌شب… همه‌چیز یه جور رازآلودی داشت. فانوس دریایی قدیمی بندرعباس سال‌ها بود خاموش مونده بود، یه برج بلند و زنگ‌زده که حالا توی دل تاریکی وایساده بود. اما امشب… یه نور ضعیف از بالای فانوس چشمک زد. علی که همیشه شب‌ها کنار دریا می‌اومد، اخماش رفت توی هم. دلش شور افتاد. با قدم‌های آروم به سمت فانوس رفت، کفشاشو درآورد و پاهاشو روی شن‌های گرم گذاشت. درِ چوبی و قدیمی فانوس یه کم باز بود. دستشو برد جلو و یه هل کوچیک داد. "قییییژژژ!" بوی چوب کهنه و نم فضای تاریک فانوس رو پر کرده بود. پله‌های چوبی زیر پاش جیرجیر می‌کردن. با هر قدم، حس عجیبی بهش دست می‌داد، انگار که فانوس سال‌ها منتظر کسی مثل اون بوده. رسید به بالاترین اتاقک فانوس. هنوز پر از وسایل قدیمی بود؛ چراغ‌های شکسته، دفترای کهنه، و درست وسط اتاق، یه جعبه‌ی فلزی زنگ‌زده. علی نفسش رو حبس کرد. جلو رفت، خاک روشو کنار زد و درشو باز کرد. یه قطب‌نمای قدیمی اون تو بود. سنگین و کهنه، ولی وقتی دستش بهش خورد، انگار جون گرفت. سوزنش دیوانه‌وار چرخید، یه دور، دو دور… بعد یهو وایساد. "مسجد ناصری!" چشماش گرد شد. "از بین این همه جای بندر، این چطور مسجد رو پیدا کرد؟" --- مسجد ناصری – نشونه‌ی اول مسجد ناصری با سقف چوبی و دیوارای قدیمیش، همیشه یه حس آرامش داشت. نور گرم چراغ‌ها سایه‌های قشنگی روی فرش‌های پهن‌شده انداخته بود. علی با شک و تردید وارد شد. مسجد توی این موقع شب خلوت بود، فقط یه پیرمرد با ریش سفید کنار ستون نشسته بود و تسبیح می‌چرخوند. قطب‌نما هنوز توی جیب علی بود. قلبش محکم می‌زد. پیرمرد آروم گفت: "پسرم، قطب‌نما رو بده ببینم." علی جا خورد. "شما از کجا می‌دونین؟" پیرمرد لبخند زد، قطب‌نما رو گرفت، چرخوند و خط و خش‌های قدیمی روشو نگاه کرد. "این قطب‌نما مال ناخدا مسلم بود. می‌دونی کی بود؟" علی سر تکون داد که نه. "یه ناخدای بندری که با لنجش رفت دریا و دیگه هیچ‌وقت برنگشت. ولی می‌گن که قبل از آخرین سفرش، این قطب‌نما رو گذاشت تا مسیر یه راز قدیمی رو نشون بده." علی سرشو خاروند. "یعنی این یه راز داره؟" پیرمرد سر تکون داد. "جواب بعدی رو بازار ماهی‌فروشان داره. برو اونجا، شاید بفهمی این قطب‌نما چی می‌خواد بهت بگه." --- بازار ماهی‌فروشان – نشونه‌ی دوم بازار ماهی همیشه بوی خاصی داشت، ترکیبی از ماهی تازه، نم دریا و صدای فروشنده‌هایی که قیمتارو بلندبلند اعلام می‌کردن. علی از بین بساط ماهی‌فروش‌ها رد شد. قطب‌نما رو درآورد. سوزنش شروع کرد به چرخیدن، یه دور، دو دور، بعد یهو ایستاد… جلوی یه مغازه‌ی قدیمی و بسته. درش زنگ‌زده بود، ولی یه راه باریک برای داخل رفتن داشت. علی نگاهی انداخت، مطمئن نبود، ولی دلشو زد به دریا و رفت تو. توی تاریکی، یه صندوق چوبی دید. روش پر از گرد و خاک بود. دستاش لرزید، درشو باز کرد. یه نقشه‌ی قدیمی اون تو بود. ولی پایین نقشه یه جمله نوشته شده بود: "برای پیدا کردن حقیقت، حسینیه حق‌الصاحب آخرین نشونه است." --- حسینیه حق‌الصاحب – فاش شدن راز حسینیه‌ی حق‌الصاحب همیشه یه حس خاص داشت، یه جوری که انگار زمان اونجا کندتر می‌گذشت. علی وارد شد. نور ضعیف چراغ‌ها سایه‌های نرمی روی دیوارای کهنه انداخته بود. یه پیرمرد نشسته بود، لباس سفیدش تمیز و مرتب بود. علی نقشه رو گرفت سمتش. پیرمرد یه لبخند زد، نقشه رو باز کرد و گفت: "پسرم، این یه گنج واقعی نیست، یه چیز مهم‌تره. این نقشه، مسیر آخرین سفر ناخدا مسلم رو نشون می‌ده. یه سفری که هیچ‌وقت تموم نشد. ولی حالا که قطب‌نما اومده سراغ تو، یعنی وقتشه که یکی این قصه رو ادامه بده." علی قطب‌نما رو توی جیبش فشار داد، به نقشه نگاه کرد و گفت: "پس یعنی هنوز یه رازی توی دریا پنهونه؟" پیرمرد آروم جواب داد: "آره، و نوبت توئه که تصمیم بگیری… می‌خوای این سفر رو ادامه بدی، یا این راز رو توی گذشته دفن کنی؟" --- پایان – دریا منتظر است اون شب، علی کنار اسکله ایستاده بود. باد از روی آب می‌وزید، بوی شور دریا توی هوا پیچیده بود. نقشه و قطب‌نما توی دستش بود. یه قطره عرق از پیشونیش چکید. بعد چشماشو بست، نفس عمیق کشید. آروم زمزمه کرد: "ناخدا مسلم، قصه‌ت هنوز تموم نشده… حالا نوبت منه!" و اون شب، یه پسر بندری، تصمیم گرفت که یه افسانه‌ی جدید رو شروع کنه… 🖋 @Khey_me
🔰 شمشیر معرّق 🔥 روایت داستانی یک مرد قدرتمند... از امشب... @Khey_me
💠 شمشیر معرق 🗡 قسمت اول شن‌های بیابان، با کوچک‌ترین بادی روی هم می‌خزیدند و به حرکت در می‌آمدند. یک بوته‌ی خار، کنار یک تپه‌ی بزرگ، به آرامی زیر حرکت شن‌ها دفن می‌شد. درست در همان لحظه، صدای مردان قبیله‌ی هوازن، سکوت مرگ‌بار کویر را شکست. در یک فرورفتگی بزرگ، جایی که خاکی سفت‌تر داشت، زمین به خون کاروانیان آغشته شده بود. هوازنی‌ها، با لباس‌هایی به رنگ خاک و دستارهایی چرک‌گرفته و خیس عرق، مثل حیواناتی گرسنه روی اجساد بالا و پایین می‌پریدند و لابه‌لای لباس‌های بلند عربی‌شان را می‌گشتند تا اگر سکه و زیب و زیوری جا مانده باشد، بردارند. چند نفر دیگر از افراد آن‌ها، شترهای پخش شده را جمع کرده بودند. یکی از آن‌ها فریاد زد: اباغرّام... چرا نمی‌رویم؟ اباغرّام، که تعدادی شمشیر و دشنه را روی شانه‌اش گذاشته بود و با دست حمایل می‌کرد، تلوتلوخوران جلو آمد. با دست دیگرش، گوشه‌ی دستار زرد و لک‌گرفته‌اش را باز کرد و گفت: عجله نکن عبیس. این جا از مکه خیلی دور است. انتظار نداری که قریشی‌ها غیب بدانند؟ عبیس همین طور که افسار شتری را می‌کشید پاسخ داد: قریشی‌ها غیب نمی‌دانند. اما مگر ندیدی یکی از کاروانی‌ها با دیدن ما فرار کرد؟ می‌ترسم خبر به مکه رسیده باشد. اباغرّام شمشیرها را توی خورجین اسبش گذاشت. تف کرد روی زمین و گفت: این قدر مزخرف نگو یابو. مادرت تو را با شیر بز ترسیده بزرگ کرده؟ یکی دیگر از هوازنی‌ها که دستانش خونین بود جلو آمد. خون‌ها را به لباسش مالید و گفت: اباغرّام... صدای پا می‌آید. _ خب بیاید. شماها یک مشت نره غول افتادید توی دشت، کم سر و صدا ندارید. _ منظورم صدای پای اسب است. هشتاد سال توی این صحرا خاک خورده‌ام اباغرّام. صدای پای خودی را از اسب‌های کُحَیلان عربی خوب تشخیص می‌دهم. _ اسب کحیلان عربی؟ این اوهام از ترس است. بالاخره توانستید یک کاروان تجاری غنی را از قریش تصاحب کنید، خب، ترسیده‌اید. خیالات زده به سرتان. به این عبیس احمق هم‌ گفتم. اگر قریشی‌ها غیب هم بدانند و بخواهند به این جا بیایند، اسب‌هایشان بال ندارند. عبیس که داشت شتری را می‌نشاند گفت: دارند! _ چی؟ عبیس، با چشمانی خیره و دهانی باز، با حرکت سر به بالای تپه اشاره کرد. اباغرّام هم برگشت و به بالا نگاه کرد. کم‌کم، همه‌ی هوازنی‌های پراکنده توی دشت که مشغول غارت بودند، متوجه بالای تپه شدند. مردانی با لباس‌ها و اسب‌های سیاه، درست بالای سرشان بودند. نور خورشید در شمشیرهای خمیده‌ی آن‌ها، بازتاب کورکننده‌ای داشت. یک بازتاب، درست وسط صورت اباغرّام را روشن‌تر کرده بود. مثل یک کمربند سفید از بغل ریش‌های نامرتبش تا یک چشم و گوشه‌ی پیشانی‌اش. یکی از شمشیرها را با دست، از خورجین اسب پشت سرش بیرون کشید. تیغه‌اش را به کف دست چپش زد و فریاد سر داد: امروز این شن‌ها، هنوز تشنه‌ی خون هستند. ای مردان هوازن... شما کشاورزان خوبی هستید. به یاد این نبرد، بعدا این جا نخل می‌کاریم. این را از اجدادم شنیدم که، شیره‌ی خرمای حجاز، خون است. هوازنی‌ها دور هم جمع شدند و به سرعت، جهاز شتران را پشت سر خود قرار دادند. مردان سیاه پوش قریش، منتظر بودند تا آرایش هوازنی‌ها تکمیل شود، بعد تصمیم بگیرند. سردسته‌ی سیاه‌پوشان، شمشیر خود را بالا گرفت و این، نشانه‌ی حمله بود. اما ناگهان همه‌ی آن‌ها از اسب پیاده شدند. @Khey_me
💠 شمشیر معرق 🗡 قسمت دوم تیره‌پوشان قریشی، از بالای تپه سرازیر شدند. فرمانده‌ی آن‌ها، با اشاره‌ی دست، نیروهایش را سه قسمت کرد. درست مثل یک نیزه‌ی سه سر، به طرف هوازنی‌‌ها پیش رفتند. افرادی که با خود سردسته در مرکز بودند، با هوازنی‌ها درگیر شدند و افراد شاخه‌های چپ و راست، به سرعت از کنار هوازنی‌ها عبور کردند و خود را به پشت سر آن‌ها رساندند. جنگ بین قدرت‌مندترین قبایل حجاز آغاز شد. گرد و خاک به هوا برخاست. از میان چکاچک شمشیرها و فریادها، گاه برق آهن از تیغه‌ها می‌جهید و گاه قطرات خون به اطراف می‌پاشید. نبرد تا نزدیک غروب ادامه یافت. کم‌کم، گرد و خاک فرو نشست و صدا فریادها، به ناله‌ی زخمی‌ها و نعره‌هایی از ته گلو برای نشان دادن پیروزی تبدیل شد. سردسته‌ی قریشی‌ها، با قدم‌های محکم راه می‌رفت. روبروی او، اباغرّام توسط دو نفر به خاک کشیده می‌شد. زخمی و خونین بود. اباغرّام، با چشم‌هایی بی فروغ و خاک و خون گرفته به بالای سرش نگاه کرد. با دیدن چهره‌ی او، کمی تکان خورد. لب‌های خشکش را حرکت و داد و گفت: عمران؟ مرد سیاه‌پوش، سر تکان داد و شمشیرش را در غلاف برد و گفت: عباس... برایش آب بیاور. یکی از دو نفری که اباغرّام را گرفته بود، چشمی گفت و به سرعت از آنجا دور شد تا مشک آبی بیابد. اشک، به آرامی روی چهره‌ی خاکی اباغرّام لغزید و خطی گلی روی صورتش کشید. با آستین، اشک و گل را پاک کرد و وقتی چشم باز کرد، مشک آب را در دستان عباس دید. مشک را گرفت و با ولع زیادی نوشید. با صدایی که چاق شده بود گفت: خدایان تو را خیر بدهند عمران... عمران در جایش، پا په پا کرد و گفت: خیر خدایان برای خودت اباغرّام... تو الان باید پاسخگوی خون‌هایی باشی که در این صحرا ریخته شده. برای چه به کاروانیان حمله کردی؟ _ ما در جنگیم عمران. _ تو با ما جنگ داری. چرا به مردمی که در این بیابان دنبال یک لقمه نان سفر می‌کنند رحم نکردی؟ اباغرّام سرش را به زیر انداخت. لحظه‌ای در سکوت گذشت. همین طور که سر به زیر داشت، گفت: زبان من در برابر تو حرفی ندارد... وقتی از اسب پایین آمدید، فهمیدم نمی‌خواهی با ما که پیاده بودیم، ناجوانمردانه بجنگی. وقتی به برادرت عباس گفتی که به من آب بدهد، مرا غلام‌ خودت کردی. عمران، من در برابر تو احساس ضعف می‌کنم. اکنون جان من در اختیار توست. _ کافی است. افراد باقی مانده‌ات و زخمی‌ها را بردار و برو. عباس گفت: اما برادر... عمران با دست اشاره کرد و جلویش را گرفت. سپس ادامه داد: اباغرّام... خون کاروانیان برای ما بسیار عزیزتر از جان تو است. بهای جان تو، خون‌هایی است که می‌تواند در این جنگ بیهوده بریزد. برو، از جوانمردی ما بگو و شیوخ هوازن را مجاب کن که به این جنگ پایان دهند. اباغرّام برخاست و لنگان لنگان پیش رفت. عمران رو به برادر دیگرش کرد و گفت: زبیر... آن‌ها فقط می‌توانند آب و اسب‌ها با خود ببرند. شمشیرهایشان غنیمت ماست. زبیر سر تکان داد و خلع سلاح را از اسرای آزاد شده آغاز کرد. عمران ایستاد و لحظاتی که خورشید، ذره ذره آب می‌شد و آسمان را سرخ می‌کرد، نفسش را به باد سپرد. گاه به جنب و جوش خسته‌ی آزادشدگان نگاه می‌کرد، گاه به خورشیدی که دیگر تندی و گرمایی نداشت. اباغرّام حین رفتن، لحظه‌ای ایستاد و به پشت سر خود نگاه کرد. عمران را دید که به جهاز شتری تکیه داده و به غروب نگاه می‌کند. فریاد زد: عمران... خیلی دوست داشتم با تو پنجه در پنجه شوم. اما برادرت زبیر پوزم را به خاک مالید. تو این جنگ را تمام کردی... این آرزوی زنان و کودکان هر دو قبیله است. برای تو در پای بت جَهار، شتری می‌کشم. دعا می‌کنم خدایان به تو فرزندی بدهند... تا تو هم به آرزویت برسی‌. عمران، با شنیدن این حرف، چهره در هم کشید. چشم به سرخی مغرب دوخت و دست به ریش سیاهش گرفت تا کسی لرزش لب‌هایش را نبیند. زبیر، اسب اباغرّام هی کرد و داد کشید: بروید تا پشیمان نشدیم. به عمران نگاه کرد. می‌دانست غم بزرگی در دل برادرش جا گرفته. @Khey_me
💠 شمشیر معرق 🗡 قسمت سوم _ تا هوا تاریک نشده، اجساد کاروانیان را با احترام دفن کنید. برای هر کدام، با سنگ و چوب علامتی بگذارید تا بتوانیم به خانواده‌هایشان نشان دهیم. فرمان عمران، نیروها را به تکاپو انداخت. اما یکی از سیاه‌پوشان، گلیمی را از جهاز شتری بیرون کشیده بود و روی آن لم داده بود و خرمای خشک می‌خورد. عمران به طرف او رفت. _ به بزم آمدی عبدالعُزا؟ عبدالعزا ملچ و ملوچ کنان پاسخ داد: نه! _ چرا کمک نمی‌کنی تا زودتر اجساد دفن شوند؟ خجالت نمی‌کشی جلوی برادران بزرگت، عباس و زبیر، پا روی پا انداخته‌ای؟ عبدالعزا برخاست. عبای سیاهش را در آورد و روی زمین انداخت. پر دشداشه‌اش را گرفت و کنج کمربندش فرو برد و گفت: ما از برادر هم شانس نیاوردیم. عمران فقط به او نگاه می‌کرد. عبدالعزا، نفسش را به تندی و خشم بیرون داد و راهش را کشید و رفت تا با شمشیرش چاله‌ای بکند. همین طور که چاله را می‌کند، غرولند می‌کرد. تاریکی پس از غروب، مراسم دفن اجساد را غمبارتر کرده بود. عمران، در بیابان برای افرادش دنبال خار و خاشاک و هیزم می‌گشت. به هر بوته‌ای که می‌رسید، آن را با شمشیر می‌زد و می‌کند. آسمان به رنگ سورمه‌ای تیره و زمین، سیاهِ سیاه بود. سایه‌ی عمران و بوته‌ها، برق شمشیر و صدای شکستن ساقه‌ی خارها، زبیر را به طرف خود کشید. لحظه‌ای در تاریکی، چشم‌های عمران و زبیر با هم گره خوردند. عمران خم شده بود تا هیزم‌ها را بردارد و زبیر هم دستش را روی توده‌ی خار گذاشته بود. _ بگذار کمکت کنم عمران. _ تو بزرگ‌تری زبیر‌. خودم انجامش می‌دهم. _ پس نصفش می‌کنیم. تنها ببری، نصفش توی راه می‌ریزد. حیف نیست؟ عمران چیزی نگفت. فقط نصف هیزم‌ها را برداشت و با برآویز شمشیرش، آن‌ها را به دوش کشید. به طرف محل اتراق رفت. زبیر هم پشت سرش همین کار را تکرار کرد. قدم‌هایش را تند کرد تا به عمران برسد. به آرامی زیر گوشش نجوا کرد: از حرف اباغرّام دلخور شدی؟ _ عادت کرده‌ام. _ اگر عادت کرده بودی، این طور دق و دلی‌ات را سر ساقه‌های خار خالی نمی‌کردی. ابری از خنده توی صدای عمران نشست: توقع داری مثل بقیه‌ی مردهای عرب، دق و دلی‌ام را سر زنم خالی کنم؟ _ نه... قطعا نه... ولی می‌توانی که او را طلاق دهی، یا زن دیگری اختیار کنی. عمران از حرکت ایستاد. سایه‌های دور مرد در صفحه‌ی سورمه‌ای تیره‌ی شب، روبروی هم قرار گرفت. باد آرامی، گوشه‌ی دستارهایشان را تکان می‌داد. عمران با صدایی گرفته گفت: من فاطمه را دوست دارم... زبیر. سپس توده‌ی هیزم را به زمین کوبید و به راه افتاد. همین طور که تند تند می‌رفت گفت: همه را خودت تا اردو بیاور... برادر. ساعتی بعد، در دل شب، عمران روبروی آتشی کوچک نشسته بود. شعله‌های آتش در مردمک‌های قهوه‌ای چشمانش نقش بسته بود. به فاطمه فکر می‌کرد‌. به این که چه آرزوهایی در روز ازدواج خود داشت. به عمویش، پدر فاطمه قول داده بود که او را با پسرانی قوی، سربلند خواهد کرد. ولی امروز، از داشتن هر فرزندی عاجز است. می‌دانست که خانواده‌ی فاطمه، او را مقصر می‌دانند و خانواده‌ی خودش، فاطمه را. صدای چکمه‌های عباس، او را از خیالاتش بیرون کشید. برادرش درست روبروی او نشست. لباس‌هایش را جمع کرد تا به آتش نیفتند. _ عمران... امروز ما غالب شدیم. اما با این وضع نمی‌توان تجارت کرد‌. دیگر هیچ کاروانی امنیت نخواهد داشت. او هم سر تکان داد و گفت: امیدوارم هوازنی‌‌ها درس گرفته باشند و به این خون‌ریزی پنجاه ساله پایان دهند. _ گیریم هوازنی‌ها درس بگیرند. با بنی عامر و غطفانی‌ها، با ثقفی‌ها، بنی عدوان و بنی سعد و سلیمی‌ها چه کنیم؟ می‌توانیم به یکایک آن‌ها درس بدهیم؟ این طور باید پنجاه سال دیگر هم بجنگیم. با کینه‌ی کشته‌شدگانشان چه کنیم؟ با انتقام طوایف هم‌پیمانشان چه کنیم؟ عمران سکوت کرد. آتش روبرویشان سرد و کوچک می‌شد، اما آتش جنگ، در نظرش زبانه می‌کشید. یک بار دیگر، صدایی رشته‌ی افکارش را پاره کرد. عبدالعزا که مشکی را روی شانه انداخته بود، هر دویشان را غافل‌گیر کرد. _ من هم از جنگ خسته شدم برادران. عمران و عباس خندیدند. عبدالعزا به حرکات ناموزونش ادامه داد. _ بیایید آتش جنگ را خاموش کنیم. مشک را به دهانش گذاشت. آب از سر و ریشش می‌ریخت. یکدفعه، تمام آبی که توی دهانش بود روی آتش پاشید. آتش ضعیف شد. عمران گفت: چه کار می‌کنی عُزا؟ دیوانه شدی؟ عباس هنوز می‌خندید. _ من عزا نیستم. من عبدِ عزایم. عباس همین طور که چوبی را زیر هیزم‌ها می‌زد تا دوباره گر بگیرند، می‌خندید. عمران به مسخره بازی‌های عبدالعزا نگاه می‌کرد و لبخندی به لب داشت. @Khey_me
تأخیر؟ به خاطر تحریم‌هاست👀