eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
مجله تربیتی خورشید بی نشان
💔 ⏪👌 #چله_دورزدن_شیطان 🗓 روز دوازدهم 👈امروز قرارای قبلیمونو ادامه میدیم... ✅ #مهربون_باشیم + #حس
💔 ⏪👌 🗓 روز سیزدهم تا امروز کلی کار کردی رو خودت ؛ خشم و حسرت و سرزنش و بدگویی رو گذاشتی کنار 👍❤️ امروز نوبت خیلی مراقبش باش.. از محرکها دوری کنیم ✅ هر سایتی...نگاه نمیکنیم ❌ ماهواره.....نگاه نمیکنیم ❌ عکسای مستهجن....نگاه نمیکنیم ❌ و و و و ........ ✨بارخدایا به امید یاریت ، خشم و حسرت و سرزنش و عصبانیت و غیبت رو کنار گذاشتم امروز هم نگاه های خودم رو پاک قرار میدم و نگاهمو کنترل میکنم ☺️ ❎فراموش نکنیم کسانی‌که روزهای بی گناه تری دارند آرامش بیشتری رو درزندگی تجربه میکنن 😊 موفق باشی رفیق✌️ فراموش نشه👌 ... 💞 @khorshidebineshan 💞
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📣 قبل از بردن به مراسم عزاداری حتما به این👆 توصیه های مهم تربیتی توجه کنید. 🌹🍃 همه پدر و ماورها ببینند و نشر دهند... 🌼 محسن پوراحمد خمینی|روانشناس Join @khorshidebineshan
اگر می خواهید کودک مستقلی داشته باشید برای تلاش او احترام قائل شوید. وقتی تلاش کودک مورد احترام قرار گیرد، کودک جرأت خود را متمرکز می کند تا کار خودش را به پایان برساند. ❌ چقدر طولش میدی تا بند کفشتو ببندی. ✅ میبینم که داری خوب تلاشتو میکنی تا با دقت بند کفشتو ببندی. بی_نشان👇 Join @khorshidebineshan
مهم ترین حساسیتهای نوجوان عبارتند از: نگاه به دیدهٔ کودک به او: نوجوان از این که به او به دیدهٔ کودک بنگرید، بسیار حساس است و از این مسأله رنج می برد. بسیاری ازدل سوزیهای مربیان، پدران و مادران برای نوجوان، چنین پیامی دارد مقایسه: نوجوان از این که او را با دیگران (خواهر و برادر، فرزندان نزدیکان یا همسالان) مقایسه کنید، متنفر است. تبعیض: از دیگر حساسیتهای نوجوان، تبعیض بین او و دیگر خواهر و برادران است. بی اعتمادی به او: نوجوان دوست دارد به او اعتماد داشته باشند. بسیاری از سؤالات مربیان و یا والدین از او و گوشه و کنایه ها، از بی اعتمادی به وی حکایت دارد و حساسیت او را بر می انگیزد. Join @khorshidebineshan
🍃🌸 ✅زنان مهدوی را دست کم نگیرید؛ 🔷 ، اگر نتوانند مانند حضرت زهرا (سلام الله علیها)، سرباز امام زمانشان باشند؛ 🔶مانند حضرت ام البنین(سلام الله علیها)، مربی سربازان امام زمان میشوند. 💢راهت را برای عاقبت بخیری انتخاب کن: برای امام زمانت فاطمه ای یا ام البنین؟ 🌹🍃🌹🍃 Join @khorshidebineshan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
8.09M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👨‍⚕دکتر حبشی: ♨️مادرشوهرم از من خیلی بدش میاد...!!چیکار کنم؟!😕 آرامش زندگی من👇 Join @khorshidebineshan
🍃🌸 ✅زنان مهدوی را دست کم نگیرید؛ 🔷 ، اگر نتوانند مانند حضرت زهرا (سلام الله علیها)، سرباز امام زمانشان باشند؛ 🔶مانند حضرت ام البنین(سلام الله علیها)، مربی سربازان امام زمان میشوند. 💢راهت را برای عاقبت بخیری انتخاب کن: برای امام زمانت فاطمه ای یا ام البنین؟ 🌹🍃🌹🍃 Join @khorshidebineshan
سلام شبتان مهدوی 🌹14 صلوات🌹 برای سلامتی وظهور اقا بفرستید تا ان شاءالله * تقدیم نگاه مهربانتان شود☺️👇👇👇
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 #بودنت_هست #سهم102 گوشه ی روسری اش را روی شانه اش می اندازد و لبخند به لب، پا به ایوان
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 زانوهایش را بغل گرفته و دستش را زیر چانه اش زده است و زل زل به صُراحی نگاه می‌کند. صُراحی کنار درِ سالن نشسته و گوشش را به آن چسبانده است. سعی می کند بفهمد که بالاخره عمو و پدرش چه تصمیمی برای روز عروسیشان می گیرند. خورشید پیشانی اش را روی زانوهایش می گذارد و سعی می کند خنده‌ی تا روی لب بالا آمده اش را خفه بکند! صُراحی نفس عمیق و کلافه ای می کشد و گوشش را از در فاصله می دهد. نیم نگاهی به خورشید انداخته و ابروهایش را بالا می اندازد. چشم تنگ می کند: -چته تو؟! خورشید سرش را بلند می کند و با نیشخند می‌گوید: -خب تو که دلت قرار نداره چرا وقتی رفتی چایی بدی، همون جا توی سالن نموندی؟! صُراحی شانه‌هایش را بالا می اندازد و بازدمش را فوت می کند: -چه میدونم! اون موقع دلم اون جا قرار نمیگرفت بس که از تو و حبیب حرف میزدن... ترسیدم بمونم و طاقت نیارم و خودم سر حرفو پیش بکشم ابروهای خورشید از اعتراف صادقانه ی او بالا می پرند و زیر خنده می زند. صُراحی برایش چشم درشت می کند و از او رو می گیرد. خورشید پشت دستش را روی دهانش می گذارد تا صدای خنده اش بلندتر نشود! صُراحی زانو زانو پیش می رود و جلوی پای او می نشیند و با حرص نیشگونِ محکمی از بازویش می گیرد: -مرض! درد! کوفت! بی درمون! خورشید بازویش را می مالد و بلندتر می خندد و در میان خنده می گوید: -خا... خا... دیگه... دیگه چی؟!! صُراحی دستش را مشت می کند و بالای سرِ او می برد؛ خورشید هر دو دستش را روی سرش سپر قرار می دهد و باز هم بی امان می خندد. صُراحی مشتش را پائین می اندازد و لب برمی‌چیند و نالان رو می گیرد. خورشید سعی می کند کم کم خنده اش را پایان دهد. با دست خودش را عقبتر می کشد و به دیوار تکیه می‌دهد. صُراحی هم نفسش را آه مانند بیرون می‌فرستد و سر می چرخاند و نگاهِ زارش را به درِ سالن می دوزد. خورشید لبخند می زند: - نترس بابا! به دلم افتاده که ما دو تا با هم عروس میشیم صُراحی نگاهش را به او می دوزد و لبخند قشنگی روی لبش می نشیند: -ان شاءالله !.. با دست خودش را پیش می کشد و دستش را روی زانوی خورشید می گذارد و کمی به جلو خم می شود: -خورشید؟! حبیب مرد خوبیه؟! خورشید سرش را به دیوار تکیه می دهد و لبخند می زند: -خیلی... خیلی خوب و مهربونه صُراحی نفس عمیقی می کشد و لبخند عمیقی می زند: -پس مثه فریده! خورشید پنجه اش را به زانوی او می کوبد: - توأم که هر چی میشه بگو فرید، فرید! ایش حالا انگار این فرید چه تحفه ایه! صُراحی اخم وحشتناکی می کند و حرصی می‌غرد: -هوی! بفهم چی میگیا! خورشید گوشه ی لبش را زیر دندان می فِشُرَد تا دوباره به خنده نیوفتد و سپس می‌گوید: خب -حالا! نمیخواد این قدر حرص بخوری صُراحی دم عمیقی می گیرد و چشم غره می رود: -هی اذیت میکنه بعد میگه حرص نخور! خورشید پاهایش را درون شکمش جمع کرده و دستانش را روی آن ها چلیپا می کند: -صُراحی! اگه عروسیِ ما ها یه سره بشه اونوقت از فردا صبح اینجا رو باید بشوریم و بسابیم، هیچ! باید خونه ی تو و فریدم بچینیم تا آخر هفته صُراحی سر تکان می دهد: - اوهوم! یه روزم که الکی گذشت... اوووف پدرمون درمیاد تو شیش روز همه چیزو آماده کنیم که! تازه بابا و مامانم من شنیدم که فردا میرن رامسر واسه تو جهاز بخرن... دس تنها میشیم خورشید دستش را یک طرف صورتش می گذارد: -خدا به دادمون برسه! صُراحی پشت چشم نازک می کند: -همش تقصیر شماس دیگه... یه هفته ای مگه میشه عروسی گرفت؟! خورشید ابروهایش را بالا می اندازد: - آخه حبیب فقط تونست واسه هفته ی دیگه مرخصی بگیره... فقط عروسی نیست که! جشن اینجا تموم شه باید بریم تِران اتاقمونو بچینیم و اونجام یه جشن میخوان بگیرن صُراحی چشم تنگ می کند: -مام میایم؟! خورشید گردن کج کرده و لب برمی چیند: -نمیدونم! ****ادامه دارد... Join @khorshidebineshan