خیمهگاه ولایت
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_بیست_و_ششم بعد از اینکه عاصف درمورد روشنک ضرابی گفت که ب
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم
#قسمت_بیست_و_هفتم
عاصف گفت:
_الآن دفتر پیمان بودم که نامه شمارو نشون دادم این اسناد و مدارک رو در اختیارم قرار داده و تاکید کرده بهتون بگم با اون فیلم چندباری پدره رو تحت فشار قرار دادن که باید فلان حرف و بزنی، فلان برنامه رو پیاده کنید. وگرنه فیلم پسرت منتشر میشه.
+عجب جو بدی راه افتاده... پس موضع گیری های 9ماه اخیرش که گاهی تیتر بعضی روزنامه ها میشده بخاطر فشار روانی بوده که بابت فیلم پسرش روش بود!
_بله! دقیقا. اما خب پیمان که الآن برای من توضیح میداد گفته بهتون بگم که این مسئول گفته دیگه براش چیزی مهم نیست و تسلیم خواسته ی دشمن نمیشه. اینطور که معلومه این موضوع برای قبل از مستقر شدن من و شما در معاونت بخش ضدجاسوسی هست.
+پیمان نگفته چطور باهاش ارتباط میگرفتن؟
_از کانادا به همین مسئول زنگ میزدن.. یه نسخه از فیلم پسرش و براش فرستادند، گفتن یا فلان برنامه اقتصادی رو که دارید لغو میکنید، یا فیلم پسرت و در فضای سایبری منتشر میکنیم.
عاصف موبایلش و از جیبش آورد بیرون، اومد سمتم گفت:
_این ایمیلی هست که یکی از افسران ارشد اطلاعاتی سازمان سیا «CiA» آمریکا، به روشنک زده. ازش خواسته پسر آقای (...) در هتل «...» کانادا مستقر هست و محل تحصیلش هم در «...» هست، باهاش باید طرح دوستی ریخته بشه و بعدش هم باید برای اون پسر تور پهن بشه.روشنک چندبار با این افسر امنیتی آمریکادیدار داشته و پول هنگفتی گرفته
نگاهی به عاصف کردم گفتم:
+دمت گرم! بهت گفتم برو درمورد فائزه بررسی کن، اما رفتی جدوآباد فائزه و افراد مرتبط با اون مثل همین روشنک و مشخص کردی که کی هستن و چیکاره هستن. شیرمادرت حلالت.
_درس پس میدیم آقا...
بلند شدم داخل دفتر کمی قدم زدم. دلم میخواست دفترم پنجره داشت تا بازش میکردم و کمی هوای تازه استشمام میکردم. اما دفاتر ادارات و نهادهای امنیتی و اطلاعاتی، معمولا پنجره نداره. از بیرون همه خیال میکنن ساختمون مورد نظر پنجره و شیشه داره و هر وقت بخوایم میشه از داخل بازش کنیم، ولی راستش همش الکیه و به نوعی میشه گفت اون پنجره ها فرمالیته هست و پشت اون پنجره ها کلا دیوار کشیده شده. البته اینم بگم خداروشکر سیستم تهویه پیشرفته ای داریم که هوای تازه میاد داخل اتاق.
بگذریم...
حدود پنج دقیقه فقط قدم زدم فکر کردم.. عاصف همینطور زل زده بود بهم نگاه میکرد. به عاصف عبدالزهراء گفتم:
+چرا یه زنی که مسیحی هست و دو بار هم در تشکیلات بهایی ها دیده شده، وقتی از کانادا میاد ایران و مدعی هم هست که اومده اقوامش و ببینه، با یکی از متخصصین صنعت هسته ای ما ارتباط می گیره؟چیزی که من و حساس میکنه اینه که فائزه ملکی حتما میدونه وقتی در تهران اگر کسی مواخذش کنه، بایدمدارک شناسایی داشته باشه که هویت خودش و اثبات کنه. اما اون شب درون کیفش مدارکی نداشته.. اونوقت بهانش چی بود؟
_میگفت احساس خطر کردم که ازم سرقت کنن برای همین نیاوردم و گذاشتم منزل اقواممون. درصوتی که اقوامی در کار نبوده.تهشم با سناریویی که شما طراحی کردی، مبنی بر اینکه شاکی رضایت داده وَ اگر خودشون هم شکایتی نداشتند و... آزاد میشن میرن.
+عاصف خان، به پازل ها دقت کن! وقتی کنار هم چیده میشن، بدجور بودار میشه مسئله.
همینطور که داشتم قدم میزدم، رفتم سمت میز کارم،شماره دفترحاج هادی مدیر کل بخش ضدجاسوسی رو گرفتم.چندتابوق خورد جواب داد.
_سلام علیکم.
+سلام حاج آقا...عاکفم.
_بفرما
+میخواستم بابت اون پرونده ای که امروز درموردش صحبت کردیم گزارش اقدامات و بدم خدمتتون.. حضرتعالی وقت دارید؟
_تا دو ساعت آینده نه. چون دارم میرم با حاج کاظم و رییس جلسه دارم! اگر ممکنه بزار برای بعد از این جلسه. نگران هم نباش، بعد از این جلسه تو برای من در اولویتی جناب معاون.
+البته گزارشی که بنده نوشتم رو بهزاد آورد داد مسئول دفترتون تا بدن به شما، میخواستم با حضرتعالی هماهنگ باشم، اگر اجازه بدید از معاون ریاست سازمان اتمی دعوت کنم تشریف بیارن اداره، جهت یه سری صحبت های اولیه پیرامون همین موضوع.
_عیبی نداره. اگر واقعا نیازه دعوتش کن بیاد. ضمنا، با من زیاد درمورد این جلسات نیازی نیست مشورت کنی. بهت اختیار تام میدم از این لحظه به بعد هرکاری که در بخش معاونت ضدجاسوسی نیاز هست انجام بدی. این مسائل و با من نیاز نیست هماهنگ کنی. بنا بر تشخیص خودت عمل کن پسرم.
+خدا حفظتون کنه، بابت اطمینانتون هم سپاسگزارم حاج آقا.
_یاعلی.
⛔️ #کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال #خیمه_گاه_ولایت در #ایتا که در آخر درج شده است و ذکر نام نویسنده #عاکف_سلیمانی #مجاز می باشد وگرنه قابل پیگیری و شکایت خواهد بود و از لحاظ شرعی هم پیگرد الهی دارد. ⛔️
✅ خیمه گاه ولایت در ایتا 👇
✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
هدایت شده از عاکف سلیمانی
#قسمت_بیست_و_هفتم
گفتم:
+خودتی. خیلی خوب میدونی چی میگم. داری با خودت چیکار میکنی؟
_نمیفهمم منظورت و آقا عاکف.
+بس کن تورو جان جدت.
_بسم الله.
+بسم الله و زهر مار! بیا بریم دفترم کارت دارم.
رفتیم بالا. تا دم دفتر چیزی نگفتم. وقتی وارد اتاقم شدیم بهش گفتم بشین. همین که نشست گفتم:
+معلومه چه غلطی میکنی؟
_حاج عاکف چیزی شده؟ چرا از کوره در میری؟
صدام و بردم بالا گفتم:
+من از کوره در میرم؟؟ آدم و میزاری توی کوره 10000 درجه ای بعد میگی چرا از کوره در میری؟ معلوم نیست داری چیکار میکنی. شبا چه خبرته که هی میری داخل حیاط با یه آدم مجهول الهویه حرف میزنی
وقتی این و گفتم، مات و مبهوت موند. گفت:
_پس شنود کردید. چرا وقتی میدونید همه چیز و، بازم میپرسید؟
+میپرسم، برای اینکه پای حفا در میان هست. میپرسم چون نمیخوام توی منجلاب بیفتی. تو واقعا عاشق یه آدمی شدی که حفاظت توی این چندوقت نتونست حتی یه مشخصات درست و درمون ازش پیدا کنه؟ عاصف میفهمی داری چیکار میکنی؟ میفهمی داری چه مسیری رو طی میکنی؟ تو میخوای زن بگیری، خب عین آدم بیا اول اداره رو درجریان بگذار، تا اداره بررسی کنه. چرا دلباخته یک دختری شدی که نه از لحاظ فرهنگی، نه از لحاظرظاهری وَ نه از لحاظ سطح خانواده، وَ از همه مهمتر با قوانین کارت جور در نمیاد؟! چرا انقدر گاف میدی تو پسر؟!
_آقا عاکف، من حرفی ندارم...
+نبایدم داشته باشی. چون دیگه از این به بعد چیزی شنیدنی نیست و همه چیز دیدنی هست! چی میتونی بگی در مورد این همه لاپوشونی کردن؟ اصلا چی داری که بگی؟ میشه بهم بگی؟
_هیچچی. هیچچی ندارم بگم! فقط همین قدر میخوام بگم که احساس میکنم بیش از حد سر این دختره حساس شدید. به نظرم نباید وقت و هدر داد و انقدر مشکوک بود.
+ترجیع میدم وقتم و هدر بدم و حساس و مشکوک بشم. میدونی چرا؟
_چرا؟
+چون من مثل تو فکر نمیکنم و مثل بقیه کار نمیکنم. چون شغل من و تو ایجاب میکنه به همه چیز و همه جا شک داشته باشیم. اصلا ما با شک زندگی میکنیم و باید تا آخر عمرمون همینطوری بمونیم. افتاد؟
بلند شد که بره گفتم:
+بشین سرجات. برای چی داری میری؟
دوباره نشست... بهش گفتم:
+عاصف، داری با آتیش بازی میکنی، بفهم. ریاست و معاونت حفاظت، جفت پاهاشون و گذاشتند روی خِرخِره ی تو! دست بر نمیدارن. خبر به مدیر کل بخش ضدجاسوسی هم رسیده... سیستم روی این دختره مشکوک و حساس شده. این دختر، دختره سالمی نیست. مدت کوتاهی رو زیر نظر عوامل ما بوده... بیرون رفتنتون و بچه ها سند کردن. رستوران رفتنتون و زیر نظر گرفتن. تو یه آدم امنیتی هستی. چرا به این راحتی بازی خوردی. برادرانه دارم بهت میگم و ازت میپرسم که این زن کیه؟
عاصف مکثی کرد و گفت:
_بخدا من مشکل خاصی در این آدم ندیدم. همه جوره امتحانش کردم. شما هم که الحمدلله همه چیز و میدونید و بیشتر از منم میدونید!!! دیگه چرا ول نمیکنید؟ مگه همه باید چادری باشن. مگه همه باید حزب اللهی باشن؟ خب این آدم داره کم_کم بخاطر من تغییر میکنه. کلی هم آقایون مسئول توی این مملکت هستند که شرایط بدتر از من و داشتند.
دیگه داشت کلافه م میکرد؛ گفتم:
+ چرا عین بچه ها شدی؟ چرا نفهم شدی؟ چرا نادون بازی در میاری عاصف؟ معلومه داری چیکار میکنی و چت شده؟ این اراجیف چیه که داری تحویل من میدی؟
_آقا عاکف، برادر من، چرا من و رو در روی خودت میبینی؟
+چون خودت،،، رو در رویی رو انتخاب کردی. مگه من غریبه بودم که بهم نگفتی دلباخته ی یه دختر شدی؟ تو، خونه محرم من بودی! اما من محرم خونه ت که هیچ، حتی محرم یه موردی مثل ازدواجت هم نبودم که بهم بگی دلباخته ی چه شخصی شدی؟ تو که میدونستی اگر من بفهمم، از همه خوشحال تر میشم برای ازدواجت! باشه قبول، حالا که به من نگفتی عیبی نداره و بخوره توی سرت. مسائل خصوصیت به خودت مربوطه، اما حرفم اینه چرا این خطای امنیتی رو مرتکب شدی!
مکث کوتاهی کرد و گفت:
_اصلا من یه سوال دارم. آقای «....» که الان توی زندان هست، مگه رییس دفتر رییس جمهور نبوده؟ این مگه توی اطلاعاتِ «......» نبود؟ مگه زمانی که زنش و که جزء منافقین بوده و میگیرن، همين آقا از اون خانوم بازجویی نکرد؟ بعدش مگه اون زن توبه نکرد؟ مگه اون زن الان همسر این آقا و مادر بچه های ایشون نیست؟ خب باباجان منم آدمم. نه این دختره توی منافقین بوده، نه اصلا از این چیزا میفهمه.
چشام و ریز کردم و نگاه پر از خشمی به عاصف کردم، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
+خیلی ابلهی. خیلی خری. هووفففف... وای خدا من... عاصف تو واقعا سرت به جایی نخورده؟ تو همون عاصف گذشته ای؟
چیزی نگفت.
بلند شدم رفتم سمت میزم یه پوشه رو گرفتم آوردم و نشستم روبروی عاصف... چندتا سند و از داخل اون پوشه کشیدم بیرون و گذاشتم جلوش.