eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
‍ ‍ ‍ ┄┅══🦋🦋﷽🦋🦋 🦋اولین ســـــلام صبــحگاهے تقـــدیم به ســـــاحت قدســـــے قطب عالــم امکان 🦋 🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐 🦋🌺السَّلامُ علیڪَ یا بقیَّةَ اللهِ یا اباصالحَ المَهدي یا خلیفةَالرَّحمن و یا شریڪَ القران ایُّها الاِمامَ الاِنسُ و الجّانّ سیِّدے و مَولاے الاَمان الاَمان🌺🦋 🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋 🌹 🌹 🦋🌺 الْسَلاٰمُ عَلَيْكَ يَا أبا عَبْدِ اللهِ وعلَى الأرواحِ الّتي حَلّتْ بِفِنائِكَ ، عَلَيْكَ مِنِّي سَلامُ اللهِ أبَداً مَا بَقِيتُ وَبَقِيَ الليْلُ وَالنَّهارُ ، وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ العَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ ،السَّلام عَلَى الحُسَيْن ، وَعَلَى عَليِّ بْنِ الحُسَيْنِ ، وَعَلَى أوْلادِ الحُسَيْنِ ، وَعَلَى أصْحابِ الحُسَينِ.🌺🦋 🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐 ‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌ •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @khorshidebineshan
┄┄┅┅✿❀🌿🌼🌿❀✿┅┅┄┄ 📣 (بعضی از شارحان‌ نوشته اند: این خطبه بخشی‌ از خطبه۱۲۶ می‌باشد.) 🔹شناخت جايگاه بخشش و احسان ♦️برای کسی که نابجا به ناکسان نيکی کند بهره ای جز ستايش فرومايگان، توصيف سرکشان و اشرار و سخنان جاهلان بدگفتار ندارد و اينها نيز تا هنگامی که به آنها بخشش می کند ادامه دارد. دست سخاوتمندی ندارد، آن کس که از بخشش در راه خدا بُخل می ورزد، آن کس که خدا او را مالی بخشيد، پس بايد به خويشاوندان خود بخشش نمايد و سفره مهمانی خوب بگستراند و اسير آزاد کند و رنج ديده را بنوازد و مستمند را بهره مند کند و قرض وامدار را بپردازد و برای درک ثواب الهی، در برابر پرداخت حقوق ديگران و مشکلاتی که در اين راه به او می رسد شکيبا باشد، زيرا به دست آوردن صفات ياد شده موجب شرافت و بزرگی دنيا و درک فضايل سرای آخرت است ان شاء الله. ، ┄┄┅┅✿❀🌿🌼🌿❀✿┅┅┄┄ 1⃣ پرهيز از شنيدن غيبت ♦️ای مردم! آن کس که از برادرش اطمينان و استقامت در دين و درستی راه و رسم را سراغ دارد، بايد به گفته مردم درباره او گوش ندهد. آگاه باشيد! گاهی تيرانداز تير افکَنَد و تيرها به خطا می رود؛ سخن نيز چنين است. درباره کسی چيزی می گويند که واقعيّت ندارد و گفتار باطل تباه شدنی است و خدا شنوا و گواه است. بدانيد که ميان حق و باطل جز چهار انگشت فاصله نيست. 2⃣ شناخت حق و باطل ♦️(پرسيدند، معنای آن چيست؟ امام علیه السلام انگشتان خود را ميان چشم و گوش گذاشت و فرمود:) باطل آن است که بگويی شنيدم و حق آن است که بگويی ديدم. ، ┄┄┅┅✿❀🌿🌼🌿❀✿┅┅┄┄ 🔹 پرهيز دادن از غيبت و بدگويی ♦️ کسانی که گناه ندارند و از سلامت دين برخوردارند، رواست که به گناهکاران ترحّم کنند و شکر اين نعمت گزارند، که شکرگزاری آنان را از عيب جويی ديگران بازدارد چرا و چگونه آن عيب جو عيب برادر خويش گويد و او را به بلايی که گرفتار است سرزنش می کند؟ آيا به خاطر ندارد که خدا چگونه او را بخشيد و گناهان او را پرده پوشی فرمود؟ چگونه ديگری را بر گناهی سرزنش می کند که همانند آن را مرتکب شده! يا گناه ديگری انجام داده که از آن بزرگ تر است؟ به خدا سوگند! گرچه خدا را در گناهان بزرگ عصيان نکرده و تنها گناه کوچک مرتکب شده باشد، امّا جرأت او بر عيب جويی از مردم خود گناه بزرگ تری است. ای بنده خدا در گفتن عيب کسی شتاب مکن شايد خدايش بخشيده باشد و بر گناهان کوچک خود ايمن مباش، شايد برای آنها کيفر داده شوی، پس هر کدام از شما که به عيب کسی آگاه است، به خاطر آنچه که از عيب خود می داند، بايد از عيب جويی ديگران خودداری کند و شکرگزاری از عيوبی که پاک است او را مشغول دارد از اينکه ديگران را بيازارد. 📜 ، ┄┄┅┅✿❀🌿🌼🌿❀✿┅┅┄┄ Join @khorshidebineshan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
که بدون داشتن خط قرمز در فضای مجازی میشه کار کرد! حالا از هر نوعی چه فرهنگی چه اجتماعی چه اقتصادی چه سیاسی! اما نمیدونم خوشبختانه یا متاسفانه سمانه من رو هوشیار کرد! فردا وقتی رفتم سرکار و مطابق معمول افرادی که نوبت گرفته بودند می اومدند برای مشاوره تا اینکه نوبت خانمی شد که قبل از داخل شدن اسم وفامیلش شبیه یکی از دوستان قدیمی ام بود! با ورود اون خانم به داخل اتاقم دیدم بععله سمانه ی خودمونه! خیلی خوشحال شدم دیدمش! اما اون حال و روز خوبی نداشت رنگش پریده بود و به شدت لاغر شده بود... نگاهش که به نگاهم افتاد ذوق کنان گفتم: به به سمانه خانم! خوبی دختر! نیستیا بعد از این همه وقت! چرا اینجا! ازدواج کردی دیگه ستاره ی سهیل شدی! احوالت رو از بچه ها داشتم راستی دو قلو هات خوبن! اصلا با خانواده تشریف می آوردین منزل من فسقلیاتم میدیدم بیشتر خوشحال میشدیم! با حسرت نگام کرد و گفت: رایحه! دیگه خانواده ای وجود نداره! شوکه نگاهش کردم و گفتم: چی! چرااا؟ با تردید گفتم:خدای نکرده اتفاقی افتاده سمانه! آب دهنش رو به سختی فرو داد و سرش به نشونه ی آره تکون داد! لبم رو گزیدم و خیلی ناراحت شدم و پیش خودم گفتم: وااای نکنه تصادفی یا حادثه ای اتفاق افتاده که عزیزهاش رو از دست داده احتمالا هم الان بخاطر همین اومده اینجا! خیلی متاثر شدم... که با بغض گفت: رایحه خودم با دستای خودم زندگیم رو نابود کردم مجتبی و دوقلو هام رو از دست دادم فقط بخاطر یه اشتباه! تعجب کردم و گفتم: سمانه درست بگو ببینم چی شده از اول ماجرا! من اینطوری مبهم نمی تونم کمکت کنم! شروع کرد... . اگه یادت باشه من یک دختر از یک خانواده خوب بودم و قاعدتا ازدواجم هم با یک خانواده و فرد خوب بود... نفس عمیقی کشید و ادامه داد: زمانی که من ازدواج کردم خیلی توی شبکه های اجتماعی فعال نبودم. ماهم زندگی خوبی داشتیم. تا اینکه به شوهرم یه موقعیت کاری پیشنهاد شد تو یه شهر دیگه حتما از بچه ها شنیدی... شوهرم تقریبا هفته ای دو سه روز فقط خونه بود. و همون دو سه روز هم باز تقریبا بیرون بود و سرکار و فقط شبا برای خواب میومد خونه . مکالمات بین منو همسرم بیشتر از چند تا جمله نمیشد! چون اون اصلا توانایی حرف زدن نداشت از شدت خستگی و اصلاااا منو نمیدید! شاید هم من بلد نبودم خودم رو درست نشون بدم! هربار که برای کار میرفت شهرستان چون از لحاظ عاطفی و فیزیکی شدیدا بهش وابسته بودم ؛ خیلی برام سخت بود تحمل دوریش.. روزی چندبار بهش زنگ میزدم ولی هربار یا جواب نداده قطع میکرد یا جواب میداد و میگفت: اینقدر زنگ نزن دستم بنده! بارها و بارها براش پیام های عاشقانه اسمس میکردم و براش مینوشتم که چقد دوسش دارم و دلم براش تنگ شده ولی دریغ از یک خط جوابی که برام بفرسته از شدتی که سرش شلوغ بود! اوایل خیلیییی اذیت شدم ولی به مرور فهمیدم اذیت شدن های من چیزی از حجم کار شوهرم کم نمیکنه! یه روز اتفاقی یکی از دوستای دوران دبیرستانم رو دیدم نسرین رو میگم یادته که! اتفاقا اونم ی دختر خوبی بود بهم پیشنهاد داد وارد یه گروه فرهنگی تو واتس آپ بشم... منم که بیکاری و تنهایی حسابی اذیتم کرده بود قبول کردم مخصوصا اینکه به دوستم و کارهاش اعتماد کامل داشتم. خلاصه من وارد اون گروه شدم و فهمیدم فعالیت های اون گروه اینطوری هست که هرکسی برحسب توانایی و تحصیلات خودش باید عضو یه شاخه میشد. شاخه حجاب و شبهات و سیاسی و از اینجور چیزا.. نسرین خودش تو شاخه شبهات بود و من به خواست خودم وارد گروه حجاب و عفاف شدم ولی نسرین توی اون گروه نبود من بودم و حدود سی نفر ادم غریبه! غریبه و مذهبی و غیرمذهبی! دختر و پسر باهم! البته من میدونستم بودن توی گروه مختلط اگر مفسده داشته باشه حرامه و اشتباه! ولی تا یه مدت واقعا کار فرهنگی بود تا اینکه درکنار اون گروه مختلط یه گروه دورهمی فقط برای دخترا ایجاد شد! و بدبختی من هم با عضویت تو همون گروه شروع شد از جایی که فکرش رو نمیکردم، اونجا بود که فهمیدم دخترای مجرد گروه دارن یکی یکی عاشق پسرای مجرد گروه میشن! و این وسط فقط من بودم که متاهل بودم! تمام فکر و ذکرم شده بود اینکه ی جوری خودمو به اونا نزدیک کنم تا بهتر تاثیر بذارم! من اون زمان دوتا دوقلو هام یکسال داشتن ولی اصلا حوصله بازی کردن با اونا رو نداشتم... سرت رو درد نیارم رایحه، اوضاع طوری بود که اگه خودم رو مجرد نشون میدادم بهتر بود! چون تا اون زمان هم چیزی از وضعیت تاهل خودم و اینکه دوتا بچه دوقلو دارم تو گروه نگفته بودم... و بلاخره عشق دخترای مجرد گروه به پسرا به من هم سرایت کرد.. و کم کم پای حامد به زندگی من و پی وی شخصیم توی واتس اپ باز شد ادامه دارد... نویسنده: هرگونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست. ادامه ی داستان👇 Join @khorshidebineshan
حامدی که تنها مرد متاهل گروه بود... اوایل تمام چت هامون توی خصوصی فقط حرفای کاری بود... حرف از کار فرهنگی بود... حرف از موثر بودن و دغدغه داشتن... کم کم شکل و نوع استیکرها عوض شد... تشکر و ذوق کردنا عوض شد... همه چی کم کم تغییر کرد... من به حامد وابسته شده بودم و خودش هم داشت این رو میفهمید ولی سعی میکرد به روی خودش نیاره... ولی من دیگه وابستگی و علاقه ام به حامد رو نمیتونستم مخفی کنم... یه روز بهش گفتم و حامد گفت: خیلی وقته میدونه و اون هم گفت حالش دقیقا مثل من هست...! هم از خوشحالی داشتم بال درمیاوردم و هم از غصه مجتبی(همسرم) داشتم دق میکردم... قبلا برای خونه اومدن مجتبی لحظه شماری میکردم... ولی بعد اومدن حامد وقتایی که مجتبی خونه بود برای رفتنش لحظه شماری میکردم! تا اینکه یک روز حامد پیشنهاد داد که همدیگرو ببینیم... نمیشد توی یه پارک یا مکان عمومی قرار گذاشت چون می ترسیدم... نمیدونم شیطون تا کجا به وجود من نفوذ پیدا کرده بود که حامد رو در نبود مجتبی به خونه دعوت کردم! ولی دوقلوهام ...! به بهونه خرید بردمشون پیش مادرم... به هیچی فکر نمیکردم جز دیدن حامد! (سمانه به شدت دستهاش و بدنش می لرزید) بلاخره رسید اون لحظه... و من درکمال تعجب قبل رسیدن حامد داشتم به این فکر میکردم که چه لباسی بپوشم ؟! و ذهن من تا خیلی جاها پیش رفته بود کنار حامد... و چون یه زن متاهل بودم ترس یه دختر مجرد رو نداشتم ! در حالی که دیگه به درستی نمی تونست صحبت کنه گفت:رایحه باورم نمیشد این من بودم که به اینجا رسیده بودم که حتی ... ویکدفعه به شدت زد زیر گریه... یه لیوان آب دادم خورد کمی که حالش بهتر شد ادامه داد: مجتبی ده صبح راه افتاده بود که بره شهرستان همه فکرم پیشش بود... با صدای زنگ آیفون تمام تنم یخ کرد... با لرز و ترس رفتم درو باز کردم برگشتم سمت آینه تا خودمو مرتب کنم! اما چیزی که جلوی اینه دیدم ترس و لرزم رو صد برابر کرد! مجتبی گوشی موبایلش رو جا گذاشته و من میدونستم که بدون گوشیش محاله که بتونه به کاراش برسه! و حتما درحال برگشت به خونه است بله برگشت... حامد اومده بود تو... منو که با اون ظاهر دید کلییی شوکه شد و البته ذوق کرد! درو پشت سرش بست. اما... چند ثانیه بیشتر طول نکشید که در با کلید باز شد و.‌‌‌‌.. بله مجتبی... ببخشید دیگه توانایی گفتن بقیش رو ندارم... فقط اینو بدون که همه چیی همونجاتموم شد رایحه! مجتبی، حامد رو دیده بود که اومده بود توی ساختمون... ولی پیش خودش فکر کرده بود که مهمون واحدهای دیگه هست، یعنی اینم متوجه شده بود که چند لحظه هست وارد خونه خودش شده بوده... برای همین خیالش از بعضی جهات راحت شده بود که ! اما اینها چیزی از تقصیر و گناه من کم نمیکرد... بزرگواری مجتبی ؛ حامد رو نجات داد... البته خیلی هم راحت نبود! اما من ... الان هفت ماه هست که دارم بدون دوقلوهام زندگی میکنم... بدون مجتبی و بدون حامد! و منتظر حکم طلاق... من خیلی سعی کردم مجتبی رو قانع کنم که نبودن هاش و بی محبتی ها و کم محلی هاش منو به این راه کشوند... قبول کرد تا حدودی... اما تغییری توی تصمیمش ایجاد نکرد... مجتبی گفت: بخاطر خطاهای خودش از حق خودش میگذره ولی گفت درباره تربیت بچه هاش نمیتونه ریسک کنه! من حالم بده رایحه خیلی بد... سرم پایین بودم دلم می خواست گریه کنم، سمانه دوست من بود یه دختر خوب! اما چقدر سخته باور اینکه... خودم رو کنترل کردم سرم رو قاطع آوردم بالا و نگاهش کردم و گفتم: سمانه فقط این رو بدون خدا خیلی دوست داشته خیلی... متعجب با صورت پر از اشک بهم خیره شد! گفتم: توی این چند وقت به این فکر کردی اگه مجتبی به موقع نمی رسید چی می شد! یا حتی اگه یک ساعت دیرتر می رسید! می دونستی به جای حکم طلاق الان باید منتظر چه حکمی می بودی! اشتباه تو از وقتی شروع شد که به جای حل کردن مشکلت به خودت حق دادی گناه کنی! حق دادی با نامحرم راحت چت و دردودل کنی! چرا اون موقع که احساس کردی داری بی توجهی می بینی نیومدی پیش من! چرا دنبال راه حل نرفتی! سمانه تو میدونی ما چقدر خانم داریم که شغل همسرانشون طوری که گاهی یک ماه ماموریتن و خونه نیستن! آیا این دلیل میشه اون خانم خودش رو توجیه کنه خیانت کنه! نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: سمانه به خاطر تمام کارهای خوبت خدا دست رو گرفت و برگردوندت! فرض کن کسی این قضیه رو نمیفهمید و اون روز رو تو با حامد سپری می کردی! حتی نمی تونی تصور کنی که بعدش چه اتفاق وحشتناکی برات می افتد! جسم و روحت متلاشی می شد... از دیدن خودت حالت بهم می خورد... با دیدن بچه هات... با هر بار دیدن مجتبی... دیگه طاقت نمی آوردی و... سمانه! سمانه! سمانه! نویسنده: هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست. ادامه داستان👇 Join @khorshidebineshan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 ماجرای مباهله چیست؟ 🖥 انیمیشن مباهله پيامبر اسلام با مسيحيان نجران 🔻باید داستان مباهله را به کودکان خود بیاموزیم. 🔻اگر غدیر عید ولایت است عید فضیلت است. چون بزرگترین فضیلت علی(ع) در روز مباهله و آن‌هم صریحاً در قرآن کریم بیان شده. 🔻امام رضا(ع) به مأمون فرمودند: بالاترین فضیلت علی(ع) آیۀ مباهله است. چون در این آیه علی(ع) نفس پیامبر(ص) اعلام شده است. باید غربت مباهله برطرف بشود، این خیلی مهمتر از بسیاری دیگر از ایام الله است. @khorshidebineshan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا