eitaa logo
خیمه‌گاه ولایت
38.6هزار دنبال‌کننده
17.2هزار عکس
6.6هزار ویدیو
243 فایل
#کانال_رسمی_خیمه‌گاه_ولایت خیمه‌گاه ولایت وابسته به هیچ نهاد و حزبی نیست. ما از انقلاب و درد مستضعفین و پابرهنگان و مظلومان جهان میگوییم، نه از سیاست بازی‌های سیاسیون معلوم الحال. اللهم عجل لولیک الفرج والعافیة والنصر جهت ارتباط با ما👇 @irani_seyed
مشاهده در ایتا
دانلود
خیمه‌گاه ولایت
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_بیست_و_چهارم وقتی عاصف پرسید برنامه خاصی دارید، تاملی کر
گفتم: +تشریح کن. _چیزی که سیستم به ما داده،با اون چیزی که این خانوم در اون شب دستگیری اسم و فامیلیش و به برادران انتظامی گفته خیلی متفاوته. +یعنی دروغ گفته؟ _بله.. دروغ گفته. نام و نام خانوادگی این دختر مهناز ایزد طلب نیست. عاصف کاغذ و از لای پوشه کشید بیرون... گفت: _اسمش و مشخصاتش بر این اساس هست. « فائزه ملکی ، متولد 1363 ، قد 170 / وزن حدودا 60 / رنگ پوست سبز متمایل به روشن. خانوم فائزه ملکی فرزند آقای طهماسب ملکی و خانوم مینا لاکانی هست/ شغل پدر: تاجر/ وضعیت شغلی مادر: پزشک/ فائزه ملکی فرزند دوم خانواده هست و یک برادر بزرگتر از خودش داره/ همچنین یه خواهر کوچکتر از خودش داره/ آقای طهماسب ملکی یعنی پدر فائزه دوبار ازدواج کرد که فائزه حاصل ازدواج پدرش با همسر دوم هست. برادر بزرگتر فائزه، ناتنی محسوب میشه و حاصل ازدواج اولِ آقای طهماسب ملکی هست.» +پس فائزه و خواهرش از یک مادرن، برادر ناتنی اون ها از همسر اول پدرشون! خب، بهم بگو دلیل ازدواج دومش و تونستی مشخص کنی؟ _در بررسی ها به این رسیدیم که فوت همسر اولشون باعث شد که با مادر فائزه ملکی ازدواج کنند. به نکته خاصی که حائز اهمیت باشه برخورد نکردیم. +پدر فائزه چندوقت بعد از فوت همسر اولش ازدواج کرده؟ _سه ماه بعدش. +جالبه..حداقل نگذاشت آب غسل میت خشک بشه. خب عاصف جان ادامه بده... _ مادر فائزه دکتر هست و درخارج از کشور زندگی میکنه. در هلند به سر میبره و متخصص دندان و لثه هست. طبق بررسی هایی هم که داشتم وَ استعلامی که چنددقیقه قبل به دستم رسید از طریق واحد برون مرزی بخش ضدجاسوسی خودمون، همسر آقای طهماسب ملکی یعنی مادر فائزه تا الآن مورد مشکوکی نداشته. +نامادری فائزه که فوت شد، چیکاره بود؟ _چیز خاصی ازش ثبت نشده.. فقط نوشته شده خانه دار بوده. +خواهر فائزه چی؟ _خواهرشم با پسر یک آدم بسیار ثروتمندی ازدواج کرده که فعلا ساکن سوییس هستند. +واییی عاصف.. سرم داره دود میکنه.. اینا چقدر خانواده ی متلاشی و به هم ریخته ای هستند. هر کسی رفته یه کشور دیگه ای داره زندگی میکنه. این چه وضعشه. میدونی چی برام جالبه؟ _چی؟ +فائزه. اما فعلا بگذریم. بهم بگو بررسی هایی که داشتی درمورد این ها، آیا این خانواده در اونور با ضدانقلاب و اپوزوسیون نشست و برخواست دارن؟ منابع ما در برون مرزی چیزی ندادن؟ مورد مشکوک و امنیتی گزارش نشده؟ _نه. در کانادا، هلند، سوییس تک تکشون، وضعیتشون سفید ارزیابی شده! +هم پدر؟هم مادر؟هم برادر؟هم خواهر؟ وَ هم اینکه همسرِ خواهر؟ _بله. +همسر برادرش چی؟ _در داروخانه ای که برای همسرش هست فعالیت میکنه. +و اما... وضعیت فائزه!!! زود باش منتظرم. _باید عرض کنم که فائزه ملکی فوق لیسانس هنر هست. تا مقطع فوق دیپلم ایران بوده. پس از اون به همراه خانوادش مهاجرت میکنه به کشور کانادا. +بابت؟ _هم تحصیل ، هم اینکه بخاطر شغل پدرش. +آها. یعنی اونجا بعدش رفته ادامه تحصیل داده؟ _بله. +وضعیت خانوادش گفتی مثبت ارزیابی شده! اما وضعیت خودش چی؟ تا قبل از اینکه مجددا این روزها بیاد ایران در کانادا چطور بوده؟ _استعلامی که گرفتم، حاکی از این هست که تحرکات مشکوکی نداشته. کلا تا اینجا خانواده مثبتی ارزیابی شدن. زمانی که درایران بودن هم همین طور بودن. اما یه چیزی که مهمه وَ به نظرم باید بدونید، اونم اینه که مسیحی هستند. +عجب... !!! که اینطور !!! پس مسیحی هستند !!! _بله آقا عاکف. گزارش برون مرزی میگه که دو بار هم در تشکیلات بهایی ها فائزه رو دیدن. +چه ربطی به هم دارند این دوتا؟ مسیحیت؟ بهاییت؟ نمنه؟ _ببخشید این آخری نمنه رو متوجه نشدم. +ترکی بود.. نمنه معنیش میشه « یعنی چی ؟ » عاصف لبخندی زد گفت: _آها که اینطور. +خب ادامه بده! _ببین آقاعاکف، استعلامی که به دستم رسیده حاکی از این هست که فائزه ملکی یه رفیق بهایی داره به اسم روشنک ضرابی که ایرانی هست و اون طرف زندگی میکنه. بچه های برون مرزی ما در کانادا به اون تشکیلاتی که مربوط به بهاییت میشد نفوذ داشتند و در جلساتشون شرکت میکردند. گزارشاتی که به ایران دادن اینه که فائزه فقط به عنوان یک همراه با روشنک ضرابی حضور داشته. حتی عامل ما در اون کشور انقدر به اینا نزدیک شده که فهمیده روشنک ضرابی به زور وَ با التماس و خواهش فائزه رو به مراسمات بهاییان برده. فائزه به هیچ عنوان اعتقادی به حضور در اون مکان و فضارو نداشته. ⛔️ و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال در که در آخر درج شده است و ذکر نام نویسنده می باشد وگرنه قابل پیگیری و ‌شکایت خواهد بود و‌ از لحاظ شرعی هم پیگرد الهی دارد. ⛔️ ✅ خیمه گاه ولایت در ایتا 👇 ✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
هدایت شده از عاکف سلیمانی
قد: حدود 190 / لاغر اندام / سوییشرت گشاد مشکی تنش بود و نمیشد تشخیص داد بدنش روی فرم هست یا نه! / کلاه نقاب دار زده بود/ ته ریش داشت / با لب های نازک/ سرش هم خیلی پایین بود / چشم و بینی قابل شناسایی نبود/ کتونی nike اصل پاش بود/ شلوار جین گشاد بر تن داشت/ انگشت های نسبتا کشیده/ گردن های بلند و... همینطور که قدم زنان به دو قدمیش رسیدم، به خودم گفتم «عاکف، باز تو به ملت شک کردی؟» داشتم بیخیالش میشدم که وقتی از جلوش عبور کردم، بوی عطرش نظر من و به خودش جلب کرد و شاخک ها و سنسورهای همیشه فعال من، آمپر چسبوند به وضعیت قرمز. بوی عطر گرون قیمت، با اون وضع ظاهری عجیب، شک من و بیشتر کرد. من عطر شناس خوبی هستم. چون دائم سعی میکنم عطر بزنم. بخصوص زمانی که توی ماموریت نیستم و تهرانم. عطرش clive Christian «کلایو کریستین» که بسیار شیرین و خنک هست و ترکیب گالبانوم داره بود. اینم بگم، منطقه ای که خانه امن در یکی از کوچه پس کوچه های اون بود، جنوبی ترین نقطه تهران بود. به همین دلیل کمی برام عجیب بود که یه آدم با لباس های ارزان، اما با عطر و کتونی که قیمتش سر به فلک میزد. همه چیز و چک کردم به جز مدل گوشی اون شخص و که بهش مشکوک شدم. القصه، حال خراب اون روزم، خراب‌تر شد. مشغول ثبت و ضبط مشاهدات عینی به بایگانی مغزم بودم که با صدای یک بوق ممتد و با حال به خودم اومدم. برگشتم سمت صدای بوقی که اومد، دیدم حاج باقر هست. یه لحظه چنان خنده م گرفت که انگار دنیارو با دیدنش بهم دادن. آخ من عاشق این حاج باقرم. یه موتور گازی داره، همه ش با اون میاد اداره. فورا پریدم ترکش تا شاید زودتر از اون منطقه دور بشم و از اون همه فکر و خیال و انرژی منفی بیام بیرون! بعد از اینکه حاج باقر من و تا یه جای درست و درمون رسوند، سوار یه تاکسی شدم و رفتم خونه و کمی استراحت کردم. ساعت حوالی 6 غروب بود که مجددا از خونه برگشتم اداره. باید سرم و با کار گرم میکردم تا موندن توی اون خونه بدون فاطمه من و آزار نده. همونطور که قبلا عرض کردم، مدتی بود که عاصف در کار سهل انگاری میکرد. ازش یه گزارش میخواستم سه روز طول میکشید بنویسه بیاره و بده دفترم. از طرفی گزارشاتی درمورد عاصف از حفاظت به حاج سیف رسیده بود که مارو نگران کرده بود، اما چون سند محکم و مستدلی نداشتیم، نمیتونستیم کاری کنیم. چندبار شب ها که دیروقت بود و میخواستم برم خونه میدیدم توی حیاط اداره داره با موبایل حرف میزنه. تا اینکه دیدم دیگه خیلی داره کم کاری ها و تلفن ها تکرار میشه. یه شب تصمیم گرفتم بمونم اداره و بدون اینکه ذره ای توضیح اضافه به بهزاد بدم، بهش گفتم حواسش باشه هر وقتی که عاصف رفت توی حیاط اداره بهم خبر بده. ساعت حدود 12:00 شب بود که بهزاد اومد دفترم. رفتم اثر انگشت زدم در باز شد اومد داخل... گفت: +آقا عاکف، سیدعاصف عبدالزهراء چنددقیقه ای هست رفته پایین. _ممنونم. بریم بیرون. از دفترم رفتیم بیرون و بهزاد رفت اتاقش، منم رفتم توی حیاط اداره. بدون اینکه عاصف متوجه بشه، رفتم توی تاریکی روی چمن نشستم. حدود نیم ساعت تلفنی حرف زد و برگشت رفت داخل ساختمون اداره. منم بلند شدم رفتم دفترم. حدود یک هفته همه شب اون میرفت پایین توی حیاط شروع میکرد با تلفن به حرف زدن، منم از در پشتی ساختمون اصلی میرفتم توی تاریکی می‌نشستم و زیر نظر میگرفتمش. اونم هی راه میرفت و هی صحبت میکرد. دیگه حس کنجکاویم بیشتر شده بود و مثل یه کرم توی بدنم وول_وول میخورد که این پسره داره چه میکنه. یه شب حوالی ساعت 22 بود که بعد از عملیات دستگیری دوتا از متهمین یک پرونده مهم نفتی که جاسوس بودنشون برامون احراز شده بود برگشتم اداره، فورا رفتم یکیشون و بازجویی اولیه کردم و قرار شد یکی دیگه رو فرداش بازجویی کنم. وقتی بچه های پشت اتاق بازجویی دکمه رو زدن تا در باز بشه و بیام بیرون، بهزاد اومد دنبالم و گفت یکی اومده میخواد شمارو ببینه. حالا ساعت چند بود؟ 12 و نیم شب... کپی فقط با ذکر منبع و لینک کانال خیمه گاه ولایت و نام عاکف سلیمانی مجاز است. وگرنه رضایتی درکار نیست. ✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat