eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
تمام پنجره ها رو به آسمان باز است ببار حضرت باران که فصل اعجاز است کجا قدم زده ای تا ببوسم آنجا را که بوسه بر اثر پایت عین پرواز است 📲نشر دهید و همراه ما باشید.👇 ╭─┅🍃🌺🌸🌺🍃┅─╮ @khorshidebineshan ┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
مداحی آنلاین - یا اباصالح پس کی میایی؟.mp3
9.93M
صاحب زمانی ... باز کرده‌ام هواتو یار جمکرانی 🎙 📲نشر دهید و همراه ما باشید.👇 ╭┅🍃🌺🌸🌺🍃┅╮ @khorshidebineshan ┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
9.61M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 انگار در کشور دستگاه های نظارتی خواب نیستند، مرده اند! تبلیغات کارخانه سه‌نان در پیج رسمی شرکت همراه با کشف حجاب!!! قانون حجاب را با ترساندن مردم از اغتشاش تعطیل میکنند و آزادانه تبلیغ بی‌حجابی میکنند. ما با یک کودتای نرم فرهنگی با ترکیبی از بی غیرتی و دیاثت و وادادگی و بی بصیرتی مواجهیم. 📲نشر دهید و همراه ما باشید.👇 ╭─┅🍃🌺🌸🌺🍃┅─╮ @khorshidebineshan ┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
📕رمان 🔻قسمت پنجاه و یکم ▫️شاید زینب بهانه بود و دلم می‌خواست از میدان احساس مهدی بگریزم که دوباره از دیدن چشمان کشیده‌اش دلم لرزیده بود و نمی‌خواستم بار دیگر گرفتارش شوم. ▪️میان اسباب اتاقم دنبال وسیله‌ای برای سرگرم کردن زینب بودم و در دلم به خدا التماس می‌کردم مراقب قلبم باشد مبادا دوباره بی‌قرارش شوم تا مادرم وارد شد و با لحنی مبهم سوال کرد: «تو می‌دونی اینا برای چی اومدن اینجا؟ نه خیلی حرف می‌زنن، نه چیزی می‌خورن.» ▫️از نگاه گیجم فهمید من از او بی‌خبرترم و با صدایی آهسته اطلاع داد: «سید، پدرت رو برده بیرون دارن با هم حرف می‌زنن.» ▪️از آنچه مادرم می‌گفت ذهنم به هم ریخته و او تنهایی مقابل این میهمانان غریبه معذب بود که شالش را مرتب‌تر کرد و گفت: «بلند شو بیا بیرون من تنها نباشم.» ▫️چند مداد رنگی دست زینب دادم و با خیال اینکه در جمعِ میهمانان هم خودم را با زینب مشغول می‌کنم، با هم از اتاق بیرون رفتیم و همین که قدم به اتاق نشیمن گذاشتم، نگاهم به نگاه مهدی گره خورد. ▪️انگار منتظر خروج من از اتاق چشمش به در بود و یک لحظه گرفتار شدن نگاهش در تله چشمانم کافی بود که بلافاصله سرش پایین افتاد و نگاهش به زمین فرو رفت. ▫️کنار زینب روی زمین نشستم و کاغذی به دستش دادم تا نقاشی بکشد و با اینکه سرم پایین بود، حرارت احساس مهدی آتشم می‌زد. ▪️مادر سعی می‌کرد میهمانان را به حرف بگیرد اما ظاهراً مادر فاطمه عربی بلد نبود و مهدی با صدایی گرفته تنها به چند کلمه کوتاه پاسخ می‌داد. ▪️احساس می‌کردم او بدتر از من در حال خفه شدن است تا سرانجام سید و پدرم به اتاق برگشتند و روی کاناپه کنار هم نشستند. ▫️پدرم غرق فکری عمیق، کلامی نمی‌گفت اما تمام خطوط صورت سید از لبخند پوشیده شده و با همان لحن مهربان و به زبان عربی شروع کرد: «زینب خیلی بی‌قراری می‌کنه. این مدت چند بار رفتیم پیش روانشناس، یکم آروم‌تر شده ولی تقریباً هر شب با جیغ از خواب می‌پره و روزها اکثراً گریه می‌کنه.» ▪️سپس نقش خنده روی صورتش پررنگ‌تر شد و با اشاره به من ادامه داد: «اینجور که الان زینب آروم نشسته پیش شما و گریه نمی‌کنه، برای من خیلی عجیبه! چون این روزها تهران اکثراً گریه می‌کنه و شب‌ها خیلی سخت می‌خوابه. حتی همین الان از کربلا تا اینجا همش گریه می‌کرد.» ▫️او می‌گفت و من می‌دیدم مهدی مضطرب انگشتانش را در هم فرو کرده و احساس کردم می‌خواهد از این خانه فرار کند که از جا بلند شد و به سرعت به سمت پنجره رفت. ▪️هوای خانه گرم نبود و قلب او انگار گُر گرفته بود که با عذرخواهی کوتاهی پنجره را گشود اما سرمای این شب زمستانی هم برای خنک کردنش کافی نبود که همانجا کاپشنش را درآورد، با کف دست عرق‌های پیشانی‌اش را پاک کرد و با حالی به هم ریخته، برگشت و سر جایش نشست. ▫️نگاه همه جلب اضطرابش شده و من نگران آنچه سید برای گفتنش اینهمه مقدمه می‌چید، قلبم در قفس سینه پَرپَر می‌زد و او همچنان با آرامش می‌گفت: «تصمیم گرفتیم برای نیمه شعبان بیایم کربلا، بلکه امام حسین (علیه‌السلام) به حرمت حضرت رقیه (علیهاالسلام) قلب این بچه رو آروم کنه. دیشب که تو حرم نشسته بودیم، حاج خانم گفتن ما که تا اینجا اومدیم یه سر بیایم پیش شما.» ▪️و شاید توصیه همسرش تنها یک ملاقات ساده نبود که چند لحظه مکث کرد و مؤمنانه ادامه داد: «امروز بعد از نماز صبح روبروی حرم امام حسین (علیه‌السلام) استخاره کردم؛ خیلی خوب اومد. بنده هم باشماتماس گرفتم تا امشب خدمت برسیم!» ▫️مادرم بی‌تاب‌تر ازمن حرف‌های او رادنبال می‌کردتاببیندبه کجامی‌رسدوپدرم انگار ازهمه چیزباخبربودکه درسکوتی سنگین خیره به مهدی مانده وسیدهمچنان مقدمه می‌چید:«الان خیلی خوشحالم که می‌بینم زینب کنارشما آرومه.یکی از روانشناس‌های ماهری که رفتیم وقتی بهش گفتیم بچه به شماخیلی وابسته بود،می‌گفت دلیلش اینه که اولین نفری که بعدازحادثه دیده واحساس می‌کنه اون نجاتش داده،همون خانم بوده؛برای همین پیش اون خانم بیش ازهرکسی احساس امنیت می‌کنه.» ▪️بی‌هوانگاهم تاصورت مهدی کشیده شدودیدم گونه‌هایش گل انداخته وبایک پیراهن بازهم گرمش بودکه دانه‌های عرق ازکنارپیشانی‌اش پایین می‌رفت و اخمی مردانه صورتش راپوشانده بود. ▫️مادرفاطمه،غمگین سربه زیرانداخته وزینب غرق دنیای خودش کنارمن نقاشی می‌کشیدوسرانجام سیدخطاب به من حرفش را زد:«من اول باپدرتون صحبت کردم و ایشون گفتن نظرخودتون مهمه.اینکه مابخوایم شماهمیشه کنار زینب باشید،خودخواهیه اماشماخودتون صاحب اختیارید.آقامهدی رومثل بقیه خواستگارهاتون درنظربگیرید؛من ازهرجهت ایشون روتأییدمی‌کنم،تواین سال‌ها جزخوبی ازش ندیدم والان مثل چشمام قبولش دارم.».. 📖 ادامه دارد.. ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد 📲نشر دهید و همراه ما باشید.👇 ╭─┅🍃🌺🌸🌺🍃┅─╮ @khorshidebineshan ┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا