eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔆💠🔅💠﷽💠🔅 💠🔅💠🔅 🔅💠🔅 💠🔅 🔅 ✅روغن بادام شیرین ✍روغن بادام شیرین همانند بادام كه برای اكثر افراد عارضه ایجاد نمی كند، مطابق طبع بوده وبرای اغلب افراد مفید است. می توان گفت كه شایع ترین روغن مورد استفاده در طب سنتی است. به دو صورت خوراكی وموضعی كاربرد دارد. از آن جایی كه بدن ما به رطوبت كافی نیاز دارد در مواقعی نظیر روزه داری، ورزش، استرس ها، كم خوابی وبی خوابی و فصول گرم سال كه پوست ومخاط رو به خشكی می رود یكی از بهترین راه های كاهش خشكی، مصرف خوراكی روغن بادام شیرین حدود یك الی سه قاشق غذاخوری در روز است. همچنین در مواردی نظیر یبوست یا افرادی كه دچار التهاب یا خونریزی دستگاه گوارشی هستند یا زخم مقعد (شقاق) دارند، مصرف آن هر هشت ساعت یك قاشق غذاخوری (نیم ساعت بعد از غذا) توصیه می شود. در ایام بارداری كه نمی توان از ملین های قوی استفاده نمود و یبوست نیز در این دوران شایع است کاربرد فراوانی دارد. ☜【طب شیعه】 🍏 @khorshidebineshan 🌿 🔅 💠🔅 🔅💠🔅 💠🔅💠🔅 🔆💠🔅💠🔅💠🔅
✅رفع یبوست شدید ✍انجیر خشک خیسانده شده در بسیار خوشمزه و برای درمان یبوست شدید بسیار مفید است. همچنین خوردن انجیر خشک خیسانده در در صبح ناشتا، برای رفع یبوست موثر است. ☜【طب شیعه】 🍏 @khorshidebineshan 🌿
🌿🧡 نگاه یکی از مامورهای ساواک روی صورتم نشست، عرق سرد روی کمرم فرود آمد. با سرعت دویدم! محراب داشت از روی دیوار بالا می‌رفت. بلند صدایش زدم: آقا... آقامحراب! روی دیوار خشکش زد. متعجب سربرگرداند: چیزی شده؟! _ چی... چی همراته؟! اخمش غلیظ‌تر شد: یعنی چی؟! _ وقتو تلف نکن! هرچی همراته بده به من. مامورای ساواکو دیدم. تا نیومدن بجنب! تلخ گفت: برو! این ماجراها دخلی به شما نداره! خشمگین گفتم: یالا، الان می‌رسن! سر برسن شریک جرمیم! باهم می‌برنمون! از دیوار پایین پرید. سریع از زیر پیراهنش چند برگه در آورد و مقابلم گرفت. قهوه‌ی چشم‌هایش را در نگاهم ریخت. _ عادی اما سریع برو! اگه مشکلی برات پیش بیاد... جمله‌اش را کامل نکرد.‌ سریع برگه‌ها را داخل کیفم چپاندم و از محراب فاصله گرفتم. خواستم از کوچه خارج شوم که یکهو یکی از مامورها مقابلم سبز شد! گره کراواتش را محکم کرد و فاصله‌اش با من را کم... . داستانی مملو از هیجان و عشق در قلب تاریخ👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3706388480C6acd183008
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🌿🧡 نگاه یکی از مامورهای ساواک روی صورتم نشست، عرق سرد روی کمرم فرود آمد. با سرعت دویدم! محراب داشت
رایحه محراب داستانی پر از نکاتی آموزنده و زیبا همنوا با مردان و زنانی که در پیچ و خم زندگی عاشقانه شان، زندگی برای این انقلاب گذاشتند 💚💝💚 حتما از دستش ندهید
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام شبتان مهدوی 🌹۵ صلوات🌹 برای سلامتی وظهور اقا بفرستید تا ان شاءالله قسمت جدید * تقدیم نگاه مهربانتان شود☺️👇👇👇
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋 🔸🔸 هادی فِرز 🔸🔸 ✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی «قسمت سی و هشتم» اون مرد گفت: بله. شما رو
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋 🔸🔸 هادی فِرز 🔸🔸 ✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی «قسمت سی و نهم» نماز شروع شد ... و فکر و خیال هادی در حال منفجر شدن ... زیر زمین گاراژ ... نقشه ... طراحی ... عبدی ... نظر ... موتی ... خواهرش ... الله اکبر خیابون شیراز ... ساختمون مد نظر ... پسره ... بابای هوس بازش ... ریختن تو محل کار پسره ... سبحان ربی العظیم و بحمده خالی کردن حساب باباهه ... تهدید کردن پسره ... پر کردن حساب کلی آدم بدبخت ... صبحونه کوفتی و چایی زهر ماری ... سبحان ربی الاعلی و بحمده بیهوش شدن نظر و آدماش ... درگیری با پسره ... سرویس کردن دهن مهن سه تاشون ... خون دهن پسره و رد خون به جا مونده رو دیوار ... و قتل سه نفر بیفته گردنت ... بحول لله و وقوته اقوم و اقعد فرار ... ول کردن آبجی گل ترین مرضیه دنیا ... ول کردن بابای علیلی که پدر دو تا شهیده ... فرار کردن بچه ها ... خوردن پول بی زبون توسط یه قاچاقچی بی ناموس و یه آبم روش ... ربنا آتنا فی الدنیا حسنه آواره کوه و بیابون و جاده ها شدن ... تو کامیون پر از آجر خوابیدن ... سه چهار تا ماشین عوض کردن ... یهو رسیدن به مرز مهران ... یهو غش کردن تو موکبی که اگه برگردم شاید نتونم پیداش کنم ... سمع الله لمن حمده یه نفر بیدارت کنه ... یهو کاسه آش نذری و آب و پول و چایی بهت بده و بگه فلنگو ببند ... پاشی فلنگو ببندی ... خودش از مرز ردت کنه ... از مرز رد شی ... سوار ماشین زینت خانم و اینا بشی ... مثل مسلسل طلب صلوات بکنه ... بهت محبت بکنن ... یکی تو این هیر و ویری باباتو بشناسه ... یهو افتخارکنی ... سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اکبر مشایه پیادت کنن... با مجید بری خونه صاعد ... با بقیه پیاده روی کنی ... ببرنت موکب و بهت حال بدن ... بعد یهو حاج اصغر بگیرتت زیر بال و پر خودش ... نه ... نمیخونه ... به حضرت عباس نمیخونه ... یه جای کار ایراد داره ... کی اینطوری چیده؟ افسارمون دست کیه که داره اینجوری کنار هم ردیف میکنه و باید اینجا به خودم بیام؟ من کجا و اینا کجا؟ من کجا و اینجا کجا؟ ادامه دارد... 💕 Join @khorshidebineshan 💕 @Mohamadrezahadadpour
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋 🔸🔸 هادی فِرز 🔸🔸 ✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی «قسمت سی و نهم» نماز شروع شد ... و فکر و خ
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋 🔸🔸 هادی فِرز 🔸🔸 ✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی «قسمت چهل» من کجا و پای زائری که نشسته رو صندلی ... روبروم ... منم نشستم رو نیمکت چوبی کوچیک ... چفیه کردم دورِ سر و صورتم ... سرمو انداختم پایین ... حق ندارم با هیچ زائری حرف بزنم ... دارم آروم آروم پاهایی ماساژ میدم که حداقل سه چهار روز پیاده روی کرده و ... خون اومده و زخم شده و خسته است ... و بعدش هم خستگی از تن و بدنش خارج بشه و یکی بندازه به دلش که به من بگه: الهی خیر از جوونیت ببینی!😭😭 روز به روز که به اربعین نزدیکتر میشدند، تعداد زائران هم بیشتر میشد. خب طبیعی است که هر چه تعداد زائر بیشتر شود، کار و بارهایی که باید انجام بدهند هم بیشتر میشود. مخصوصا با آن موکب به آن عظمت. هادی میدید که تعداد زیادی خادم حضور دارند اما حتی لحظه ای یک نفر از خدام را بیکار و یا علاف نمیدید. خودش که مثلا تازه وارد بود و باید جوری کار میکرد که کسی به او شک نکند، وقت سر خاراندن نداشت. چه برسد به مثلا اوس رحیم و حاج اصغر و بقیه. از صبح که بیدار میشدند، چهار گروه پنج نفره بودند که باید هر گروه، سرِ ساعت و وقتی که برایش مشخص شده، بنشیند پایِ صندلی ها و نیمکت ها و شروع کند پاهای زائران را بشوید و ماساژ بدهد و روغن مختصری بزند و اگر هم زخم و زیلی است، پانسمان مختصری و... هادی تیم دوم بود. باید سه ساعت صبح و سه ساعت عصر و سه ساعت شب کار میکرد. جمعا نه ساعت. حدود چهار پنج ساعت هم نظافت کلی و آب و جارو کردن کل موکب به عهده اینها بود. یعنی حاج اصغر جوری برنامه ریزی کرده بود که در هر شبانه روز حداقل پنج بار کل موکب آب و جارو میشد و فضا را مثل دسته گل میکردند. یکی دو ساعت هم باید در خدمت پشتیبانی باشند که اگر احیانا جنس جدیدی برای موکب می آمد و نیاز به خالی کردن داشت، کار روی زمین نماند. یعنی اینطور بگویم که نهایتا هر کس در ساعاتی که اجازه استراحت داشت، همون جایی که بود باطریش تموم میشد و بیهوش می افتاد. خب هادی بچه با غیرتی بود. مخصوصا اینکه یک چیزی مثل آهن ربا در وجود و رفتار حاج اصغر، هادی را جذب خودش میکرد. هادی سرش را انداخته بود پایین و بدون ذره ای حرف و حدیث، فقط کار میکرد. حتی اسم بغل دستی هایش را نمیدانست. حتی وقتی مردم دوس داشتند با آنها سلفی بگیرند و یا روی آنها را ببوسند که اینطور خالصانه پای مردم را ماساژ میدهند، اجازه نمیدادند و سرشان را بالا نمی آوردند. تا اینکه ... عصر بود. حوالی ساعت شش بعد از ظهر. کی؟ دقیقا دو سه روز مونده به اربعین که قیامت به معنی واقعی کلمه است. اوس رحیم به هادی گفت: پاشو بیا کارت دارم. هادی عرقشو خشک کرد. همونجوری که چفیه رو صورتش بود، آب پاشید رو چفیه که یه کم خُنکش بشه. بعدش اومد پیش اوس رحیم. دید حاج اصغر هم اونجاست. وارد شد و سلام کرد. اوس رحیم گفت: یه ونِ هست که یه مشت چیز میز داخلشه. برای یکی از روستاهاست که وسط روستاهای اهل سنته. اون روستا هم اهل سنت هستند اما عاشق امام حسین هستند و میخوان بیان زیارت. هم میخوایم این چیزا رو بهشون برسونید تا تقسیم کنند بین خانواده های بی بضاعت و هم اگه کسی خواست، سوارش کنی بیاریشون تا بتونن در پیاده روی شرکت کنن. خب برای هادی که کلا دنبال فرار بود، دادن یه سوییچ و کلی خوراکی و نذری و در دست داشتن مجوز عبور و مرور، مثلِ اینه که درِ قفسو برای پرنده باز کنی و بگی بسم الله! ادامه دارد... 💕 Join @khorshidebineshan 💕 @Mohamadrezahadadpour
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕊شهید زین الدین: هرگاه شب جمعه شهدا را یاد کردید آنها شما را نزد اباعبدالله (ع) یاد میکنند... باز آینه و آب و سینی چای و نبات باز شب جمعه و یاد شهدا با صلوات 🥀✨ Join @khorshidebineshan