eitaa logo
خیمه 🇮🇷
456 دنبال‌کننده
173 عکس
46 ویدیو
18 فایل
🚩 خیمه یعنی در سپاه زینبیم! #قصه_هم_عهدی_اهل_تبیین 🗨️ شبکه‌های اجتماعی: https://takl.ink/Khey_me 👤 خادمِ خیمه(جهت ارتباط و تبادل): @KhademeKheyme 🌐 Khey.me
مشاهده در ایتا
دانلود
در خیـمه حسینیم🚩 خون‌خواه و جان فداییم
🩸نذر گریز؛ مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه نویسندگان جوان؛ هر یک گریزی نو به روضه‌های روزواره‌ی محرم @khey_me
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🩸گریز اول درد عشق است و در به دری؛ پسرعمو! آن روز را به یاد می‌آورم که هجده هزار نامه از کوفه بر شما فرستاده شد. آن روزی که همه پیمان بیعت و یاری با نوه رسول خدا صلی الله علیه و آله را زمزمه می‌کردند. همه مشتاق دیدار شما و همه آماده برای جان‌فدایی و ایثار! میوه های کوفه رسیده و همه با اغراق و افتخار حاضر بودند از شما و خانواده پاک فطرتان پذیرا باشند. همه شیدای نام و منصب شما، همه فرمانبر و مطیع شما. شما به من امر کردید که نامه‌رسان و بیعت گیرنده شما باشم. من نیز با جان و دل پذیرفتم. آقای من! مطیع شما بودن افتخاری‌ست بس عظیم! ما در شأن شما شأن یافته‌ایم و ما با اطاعت از شما اطاعت خداوند را به جای آورده‌ایم. من رهسپار کوفه شدم. در راه، راهنماهایم از تشنگی جان دادند و من با سختی فراوان زنده ماندم. این قصه، شاید اطرادی‌ست از یک قصه پر غصه ابدی! یک خبر از حقیقتی بزرگ! من، با باری پر از مشقت که بر دوش می‌کشیدم، به کوفه رسیدم. میوه‌های کوفه رسیده بود. مردم مشتاق شما بودند. در دلشان ندای شما افروخته شده بود. نام شما صورت‌های غمگین‌شان را مسرور کرده بود و همه آماده بیعت با شما. هانی و مسلم بن عوسجه و بقیه مردم با نامه شما اشک ریختند؛ با کلمات شما زنده شدند و شادمانه از من پذیرایی کردند. اما عبیدالله بن زیاد، آرام آرام آنها را زده کرد و تمامی مردم را از میان ما زدود. مردم پراکنده شدند و بیعت ها کمرنگ. آن هجده هزار نامه را دانه به دانه باطل کرد. به جاسوسی معقل، از حضور من در خانه هانی آگاه شد و در قصر کوفه هانی را زخمی کرد. جنگی در آن بین شکل گرفت و اطرافیان من، تا تاریکی روز دوام آوردند. اما ذره ذره پراکنده شدند و ترس آنها را فراری داد. آقای من! پسرعموی شما در آن شب محنت‌‌بار، کوچه‌گرد کوفه بود. گرسنه و تشنه کوچه‌های آن شهر را می‌چرخید. نویسندگان آن هجده‌هزار نامه کجا بودند؟ مگر آنها ما را به کوفه دعوت نکرده بودند؟ مگر آنها از نامه شما به شور و شوق نیامدند؟ در آخر آن پیرزن جرعه‌ای آب داد و چند صباحی پناه. او مرا بخاطر شما دوست می‌داشت و محبت او به من به‌خاطر محبت قلبی او به شما بود. محبت شما ناجی پسرعموی‌ نگران و خسته‌تان شد. در آخر، به دستور ابن زیاد خبیث، مسجد کوفه زیر و رو شد و همه تهدید شدند‌. پسر آن پیرزن نیز از این تهدید ترسید و کلبه مخفی مرا به ابن‌زیاد نشان داد. هفتاد نفر به جنگ من آمدند و من به تنهایی با آنها به مقابله برخاستم. شمشیرهای تیز برهم می‌خورد و آنها خواب تسلیم شدن من و رضایت به اسارت ابن زیاد درآمدن را هم نخواهند دید. صادقانه بگویم، آن کس که اسیر توست، نمی‌تواند آزادگی از این بزرگ‌تر را تصور کند. آنکه تو را خواسته، تمام دنیا برایش ناخواسته نخواستنی است. جنگ تن به تن با آنها مرا از پا درنیاورد. سنگ زدن ها و نی های آتشینشان زانوان پسرعموی شما را سست نکرد. در آخر با نیرنگی مرا درون چاله‌ای انداختند و مرا اسیر کردند. ای که از کل خلق بهتری! اگر فریاد من از کوفه به گوش های شما می‌رسید، فریاد می‌زدم که برگردید. اگر یاری برایم مانده بود، نزد شما می‌فرستادم تا بیاید و منصرفتان کند. اما هیچ راهی نبود. سرانجام آبی بر من آوردند، اما خون لب‌هایم اجازه نمی‌داد که آب بنوشم. و این قصه‌های کوتاه، خبر از قصه عظیم شما می‌دهد. از آب نوشیدن منصرف شدم. وصیت‌هایم را به عمر سعد کردم و او خائن به وصیت‌ من شد. من از او خواستم‌ تا شخصی را نزد شما بفرستد و نفرستاد. من در مقابل ابن زیاد متهم به تفرقه افکنی و شکستن وحدت شدم. امتثا از سخنان من چنان به رنج آمد که حمران را طلبید. به او دستور داد که در بام قصر کوفه گردن مرا بزند و پیکرم را به زمین بیندازد. آقای من! من جانفدای شما شدم، اما ای کاش مردم کوفه به این سادگی رنگ خود نمی‌باختند. من غمگینم، من نگرانم، نه برای سرنوشت خود، بل برای سرنوشت شما. غریبی و تنهایی من صدبار تکرار شود، هزاران بار بمیرم و زنده شوم، اما به خدای احد سوگند، حتی یک لحظه توان دیدن غریبی و تنهایی شما را ندارم. آقای مظلوم و غریب! مهدی سونتویی @khey_me
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🩸گریز دوم سکوت پیش از فاجعه، از هر فریادی هولناک‌تر است. ما، ریگ‌های این دشت سوخته، هزاران سال است که سکوت را می‌شناسیم. سکوتی که نه از آرامش بلکه از عطشی ازلی می‌آید. باد، تنها هم‌صحبت ما، همیشه نوای داغی و هجران سر داده است. اما آن روز، سکوت طور دیگری بود. گویی تمام هستی، نفس در سینه حبس کرده بود تا طنین گام‌های او را بشنود. اولین بار که باد، خبر آمدنشان را آورد، لرزه‌ای عجیب در تمام وجودمان پیچید. ما آینه‌هایی داغدیده بودیم که قرن‌ها بود تصویری جز افق گمگشته در غبار ندیده بودیم. اما اینان، تصویری از مهتاب را با خود می‌کشیدند. کاروان، آرام آرام از راه رسید. گویی رودی از نور بر بستر شن‌های روان، در جریان بود. مردان، زنان، کودکان... همه غرق در هاله‌ای از وقار و آرامش،و او در میانشان، خورشیدی غروب کرده و مهتابی طلوع کرده بود. نگاهش. ای دریغ از آن نگاه. از فراز مرکب، کربلا را در آغوش کشید. نه با چشمانی که سرزمینی ناشناخته را وارسی می‌کند، بلکه با دلی که قرن‌ها بعد را می‌بیند. زمین، که سینه‌اش از سنگ و آتش بود، زیر پای او ناگهان به نرمی حریر شد. ما، همان ریگ‌های خشن و دیرآشنا، بی‌اختیار به هم فشرده شدیم، گویی می‌خواستیم زیر قدم‌هایش سجده‌ای ابدی کنیم. سکوتمان شکست اما صدایی از ما برنخاست، این فغان دل ما بود که بی‌صدا، در رگ‌های زمین جریان یافته بود. هنوز خستگی سفر از تنشان بیرون نرفته بود که آن صدای ملکوتی، تیغ بشارت را بر گلوی امیدمان کشید. رو به یاران کرد و کلامش چون صاعقه بر جان ما فرود آمد. فرمود: «اینجا محل ریختن خون ماست، اینجا مدفن پیکرهای ماست. جدم رسول خدا به من چنین خبر داد. هر واژه‌اش، تیری آتشین بود که بر پیکر این خاک فرو می‌رفت. اینجا، حسین گفت اینجا و ما، تمام وسعت هیچستان، ناگهان مرکز عالم شدیم. از شرم، سر به زیر انداختیم. ما، که پناهگاه مار و عقرب بودیم، حال قرار بود آغوش‌گشای پاره‌های تن خورشید باشیم. ما، قبرستان گمشده‌ترین آرزوهای زمین، می‌بایست مدفن مهربان‌ترین قلب هستی می‌شدیم. آن شب، شب آشنایی ما با غمی بود که نامش را نمی‌دانستیم. ماه، با نگاهی زخمی به زمین خیره شده بود و باد زمزمه‌ای غریب و لالایی خونینی برای خیمه‌هایی که بی‌تاب معشوق برپا شده بودند، سر میداد. ما از آن سوی غیب، صدای بال فرشتگانی را می‌شنیدیم که هلهله‌کنان به تماشای این بزم عشق آمده بودند و هم‌زمان، نعره‌ی مستانه شیاطینی که انتظار این ضیافت خون را می‌کشیدند. میان این دو، او آرام بود، چون دریایی بی‌ساحل در اوج طوفان در انتظار شمشیری که در تشنه‌ی بوسه‌ای بر گلویش بود. سرانجام، آن ساعت موعود رسید. روزی که خورشید، شرمنده از طلوع، با چهره‌ای مکدر از پس ابرها بیرون آمد. ما شنیدیم... خدایا! ما دیدیم... ضجه‌ی کودکان را، ناله‌ی زنان را، و آن عزم پولادین شیرمردانی را که یک‌یک به میدان می‌رفتند و برمی‌گشتند اما نه بر پاهای خود، که بر بال‌های سرخ شهادت. پیکرها می‌آمدند و ما را، این بستر نحس تشنه را از خون خود سیراب می‌کردند. هر قطره خون، گوهری تابان بود که بر سینه‌ی سیاه ما می‌نشست. ما حس می‌کردیم ذره‌ذره‌ی وجودمان در حال دگرگونی است. و بعد، نوبت به قلب عالم رسید. وقتی قامت افراشته‌اش در آسمان، چون سروی شکسته خم شد، وقتی عطش، آخرین رمق را از تن نازنینش ربود، جهان برای همیشه تاریک شد. لحظه‌ای که خون خدا از حلقوم آسمان جاری شد و بر خاک تشنه فرود آمد، ما ذوب شدیم و به معراجی از درد و قداست رفتیم. خونش، داغ و مقدس، چون شرابی ازلی، نه بر خاک، که بر روح خاک ریخته شد. نوشتیم و مست شدیم، مست از بوی سیب و گلابِ بهشتی، مست از غمی که هرگز آرام نشد. از آن روز، ما دیگر ریگ نیستیم. ما تربت شدیم. تربت، یعنی خاکی که به سوگ نشسته است. یعنی گلی که با اشک فرشتگان خمیر شده و با خون حسین رنگین گشته. ما بوی غم می‌دهیم، بوی عشق بی‌پایان، بوی دلشکستگی‌ای که درمان می‌بخشد. هر زائری که پیشانی بر ما می‌ساید، اشکش را به ما می‌سپارد و ما، امانت‌دار اشک‌هاییم. زمزمه‌ی یا حسین‌شان، هنوز همان ناله‌ی بی‌صدای ماست که آن روز، در هوای داغ نینوا گم شد. ما فسیل‌های فریادیم، سنگواره‌های یک اندوه جاویدان. ای باد! تو که هنوز بر این دشت اشک‌آلود می‌وزی، برو و فریاد بزن که ما دیدیم. ما، همین سنگ‌های بیروح و خاموش، لحظه‌ای را دیدیم که پدری، جوانانش را چون گل پرپر کرد و آن‌گاه خود، تنهاترین شهید عالم شد. ما دیدیم که چگونه یک بیابان فراموش‌شده، به برکت قطره‌ای از خون آن حضرت، قبله‌گاه دل‌های شکسته شد. ما تا ابد، بوی سیب و مزه‌ی می‌دهیم. تا ابد، حرارت آن خون گرم را در سینه‌ی سردمان حفظ خواهیم کرد. ما زنده‌ایم به غم حسین... و این غم، تنها چیزی است که از ما باقی مانده است. غمی که شفاست، غمی که دریایی است بی‌کران در دل سنگی کوچک. مهدی معینی @khey_me
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🩸گریز سوم پدر! بوی غذای مادر را در این سحر ببین. دعای سحر را ببین. این سبزی و خرماهای تزئین شده در بشقاب را؛ آن عروسکی که موهایش را خودم بافته‌ام. پدر! آشفته‌ام و کمی خسته. چشمانم به سنگینی دستان توست. اما با همان منطق که تو با آن دستانت موهای مرا نواش می‌کنی، من نیز چشمانم را باز نگه می‌دارم. درست است که هنوز تکلیف نشده‌ام. درست است که همچنان معصوم و پاکم. درست است که همه کودکان را دوست می‌دارند. اما پدر! لحظه‌ای بیشتر دیدن تو لحظات دیگرم را گرم‌تر و پر فروغ تر می‌کند. و اینکه تو همیشه دوست می‌داری تا با نوازش من از خواب بیدار شوی و گاهی بیشتر خودت را به خواب می‌زنی تا بیشتر با چشم و گوش و بینی‌ات بازی کنم و گاهی مرا به آغوش می‌گیری. همه اینها دلیل بیدار شدنم برای سحر است. پدر بیدار شو! غذای مادر هر چه باشد خوردن دارد. با چشمان نیمه بازت تزئین این خرما و سبزی را ببین! زیبا نیست؟ پدر اذان گفت! استکان نصفه چایت را زمین بگذار. بیا برویم تا باهم وضو بگیریم. مثل همیشه من سجاده‌ات را پهن می‌کنم. پدر یادت می‌آید که می‌گفتی از بچگی این عادت را داشتم؟ می‌گفتی هر وقت صدای اذان را می‌شنیدم سجاده را پهن می‌کردم. حتی وقتی که تو در خانه نبودی منتظر می‌ماندم تا بیایی! اما پدر صادقانه می‌گویم، اگر روزی نباشم، چه کسی برایت سجاده پهن می‌کند؟ پدر زیبای من، با چشمانی خندان به موتور هندل می‌زنی، شیحه موتور زیباست. با کیف کودکانه‌ام روی باک می‌نشینم. تو صورت مرا می‌پوشانی و شروع به حرکت می‌کنی. - پدر! من سرما نمی‌خورم! من سرما را دوست دارم. اما گوش نمی‌دهی و دست چپت را روی صورتم می‌گیری. دست تو سرد می‌شود و صورت من گرم. همکلاسی‌هایم را ببین پدر. همگی باهم قول داده‌ایم که دیوارهای مدرسه را ننویسیم. خانم ناظم دعوا می‌کند. من را از موتور پیاده می‌کنی، با دو پای کودکانه‌ام به سمت در می‌دوم. - سارا! فراموش کردی؟ - دوستت دارم بابایی! می‌دوم به سمت مدرسه! به کلاس ها می‌رویم. کلاس اولی ها به کلاس خودشان و دومی ها ... . بابا! قبول کن که خیلی سخت است همه کلماتی که مثل "خواستن" هستند را یاد بگیرم. خوار، خواستگاری، خواب، خواهر، خواندن، استخوان! چرا در و دیوار صدای خ می‌دهد پدر؟ پدر چرا همه ترسیده‌اند. پدر این دیوار چرا بر روی ما افتاده؟ اصلا این چه صدایی بود؟ مگر ما پاک و معصوم نبودیم؟ مگر ما کودکان دوست داشتنی نبودیم؟ پدر! یادت می‌آید شب های محرم؟ یادت می‌آید شب سوم؟ یادت می‌آید که وقت غروب، آن دختر سه ساله در پی برادرش بود تا اذان بگوید؟ یادت می‌آید که سجاده پهن کرده بود؟ کنار سجاده نشسته بود تا پدر بیاید برای نماز. - چرا همه گریان شده‌اند؟ الان پدرم می‌آید حال همه تان خوب می‌شود. پدر! او منتظر پدرش بود. اما چکمه‌ای بر روی آن سجاده دید! با خود می‌گفت: سجاده انداختم! بیا نماز بخون وقت اذانه بابا! بابا چرا داداش اذان نگفت؟ پدر! سخت است که از من برای تو فقط عروسکم به یادگار بماند. اما پدر، دختر امام حسین(ع) خیلی مظلوم تر از ما بود. خیلی بیشتر از ما سختی کشید. پدر! او منتظر نماز پدر بود. اما غروب آفتاب آن روز گرم، غروب قلب آن دخترک بود. مهدی سونتویی @khey_me
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🩸گریز چهارم شاهرخ عرق پیشانی اش را که غبار خاکریزهای اهواز هم بر آن نشسته بود با دستمال یادگاری مادر پاک کرد. نمیدانست پلک هایش از گرما آب انداخته یا شبنم دلتنگی ست که بر گلبرگ پلک هایش جاخوش کرده است. خاطره چهارراه کولا برایش تداعی شد: تابستان بود. پیرمردهای نی قیلیانی با موهایی سپید پشت گاری میوه های رنگارنگ ایستاده بودند و میگفتند: حراجه حراج. که ناگهان پاسبان شهرداری عربده کشید و میدان بهم ریخت و خنده ها خشکید. میوه ها برزمین غلت خوردند و به جوی ریختند. برای شاهرخ خیلی مهم نبود. ناگهان صدایی برق از چشمانش برد. یکی از پاسبان ها سر پیرمرد زخمی داد زد و گفت مادر... !. چند دقیقه بعد شاهرخ در زندان بود با لباسی خونی و «مادر» که برایش سند آورده بود آزادش کند. بنام مادر حساس بود. بخودش که آمد کل خاکریز را قدم زده بود و کنار سنگر آخر دندان بهم میفشرد و مشتش باز نمیشد. نفس عمیقی کشید و به آسمان خیره شد. سردار به ستاره های آسمان خیره بود. در اندیشه ملاقاتش پشت خیام قدم میزد. وقتی درتقابل سپاهش با کاروان حسین احترام کرده بود و نام مادر او را نیاورده بود. سردار با نیزاری از نیزه دارها رو به حسین بر زبان رانده بود: «من علیه تو هستم حسین» اما در دل او را و خاندانش را میستایید. به خود که آمد کنار خیمه آخر لشکر عمربن سعد بود. اطرافش را پایید. صحرا و لشکرش در تاریکی فرورفته بودند اما دلش سمت آن خیمه گاهی که ماه به آنها چشم دوخته بود پر میزد. ماه داشت به خیمه گاه حسین نگاه میکرد صدای طبل همه را از خواب بیدار کرد. صدای سوت قطار آنها را از خواب بیدار کرد. شاهرخ و مادرش در تاریکی شب به سمت گنبد طلایی حرکت کردند. زانوهایش موزاییک های صحن اسمال طلا را بوسید. خورشید را دید و شانه هایش تکان خورد. با لهجه لاتی غلیظی که قدمتش سالها شرارت بین کوچه و کاباره های پایین تهران بود زمزمه کرد:میخاهم توبه کنم. مادر لبخند زد. شاهرخ به سمت ضریح رفت. موج زائران را ارام کنار میزد و به سمت ضریح خیره بود. موج سپاه را ارام کنار میزد و به سمت خیام خیره بود. همانجا که دیشب ماه مادرانه نشانش میداد. یکی از لشکریان پرسید کجا میروی حر؟ گفت بدنبال آب. اما نه. او بدنبال نور میرفت. چکمه هارا بر گردن نهاد و زانوهایش رمل بیابان کربلا را بوسید: میخواهم توبه کنم. لحظاتی بعد حر سر به دامان حسین بود با لباسی خونی و مادری که برایش سند آزادی آورد بود. حسین که پیشانی حر را با دستمال یادگاری مادر میبست فرمود: أَنْتَ الْحُرُّ كَمَا سَمَّتْكَ أُمُّكَ، وَأَنْتَ الْحُرُّ فِي الدُّنْيَا و الْآخِرَةِ حر چشم هایش را بست و به این فکر کرد که بهشت اینجاست. شاهرخ چشم هایش را بست و به این فکر کرد که بهشت اینجاست. گلوله سربی سینه اش را میسوزاند و خون داخل ریه هایش راه نفسش را بسته بود. بعث ها بالای سرش یزله شادمانی میرفتند و تیرهوایی میزدند. چند دقیقه بعد رادیوهای ایران و عراق شهادت شاهرخ ضرغام را مخابره میکردند. کمیل زاهدی @khey_me
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا