مجله تربیتی خورشید بی نشان
💔 ⏪👌 #چله_دورزدن_شیطان 🗓 روز دوازدهم 👈امروز قرارای قبلیمونو ادامه میدیم... ✅ #مهربون_باشیم + #حس
💔
⏪👌 #چله_دورزدن_شیطان
🗓 روز سیزدهم
تا امروز کلی کار کردی رو خودت ؛
خشم
و حسرت
و سرزنش
و بدگویی
رو گذاشتی کنار 👍❤️
امروز نوبت #کنترل_نگاهه
خیلی مراقبش باش..
از محرکها دوری کنیم ✅
هر سایتی...نگاه نمیکنیم ❌
ماهواره.....نگاه نمیکنیم ❌
عکسای مستهجن....نگاه نمیکنیم ❌
و و و و ........
✨بارخدایا به امید یاریت ، خشم و حسرت و سرزنش و عصبانیت و غیبت رو کنار گذاشتم امروز هم نگاه های خودم رو پاک قرار میدم و نگاهمو کنترل میکنم ☺️
❎فراموش نکنیم کسانیکه روزهای بی گناه تری دارند آرامش بیشتری رو درزندگی تجربه میکنن 😊
موفق باشی رفیق✌️
#زیارتعاشورا فراموش نشه👌
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💞 @khorshidebineshan
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان 💞
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📣 قبل از بردن #فرزندان به مراسم عزاداری #محرم حتما به این👆 توصیه های مهم تربیتی توجه کنید.
🌹🍃 همه پدر و ماورها #حتما ببینند و نشر دهند...
🌼 محسن پوراحمد خمینی|روانشناس
#محرم #صفر #امام_حسین #روضه
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
Join @khorshidebineshan
اگر می خواهید کودک مستقلی داشته باشید برای تلاش او احترام قائل شوید.
وقتی تلاش کودک مورد احترام قرار گیرد، کودک جرأت خود را متمرکز می کند تا کار خودش را به پایان برساند.
❌ چقدر طولش میدی تا بند کفشتو ببندی.
✅ میبینم که داری خوب تلاشتو میکنی تا با دقت بند کفشتو ببندی.
#کانال_تربیتی_خورشید_ بی_نشان👇
Join @khorshidebineshan
مهم ترین حساسیتهای نوجوان عبارتند از:
نگاه به دیدهٔ کودک به او:
نوجوان از این که به او به دیدهٔ کودک بنگرید، بسیار حساس است و از این مسأله رنج می برد. بسیاری ازدل سوزیهای مربیان، پدران و مادران برای نوجوان، چنین پیامی دارد
مقایسه:
نوجوان از این که او را با دیگران (خواهر و برادر، فرزندان نزدیکان یا همسالان) مقایسه کنید، متنفر است.
تبعیض:
از دیگر حساسیتهای نوجوان، تبعیض بین او و دیگر خواهر و برادران است.
بی اعتمادی به او:
نوجوان دوست دارد به او اعتماد داشته باشند. بسیاری از سؤالات مربیان و یا والدین از او و گوشه و کنایه ها، از بی اعتمادی به وی حکایت دارد و حساسیت او را بر می انگیزد.
Join @khorshidebineshan
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
🍃🌸
✅زنان مهدوی را دست کم نگیرید؛
🔷 #زنان_مهدوی، اگر نتوانند مانند حضرت زهرا (سلام الله علیها)، سرباز امام زمانشان باشند؛
🔶مانند حضرت ام البنین(سلام الله علیها)، مربی سربازان امام زمان میشوند.
💢راهت را برای عاقبت بخیری انتخاب کن: برای امام زمانت
فاطمه ای یا ام البنین؟
🌹🍃🌹🍃
Join @khorshidebineshan
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
8.09M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👨⚕دکتر حبشی:
♨️مادرشوهرم از من خیلی بدش میاد...!!چیکار کنم؟!😕
#همسرداری
آرامش زندگی من👇
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
Join @khorshidebineshan
🍃🌸
✅زنان مهدوی را دست کم نگیرید؛
🔷 #زنان_مهدوی، اگر نتوانند مانند حضرت زهرا (سلام الله علیها)، سرباز امام زمانشان باشند؛
🔶مانند حضرت ام البنین(سلام الله علیها)، مربی سربازان امام زمان میشوند.
💢راهت را برای عاقبت بخیری انتخاب کن: برای امام زمانت
فاطمه ای یا ام البنین؟
🌹🍃🌹🍃
Join @khorshidebineshan
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
سلام شبتان مهدوی
🌹14 صلوات🌹 برای سلامتی وظهور اقا بفرستید تا ان شاءالله #قسمتجدیدبودنتهست* تقدیم نگاه مهربانتان شود☺️👇👇👇
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 #بودنت_هست #سهم102 گوشه ی روسری اش را روی شانه اش می اندازد و لبخند به لب، پا به ایوان
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋
#بودنت_هست
#سهم103
زانوهایش را بغل گرفته و دستش را زیر چانه اش زده است و زل زل به صُراحی نگاه میکند. صُراحی کنار درِ سالن نشسته و گوشش را به آن چسبانده است. سعی می کند بفهمد که
بالاخره عمو و پدرش چه تصمیمی برای روز عروسیشان می گیرند. خورشید پیشانی اش را روی زانوهایش می گذارد و سعی می کند خندهی تا روی لب بالا آمده اش را خفه بکند!
صُراحی نفس عمیق و کلافه ای می کشد و گوشش را از در فاصله می دهد. نیم نگاهی به خورشید انداخته و ابروهایش را بالا می اندازد.
چشم تنگ می کند:
-چته تو؟!
خورشید سرش را بلند می کند و با نیشخند میگوید:
-خب تو که دلت قرار نداره چرا وقتی رفتی چایی بدی، همون جا توی سالن نموندی؟!
صُراحی شانههایش را بالا می اندازد و بازدمش را فوت می کند:
-چه میدونم! اون موقع دلم اون جا قرار نمیگرفت بس که از تو و حبیب حرف میزدن... ترسیدم بمونم و طاقت نیارم و خودم سر حرفو پیش بکشم
ابروهای خورشید از اعتراف صادقانه ی او بالا می پرند و زیر خنده می زند. صُراحی برایش چشم درشت می کند و از او رو می گیرد. خورشید پشت دستش را روی دهانش می گذارد
تا صدای خنده اش بلندتر نشود!
صُراحی زانو زانو پیش می رود و جلوی پای او می نشیند و با حرص نیشگونِ محکمی از بازویش می گیرد:
-مرض! درد! کوفت! بی درمون!
خورشید بازویش را می مالد و بلندتر می خندد و در میان خنده می گوید:
-خا... خا... دیگه... دیگه چی؟!!
صُراحی دستش را مشت می کند و بالای سرِ او می برد؛ خورشید هر دو دستش را روی سرش سپر قرار می دهد و باز هم بی امان می خندد. صُراحی مشتش را پائین می اندازد و لب
برمیچیند و نالان رو می گیرد. خورشید سعی می کند کم کم خنده اش را پایان دهد. با دست
خودش را عقبتر می کشد و به دیوار تکیه میدهد. صُراحی هم نفسش را آه مانند بیرون میفرستد و سر می چرخاند و نگاهِ زارش را به درِ سالن می دوزد.
خورشید لبخند می زند:
- نترس بابا! به دلم افتاده که ما دو تا با هم عروس میشیم
صُراحی نگاهش را به او می دوزد و لبخند قشنگی روی لبش می نشیند:
-ان شاءالله !..
با دست خودش را پیش می کشد و دستش را روی زانوی خورشید می گذارد و کمی به
جلو خم می شود:
-خورشید؟! حبیب مرد خوبیه؟!
خورشید سرش را به دیوار تکیه می دهد و لبخند می زند:
-خیلی... خیلی خوب و مهربونه
صُراحی نفس عمیقی می کشد و لبخند عمیقی می زند:
-پس مثه فریده!
خورشید پنجه اش را به زانوی او می کوبد:
- توأم که هر چی میشه بگو فرید، فرید!
ایش حالا انگار این فرید چه تحفه ایه!
صُراحی اخم وحشتناکی می کند و حرصی میغرد:
-هوی! بفهم چی میگیا!
خورشید گوشه ی لبش را زیر دندان می فِشُرَد تا دوباره به خنده نیوفتد و سپس میگوید: خب -حالا! نمیخواد این قدر حرص بخوری
صُراحی دم عمیقی می گیرد و چشم غره می رود: -هی اذیت میکنه بعد میگه حرص نخور!
خورشید پاهایش را درون شکمش جمع کرده و دستانش را روی آن ها چلیپا می کند:
-صُراحی! اگه عروسیِ ما ها یه سره بشه اونوقت از فردا صبح اینجا رو باید بشوریم و بسابیم، هیچ! باید خونه ی تو و فریدم بچینیم تا آخر هفته
صُراحی سر تکان می دهد:
- اوهوم! یه روزم که الکی گذشت... اوووف پدرمون درمیاد تو شیش روز همه چیزو آماده کنیم که! تازه بابا و مامانم من شنیدم که فردا میرن رامسر واسه تو جهاز بخرن... دس تنها میشیم
خورشید دستش را یک طرف صورتش می گذارد: -خدا به دادمون برسه!
صُراحی پشت چشم نازک می کند:
-همش تقصیر شماس دیگه... یه هفته ای مگه میشه عروسی گرفت؟!
خورشید ابروهایش را بالا می اندازد:
- آخه حبیب فقط تونست واسه هفته ی دیگه
مرخصی بگیره... فقط عروسی نیست که! جشن اینجا تموم شه باید بریم تِران اتاقمونو بچینیم و
اونجام یه جشن میخوان بگیرن
صُراحی چشم تنگ می کند:
-مام میایم؟!
خورشید گردن کج کرده و لب برمی چیند: -نمیدونم!
****ادامه دارد...
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
Join @khorshidebineshan