eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸 [ صِبْغَةَ اللَّهِ ۖ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً ۖ وَنَحْنُ لَهُ عَابِدُونَ هم رنگِ من شو! هم رنگِ من بشے قشنگے... ] سورہ بقرہ | آیہ ۱۳۸ @khorshidebineshan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
‍ ‍ ‍ ┄┅══🦋🦋﷽🦋🦋 🦋اولین ســـــلام صبــحگاهے تقـــدیم به ســـــاحت قدســـــے قطب عالــم امکان (عج)🦋 🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐 🦋🌺السَّلامُ علیڪَ یا بقیَّةَ اللهِ یا اباصالحَ المَهدي یا خلیفةَالرَّحمن و یا شریڪَ القران ایُّها الاِمامَ الاِنسُ و الجّانّ سیِّدے و مَولاے الاَمان الاَمان🌺🦋 🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋 🌹 🌹 🦋🌺 الْسَلاٰمُ عَلَيْكَ يَا أبا عَبْدِ اللهِ وعلَى الأرواحِ الّتي حَلّتْ بِفِنائِكَ ، عَلَيْكَ مِنِّي سَلامُ اللهِ أبَداً مَا بَقِيتُ وَبَقِيَ الليْلُ وَالنَّهارُ ، وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ العَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ ،السَّلام عَلَى الحُسَيْن ، وَعَلَى عَليِّ بْنِ الحُسَيْنِ ، وَعَلَى أوْلادِ الحُسَيْنِ ، وَعَلَى أصْحابِ الحُسَينِ.🌺🦋 🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐 ‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌ •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @khorshidebineshan
1203bc1277-5b22cbcec2fbb8f5008b7623.mp3
1.52M
═══✼🍃🌹🍃✼═══ دعای عهد کم حجم ✨🕊الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَـــرَج🕊✨
💐 ۱۳۲ امیرالمؤمنین على (علیه السلام) فرمود: خدا را فرشته‌اى است كه هر روز فریاد برمی‌آورد بزاييد براى مردن و گرد آورید برای نابود شدن و بسازيد براى ويران شدن. 🌸الحکمة ۱۳۲ قال عليه السلام : إِنَّ لله مَلَكاً يُنَادِي فِي كُلِّ يَوْمٍ: لِدُوا لِلْمَوْتِ، وَاجْمَعُوا لِلْفَنَاءِ، وَابْنُوا لِلْخَرَابِ. 🌺saying 132 Imam Ali ibn Abu Talib (PBUH) said the following: There is an angel of Allah who calls out every day: “Beget children for death! Collect wealth for destruction and raise construction for ruin!” @khorshidebineshan
💐 ۱۳۳ امیرالمؤمنین على (علیه السلام) فرمود: دنیا محل گذر است نه محل استقرار و ماندن و مردم در آن دو گونه‌اند یكى آن كه خود را فروخت و خويش را به تباهى انداخت و ديگرى كه خود را خريد و آزاد ساخت. @khorshidebineshan
اگه دنبال رماݩ قشنگ مذهبے هستے همین الان بزن ࢪو اسم کانال 😍👇 🌺پر پرواز🌺 🌸اپلای🌸 🌷تنها میان داعش🌷 🌹رایحه محراب🌹 ♥️دمشق شهࢪ عشق♥️ 🥀 از روزی که رفتی🥀 🌼 سو.من.سه🌼 🌻هاد🌻 👇👇👇👇👇 @khorshidebineshan سلام دوستان سلام همراهان گرامی و خوب و وفادار کانال 🌸💐🌺 مؤسسه فرهنگی قرآن و عترت بی نشان 🌹 در خدمت کسانیکه دنبال مطالب متنوع و آموزشی جذاب هستند ان شاءالله با رمان زیبای محراب و هر روز با سلسله مباحث کوتاه از نهج البلاغه شناسی ، تربیتی و زندگی شهدا: شهید محمدحسین یوسف الهی شهیدی که سلیمانی عاشقش بودند و نمونه کوچک علی علیه السلام چمران لطفا نظرات، انتقادات و پیشنهادات خود را با ما در میان بگذارید ❤️ 👇🏻 @mahdavi255 ┄┅┅✿💐🍃💕🌹🌸✿┅┅┄ لینک کانال جهت عضویت👇👇👇 @khorshidebineshan
📣📣📣📣 همراهان عزیزکانال لطفا با انتشار این بنر مارابه دوستانتان معرفی بفرمایید👆👆👆👆
🌺فضیلت تلاوت سوره های قرآن 🌺
مجله تربیتی خورشید بی نشان
📗📙📗 📙📗 📗 ༻﷽༺ #ازروزی‌که‌رفتی #فصل_دوم #قسمت_شصت_پنج دخترکی که در آغوش داشت وارد خانه شدند: _اینم
منتظرm.za: 📗📙📗 📙📗 📗 ༻﷽༺ خونه ی ما رنگ و بوی زندگی بگیره، بذارید ما هم صدای خنده ی بچه توی خونه مون بپیچه؛ دوتا اتاق هست، یکی برای خانوما یکی برای آقایون، اگه تعدادتون خیلی هم زیاد باشه، زنا تو اتاقا، مردا تو پذیرایی! خونه ی ما رو قابل بدونید! آیه لبخند زد به روی زن مقابلش: _نمیخوایم مزاحمتون بشیم! حاج خانم: شما مراحمید، بمونید! سایه مداخله کرد: _به شرطی که ما رو مثل دخترتون بدونید، نمیخوایم سربار باشیم! آیه توبیخگرانه صدایش کرد: _سایه! سایه: حاج خانوم نمیذاره ما بریم، بهتره تعارف نکنیم! آیه: اونوقت تو از کجا فهمیدی؟ سایه پشت چشم نازک کرد: _ایش... جاری بازی در نیار! آیه: مثل اینکه باید به دکتر صدر بگم، زیادی دکتر شدی و پیشبینی میکنی؟! سایه: نه بابا... پیشبینی کجا بود؟ ُ آیه از سایه رو برگرداند و به حاج خانم گفت: _ببخشیدش، خیلی تعارف هم سرش نمیشه، آخه با تنها کسایی که معاشرت داره ما هستیم که با هم بی تعارفیم، اینه که عادت کرده! حاج خانم: پس خوبه، بی تعارف آشپزخونه مال سایه جان! سایه آه از نهادش بلند شد: _زحمت نمیدیما، بریم هتلی جایی... نه آیه؟ آیه و حاج خانوم به قیافه ی سایه میخندیدند که صدای یاالله گفتن محمد آمد. سایه به سمت شوهرش دوید: ...... ⏪ ... 📝 🍒 @khorshidebineshan 📗 📙📗 📗📙📗
📗📙📗 📙📗 📗 ༻﷽༺ _چیشد؟ داروها رو آوردن؟ محمد: آره؛ بیا سرم رو براش وصل کن! محمد به همراه سایه به اتاقی که مریم در آن بود رفتند. حاج خانوم: سایه جان پرستاره؟ آیه: نه... کارشناسی ارشد روانشناسی داره، از وقتی با محمد نامزد کرد، به خواسته ی محمد رفت دوره ی تزریقات آموزش دید! حاج خانوم: خدا حفظشون کنه، خوشبخت بشن الهی! آیه: ان‌شاءالله! ارمیا به دنبال حاج یوسفی میرفت: _حاج آقا صبر کنید، به خدا من فقط میخواستم خانواده‌م رو نشونتون بدم و برم؛ قرار نیست که مزاحم شما و خانواده بشیم! حاج یوسفی: این کارت زشت بود ارمیا، مهمون رو دم در نگه داشتی؟ خدا رو خوش میاد؟ ارمیا: ما رو شرمنده نکنید حاجی! حاج یوسفی: شرمنده چیه؟ من شرمنده شدم که مهمون پشت در خونه‌م مونده! دو ماشین پارک شده جلوی قنادی بود. سه مرد و یک زن و یک پسربچه در پیاده رو ایستاده بودند که با دیدن ارمیای زینب به بغل، لبخند زده و نگاهشان را به او دوختند. حاج یوسفی به سمتشان رفت: _سلام؛ به خدا شرمنده ام! تازه فهمیدم شما رو دم در نگه داشتن، بفرمایید بالا... بفرمایید. همه یک به یک سلام کرده و تعارف کردند که مزاحم نمیشوند، اما با اصرار فراوان حاج یوسفی دعوتش را قبول کرده و پا به خانه‌اش گذاشتند. حاج خانم از مهمانانش پذیرایی میکرد و ارمیا مشغول معرفی خانواده اش شد: ....... ⏪ ... 📝 🍒 @khorshidebineshan 📗 📙📗 📗📙📗
📗📙📗 📙📗 📗 ༻﷽༺ _حاجی، مسیح رو میشناسی؟ صدرا، باجناقم و همسرشون رها خانم مهدی پسرشونن! محمد رها خانم، خواهر زنم؛ هم برادرمه و خانمشونم سایه خانم، همسر و دخترمم که معرفی کردم خدمتتون! حاج یوسفی و همسرش به همه خوش آمد گفتند و اظهار خوشوقتی کردند. صدرا رو به ارمیا پرسید: _چی شده بود که زنگ زدی محمد و احضار کردی؟ ارمیا: یکی از کارکنان حاج آقا، حالش بد شد و از حال رفت؛ الان تو اتاقن و زیر نظر دکتر! حاج یوسفی: آقا محمد خیلی به ما لطف کردین! ِ مسیح: این آقاسیدمحمد ما کلا دستش تو کارخیره حاجی حاج یوسفی: خدا خیرت بده سید، این دختر دست ما امانته، خدابیامرزه شیمیایی بود؛ گاهی موج انفجار مین پدرش رو، جانباز گرفتش و این دختر و مادرش مکافات؛ الانم که چند ساله شهید شده و زنش افتاده تو بستر! همه‌ی امید خواهر و برادرش به این دختره، چشم به راهشن. غم در چهره ها نشست. این خانواده چقدر با این درد آشنا بودند... درد یتیمی، درد شهادت. کسی حرفی نداشت، عمق فاجعه آنقدر زیاد بود که دهانها بسته بود. چه میگفتند وقتی همه این درِد مشترک را میشناختند؟ زینب در آغوش ارمیا به خواب رفت. آیه بلند شد تا زینب را از او گرفته و به اتاق ببرد که ارمیا خودش بلند شد و آرام گفت: _برات سنگینه، من میارمش؛ از حاج خانم یه بالش پتو بگیر پهن کن! حاج خانوم خودش زودتر بلند شد و به اتاق رفت. وقتی از اتاق بیرون آمد، ارمیا تشکر کرد و زینب را به اتاق برد و روی رختخوابی که در گوشه‌ی اتاق پهن شده بود خواباند. رویش پتو کشید و آرام موهایش را........ ⏪ ... 📝 🍒 @khorshidebineshan 📗 📙📗 📗📙📗