eitaa logo
خیمه 🇮🇷
455 دنبال‌کننده
173 عکس
46 ویدیو
18 فایل
🚩 خیمه یعنی در سپاه زینبیم! #قصه_هم_عهدی_اهل_تبیین 🗨️ شبکه‌های اجتماعی: https://takl.ink/Khey_me 👤 خادمِ خیمه(جهت ارتباط و تبادل): @KhademeKheyme 🌐 Khey.me
مشاهده در ایتا
دانلود
🎊 میلاد هادی الامم امام علی النقی -علیه‌السلام- بر همه شما عاشقان اهل‌بیت -علیهم السلام- مبارک! ان شاء الله همگی مشمول نگاه ویژه حضرت قرار بگیریم و عیدی‌مون پیروزی ایران اسلامی و جبهه مقاومت در همه عرصه‌ها باشه. 🌹🎁
اما ما هم به نوبه خودمون یه عیدی کوچیک -در حد وسع‌مون😅- برای میلاد این امام همام در نظر گرفتیم تا ان شاء الله نام و یادشون هدایتگر زندگی و روشنی بخش راهمون باشه...
عیدی! عیدی! 🎁 🥳 پس تا چند ساعت دیگه... منتظر عیدی خاص و متفاوت میلاد امام هادی علیه السلام باشید. 🌷
💢 فروش ویژه کتاب داستانی «حمزه» 💢 📚 روایتی مستند، متفاوت و خواندنی از یک نوجوانِ دغدغه‌مند اهل تبیین در عصر امام هادی(ع) 🎉 فرصت ویژه سفارش کتاب تا عید غدیر 💰 با تخفیف عیدانه: فقط ۵۰ هزار تومان (به قیمت سال ۱۴۰۳) 🚚 شرایط ارسال: - ارسال در محدوده شیراز: ۳۰ هزار تومان - ارسال رایگان برای خرید بالای ۵ جلد در شیراز - ارسال رایگان برای خرید ۱۱ جلد و بیشتر در سراسر ایران (همراه با امکان مراجعه و تحویل حضوری) 🇮🇷 تخفیف ویژه مجموعه‌ها 🇮🇷 مناسب خرید و اهدا در تجمعات و مراسمات 📩 برای خرید، به آیدی زیر پیام دهید: @khademekheyme
خیمه 🇮🇷
💢 فروش ویژه کتاب داستانی «حمزه» 💢 📚 روایتی مستند، متفاوت و خواندنی از یک نوجوانِ دغدغه‌مند اهل تبیی
♨️ +فرار از دست رژیم تقریباً محاله حمزه! اینجا فقط یه پایتخت سیاسی نیست؛ یه پادگان‌شهره... پرنده بشی تو هوا می‌زننت! ماهی بشی از آب می‌گیرنت! 📚 فروش ویژه کتاب داستانی «حمزه»📚 ماجرای عجیب زندگی یک نوجوان اهل تبیین 📩 برای خرید، به آیدی زیر پیام دهید: @khademekheyme
۲۵ ذیحجه! و حسین از وادی القاع گذر کرد و به منزلگاه بطن العقبه رسید... آنگاه... در حالی که آفتاب در اوج بود در خیمه‌ی خود استراحت می‌کرد؛ اما ناگهان برخاست و به آرامی، از زیر نخل‌های روییده در کنار برکه رد شد و به سمت بالای تپه‌ای قدم برداشت. یاران و اعضای خانواده‌اش در حالی که دست‌ها را سایه‌بان چشم‌هایشان کرده بودند، به دنبال او رفتند. حسین در نسیم گرم بر تپه‌ای شنی چه می‌کند؟ رد پایش را دنبال کردند. چکمه‌هایش در شن‌ها فرو رفته بودند. تحت‌الحنکش در نسیم تکان می‌خورد. موهای سپید و‌ موج‌دارش تلاطم داشتند. پر عبایش که به رنگ برگ‌های نخل بود، به آرامی حرکت می‌کرد. زینب بچه‌ها را عقب نگاه می‌داشت. عباس قبضه‌ی ذوالفقار را محکم می‌فشرد و مراقب اطراف بود. زهیر که همین روزها به کاروان پیوسته بود، هنوز لباس‌های گران قیمت داشت. جَون که تازه وضو گرفته بود، آستین‌هایش بالا بودند. قاسم، دست برادرش عبدالله را گرفته بود و از دور نظاره می‌کرد. علی اکبر و پسران ام‌البنین، مراقب خیمه‌ی مخدرات بودند. رقیه از گوشه‌ی پرده‌ی خیمه، به قامت پدر نگاه می‌کرد که پرتوهای آفتاب، بدنش را پوشانده بودند. سکینه گهواره‌ای را تکان می‌داد و گاه سرک می‌کشید تا ببیند چه اتفاقی افتاده. حسین بی آنکه نگاه از پهنه‌ی دشت بردارد گفت: به درستی که من در این سفر کشته خواهم شد... و اکنون به روزهای آخر این سفر نزدیک شده‌ایم. میان اصحاب همهمه‌ای در گرفت. گفتند: یا اباعبدالله چرا چنین می‌گویی؟ حسین پاسخ داد: اکنون در رؤیایی چنین دیدم. در خواب دیدم سگانی به من یورش می‌برند که در میان آن‌ها سگی دو رنگ، بود که از همه درنده‌تر به نظر می‌رسید. صدا تا خیمه‌ها نمی‌رسید‌. اما رقیه دید که اصحاب به گریه افتادند. قاسم که شنیده بود، دست عبدالله را فشرد. اما نمی‌توانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد. علی اکبر و پسران ام‌البنین، محکم ایستاده بودند. اما چشم‌هایشان بین حسین و خیمه‌ها به تک و تا افتاد. زینب لحظاتی دست از بچه‌ها کشید و به او نگاه کرد. موهای سپیدش در نسیم و نور، درخشش نقره‌ را داشتند. او هنوز به روبرو خیره شده بود. عباس، با سرانگشتانش چشم‌هایش را فشرد و دست به قبضه محکم کرد. از میان گریه‌های بی قرار اصحاب کسی گفت: مگر ما مرده باشیم که سگی به شما حتی پارس کند یاابن رسول‌الله. حسین برگشت و به روی یارانش نگاه کرد. لبخندی زد و گفت: هر کس که با من بیاید، بی شک جان خود را خواهد باخت. جَون گفت: جانمان را خواهیم باخت و رضایت شما را خواهیم برد. جز این است که رضای خدا به رضای شماست؟ حسین سر به زیر انداخت. پای از شن بیرون کشید و به سمت پایین تپه قدم برداشت و همین طور که از میان جمع یارانش عبور می‌کرد گفت: بیعت از شما برداشتم‌. هر کس که می‌خواهد، از همین جا بازگردد که این راه را پایانی جز شهادت نیست. من هم‌اکنون خیمه‌‌ها را بر می‌چینم از این منزلگاه می‌روم. هر کس که می‌خواهد، خیمه بر جای گذارد و با من نیاید. عمرو بن لوذان عکرمی، ساربانی که در بطن العقبه زندگی می‌کرد می‌گوید: و ساعتی بعد، هیچ خیمه‌ای در منزلگاه باقی نماند. همه با حسین رفتند. این مردمان دیوانه بودند. وقتی خورشید رو به غروب سرخ خود می‌رفت، هنوز رد پای حسین و یارانش بر روی تپه‌ی شنی باقی بودند. نخل‌ها هنوز در باد تکان می‌خوردند. آب برکه خورشیدی خونین را در خود انعکاس می‌داد. صدای قافله‌ای که دور می‌شد در دشت پیچیده بود. شب نزدیک بود. صدای پارس سگان نزدیک می‌شد. @khey_me
در خیـمه حسینیم🚩 خون‌خواه و جان فداییم
🩸نذر گریز؛ مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه نویسندگان جوان؛ هر یک گریزی نو به روضه‌های روزواره‌ی محرم @khey_me
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا