🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
#دل_آرام
این داستان: دل آرام من....
#قسمت9
گفتی: جدّم حسین علیه السلام را زیارت میکنی؟
غم روی صورتت نشست. به یاد حرفهایی که بین ما ردّ و بدل شده بود افتادم.
- بله امشب شب جمعه است.
و شروع کردی به خواندن زیارت وارث.
اذان گفته شده بود. مردم فوج فوج برای نماز جماعت به مسجد پشت حرم میرفتند.
گفتی: به جماعت ملحق شو.
نور صورتت خیره کننده شده بود. بی آنکه حرفی بزنم، پشت سرت به راه افتادم. تو از من جدا شدی و جلو رفتی. از تمام صفها گذشتی و نزدیک امام جماعت ایستادی. هنوز امام جماعت شروع نکرده بود که تو نمازت را شروع کردی. من به امید دیدار دوباره تو بعد از نماز، جایی میان صفهای به هم پیوسته پیدا و به امام
جماعت اقتدا کردم. نماز که تمام شد دیگر تو را ندیدم. آشوب به دلم افتاد. از مسجد بیرون زدم و به دنبالت گشتم. آرامش چشم هایت به یادم آمد، خودم را به حرم انداختم. ناگهان زنگی در حافظهام زده شد و صدایت در گوش هایم پیچید:
پیروان من. وکلای من!
قلبم در سینه مچاله و صدا در گلویم خفه شد.
تو را باید چه صدا میزدم؟ چرا حتی نامت را نپرسیده بودم؟ حرم دور سرم میچرخید. عکس صورتت در آینه کاریهای صحن و سرا افتاده بود. عطر پیراهنت هنوز در سینهام پیچیده بود و دست هایم...
چشمهای خیس ات در آسمان حرم نقش بسته بود. ناگهان به یادم آمد که کفش هایمان را به کفشدار داده بودیم. به سراغش رفتم. پرسیدم: تو همراه من را ندیدی؟
- بیرون رفت، مگر آن سید دوست تو بود؟
فقط نگاهش کردم. دوباره پرسید: آن آقا دوست شما بود؟
هق هق زدم. فریاد کشیدم و از کفشداری بیرون زدم. کالبد نیمه جانم را بین مردم میکشیدم و تو را جستجو میکردم. کاش هزاران
جان دیگر داشتم و آن را در گستره زمین به دنبال تو میکشاندم. تو داشتی نگاهم میکردی و میدیدی که چه طور در آن هیاهو به دنبالت میگردم.
بعد از آن هر جا میرفتم، میدانستم تو داری نگاهم میکنی و خوب میدانم حالا هم در دایره چشمهای تو جایی برای من هست که اگر این طور نبود پس آن غروب نباید من زنده بمانم.
همسفر خوب من!
آه که چه قدر خسته ام، مدت هاست اندوه ممتدّی به سراغم میآید که زود خستهام میکند. از مردم بریده ام. بغداد را با کارخانه و همه دم و دستگاهش رها کردهام و آمدهام اینجا. غروبها به حرم میآیم، به یاد آن غروب، همه جا را لمس میکنم، وجب به وجب این حرم را جستجو میکنم و میبویم. هنوز اینجا آکنده از عطر پیراهن توست. به آنجاهایی که با هم بوده ایم سر میزنم و آن غروب را در خیال تکرار میکنم.
تو از دور دستها میآیی، از بیابان رو به رو. با همان عمّامه سبز و خال روی گونه ات که زیبایی معصومانه ای به چهره ات داده است. از دور سلام میکنی. دست هایت را از هم میگشایی و مرا درآغوش میفشاری. من ندیده و نشناخته محو جمالت میشوم. جواب سلامت را میدهم، در آغوش میگیرمت و میبوسمت، تو چشم در چشم هایم میدوزی در اعماق نگاهت زمین و زمان و آنچه در آن است چرخ میزند.
می پرسی: خیر باشد حاج علی کجا میروی؟
و من جواب میدهم، تو آن وقت پلک هایت را فرو میبندی و میگشایی. چشم هایت آینه ای شده است که جهان را با تمام وسعتش در خود جا داده است. من خود را در اعماق نگاهت مییابم. غوطه ور میان زمین و آسمان.
نجم الثاقب، حکایت ۳۱، ص ۴۸۴
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان 👇👇👇
@khorshidebineshan
💕💫💕💫💕💫💕💫
رمان #دل_آرام
این داستان : رفیق
#قسمت1
طفلک ننه!
من هر وقت این جوری میشم، میشینه بالای سرم، سرم رو به سینه اش فشارمی ده. انگشتاشو لای موهام میبره و من رو ناز میکنه و هی قربون صدقم میره. اما امروز فرق داشت، وقتی حالم خراب شد مثل همیشه رفتند سراغ میرزا احمد. من همین جور داشتم تو رو صدا میزدم، درست و حسابی نفهمیدم چی شد؛ اما وقتی میرزا احمد اومد و رفت، خونه یه جور دیگه ای شد. ننه انگاری گُر گرفته بود. چند بار خونه رو با چشمای خیسش ورانداز کرد، بعد به آقام گفت: اگه تموم خونه رو بفروشیم، نمی تونیم خرج عمل بچه رو درآریم. همون جوری که حرف میزد یکهو بغضش ترکید و بلند بلند گریه کرد.
داش حسین از اوّل پیش من بود، تا اومد ننه رو دلداری بده، بغضش ترکید! فهمیدم چی شده بود؛ میرزا احمد به جای اینکه به فکر پای من باشه، پای یه عالمه پول رو کشیده بود وسط.
آقام گفت: اون که اهل دنیا نیست، پول رو بهونه کرده. و الا...
انگار آقامم بغض کرد که وسط حرفش صداش گرفت و دیگه نتونست حرفی بزنه.
خودت خوب میدونی که حال و هوای خونه خیلی خراب شده رفیق. همه اش هم به خاطر منه، کاش دایی اینجا بود، اگر الان دایی اکبر اینجا بود همه چیز فرق میکرد، همه خوشحال بودند، همه میخندیدند، دایی هر وقت میاد اونقدر سوغاتی میاره. اونقدر قصههای قشنگ از سفرش تعریف میکنه که آدم رو سر حال میاره؛ امّا خیلی وقته که ازش خبری نیست. امّا تو حتماً میدونی الآن کجاست. میدونی تو بیابونه یا شهره، مگه نه؟ نمی دونم تو الآن خوابی یا بیدار رفیق. امّا داش حسین گفته خیلی خوبه من برای سلامتی ات دعا کنم، منم الآن مثل هر شب تا وقتی که خوابم ببره دعا میکنم. شبت بخیر باشه رفیق.
ادامه دارد...
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان 👇👇👇
@khorshidebineshan
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
رمان #دل_آرام
این داستان: رفیق
#قسمت2
امروز یه گنجشک اومده بود روی دیوار حیاط، خواستم با تیرکمون بزنمش.
تیرکمون رو برداشتم و یه سنگ توش گذاشتم. پای چپش رو نشونه گرفتم؛ امّا تا اومدم بزنمش پای چپ خودم تیر کشید، همونجا که ورم کرده. فکرکردم تو خوشت نیومد که من گنجشکه رو بزنم، سنگ رو انداختم رو زمین. تیرکمون رو زیر تشکم قایم کردم. حیونی یه عالمه وقت حواسش رفته بود پی درختها اون قدر رو دیوار موند که دوباره هوس کردم بزنمش که یکهو داش حسین اومد.
خودت که میدونی چقدر دوسش دارم. چشماش عینهو تیله هست. هر دفعه یه رنگ میشه.
یه بار که بهش گفتم چشماش چه جوریه، گفت: خدا کنه دلم یه رنگ باشه. نفهمیدم چی گفت. داش حسینم خیلی با سواده. همه میگن به خان دایی رفته. مثل او همیشه کتاب میخونه، ولی من...
به درس اصلاً علاقه ندارم. داشتم برات میگفتم داش حسینم برام یه قصّه تعریف کرد. قصّه اون مرد که مثّ من شده بود و تو خوبش کردی. بهش گفتم: من چی کار کنم امام زمان شفام بده.
راستشو بخوای ترسیدم بهش بگم که باهات رفیق شدم و تو تنهاییام چی بهت میگم. ترسیدم اگه بفهمه باهام دعوا کنه.
داش حسین جواب داد: صداش بزن. براش دعا کن. اگه اون از خدا بخواد، تو حتما شفا میگیری. به داداش چیزی نگفتم، ولی خودت میدونی که من همیشه از تو میخوام که شفام بدی. من که با تو کلّی رفیق شدم؛ همه فکر میکنن این درد پا منو آروم کرده، هیچکی نمی دونه که یاد تو همیشه درد منو ساکت میکنه. همین یه ساعت پیش که از درد، نفسم بند اومده بود، وقتی تورو صدا زدم، خودت یه کاری کردی که زود خوابم برد. منو تو که باهم دوست شدیم حرف همدیگر رو زمین نمی گذاریم مگه نه!
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان👇👇👇
@khorshidebineshan
🌹🌱🌹🌱🌹🌱🌹🌱🌹
رمان #دل_آرام
این داستان : رفیق
#قسمت3
امروز یه گل تازه تو باغچه پیدا کردم، یه گل قرمز. به قول داش حسین: یه گل قرمز وحشی.
داش حسین گوشه اتاق نشسته بود و کتاب میخوند. ازش خواستم منو ببره کنار باغچه. طفلک داش حسین! فوراً کتابشو کنار گذاشت. منو بغل کرد و تا باغچه برد.
وقتی میرم تو بغل این و اون، آرزو میکنم که ای کاش خودم راه
می رفتم رفیق!
نه این که قبلا خودم میتونستم راه برم، الان برام خیلی سخته. اما تا حالا به هیچ کس جز تو نگفتم. حتی یه بارم نگفتم.
باید یه کمی خودم رو روی زمین میکشیدم تا دستم به اون گل بزرگه برسه. آروم خودمو روی زمین میکشیدم که یکهو دستم رفت تو یه چاله کوچیک گل. بی اختیار بلند گفتم آخ. داش حسین دوید و دستمو از چاله بیرون کشید. من تا دستامو دیدم، زدم زیر خنده. خیلی بلند. داش حسین سرش رو خم کرد و پشت گردنمو بوسید. صداش شکست و گفت: چرا نگفتی ببرمت اونجا؟ بهش نگفتم وقتی بغلم میکنه، خجالت میکشم. فقط سرمو چرخوندم طرفش و دیدم صورت و چشماش عین هلو قرمز شده. زود پشت شو به من کرد و بلند شد. خودم فهمیدم چه خبر شده بود، اما هیچی نگفتم. دستمو دراز کردم.
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان 👇👇👇
@khorshidebineshan
رمان #دل_آرام
این داستان: رفیق من
#قسمت4
بزرگ ترین گل قرمز رو چیدم و بهش دادم. با همون دستِ گلی و بهش گفتم: برای تو نشونش کرده بودم.
داش حسین به طرفم برگشت و نشست. دستم رو گرفت و محکم فشرد. دست خودش همِ گلی شد. عکس گل قرمزه افتاده بود وسط سیاهی چشماش. زل زده بود به گل.
گفت: دیگه تنها نیا اینجا. یکدفعه دیدی دست و بالت زخمی شد.
خندهام گرفت: دستو بالم! مگه من گنجشکم؟
گفت: آره تو مثّ یه گنجشک میمونی. نباید خودت رو تو خطر بیندازی. اگه حواست نباشه، اونوقت یه خاری بره تو دست و پات...
یه دفعه یاد گنجشکه دیروزی افتادم. دلم هرّی ریخت پایین.
پرسیدم: داداش امام زمان منو خوب میکنه؟
- آره، حتماً. آخه من پسر بدی ام.
- خدا نکنه.
- دیروز میخواستم با تیرکمون یه گنجشک بزنم ولی یکهو پام درد گرفت و یاد خودم که افتادم پشیمون شدم.
داش حسین دستش رو کشید روی سرم.
گفتم: من پسر بدی ام، امام زمان منو خوب نمی کنه.
می ترسیدم اما باید یه رازی رو بهش میگفتم: اگه یه رازی بهت بگم که صد ساله تو دلمه، باهام دعوا نمی کنی؟
خندید: نه!
- قول میدی که به هیچ کس نگی؟
- باشه قول میدم.
اون خروس بزرگه رو من انداختم تو چاه و خفه شد.
نیگاش کردم. داشت برگای درختارو نیگاه میکرد. چشماش سبز شده بود.
گفتم: اوّل پاهاشو بستم، بعد گذاشتمش تو سطل و از چاه پایین کشیدم. امّا وسط راه، سطل از دستم ول شد...
داش حسین بلند بلند خندید. اون قدر خندید که منم به خنده افتادم. دستش رو دور گردنم حلقه کرد و گفت:
خودم میدونستم.
باد سردی شروع شد. شونه هام لرزید. داداش بغلم کرد و برد توی اتاق. تشکم رو هم از ایوان برداشت و آورد تو اتاق. تیرکمون رو ندید چون زیر تشک بود. بهش گفتم: داش حسین اونو بیارش، دستمو به سمت تیرکمون سیاه دراز کردم. خندید و گفت: همین رو بیارم؟
گفتم: آره.
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان👇👇👇
@khorshidebineshan
رمان #دل_آرام
این داستان : رفیق من
#قسمت5
وقتی آوردش با دستای خودم جلوی چشماش تیکه تیکه اش کردم. داش حسین میخواست یه چیزی بگه که پاشنه در چرخید و ننه با خان دایی اومد تو. تو دستای دایی یه قلم و کتاب بود.
* * *
اون روز غروب، دایی صورتمو بوسید و نشست یه عریضه نوشت. بعد به ننه گفت: بدین خود بچه بندازتش توی چاه.
گفتم: توی چاه؟ اونوقت چه طوری به دستش میرسه.
داش حسین خندید و گفت: میرسه.
دایی که رفت، ننه عریضه رو به پایین چارقدش پیچید و بدون این که حرفی بزنه من رو انداخت روی کولش و راه افتاد. داش حسین هم پشت سر ما اومد. چند بار خواست منو خودش بیاره امّا ننه نگذاشت. ننه تند تند راه میرفت. روی کول ننه، دنیا دور سر آدم میچرخه و مخصوصاً با اون راه رفتن. هی چشامو میبستم و باز میکردم که یکدفعه نفهمیدم چی شد. چشمام همه جارو سیاه دید. نفسم بند اومد. نفس هام به خرخر افتاد و دیگه هیچی نفهمیدم.
وقتی چشمامو باز کردم، هنوز چیزی نمی دیدم. باد از لای دوتا دندانهای جلویی اومد تو. یه دفعه همه دندون هام تیر کشید. انگار از خواب پریدم.
نگام تو چشمای داداشی افتاد. هر دوتامون خندیدیم. ننه نشسته بود بالا سرم و آروم آروم اشک میریخت. پرسید: حالت خوبه؟ فقط لبخند زدم.
این دفعه داش حسین سرمو روی یه دست و پام رو روی دست دیگه گرفته و بلند شد. از اون بالا دنیا یه جوره دیگه بود. خودت که میدونی چی میخوام بگم رفیق. مردم نگامون میکردن بعضی هاشون گریه میکردن بعضی هاشون سر تکون میدادن. بچههای هم سن و سال من، راه افتاده بودن دنبالمون و هی منو صدا میزدن. خیلی ناراحت شده بودم، امّا چیزی نگفتم. وسط راه انگاری تو انداختی تو دل داش حسین که برگشت و گفت: بچهها برید خونه هاتون محمد سعید ناراحت میشه.
نمی دونم با اون چشم هاش چی کار کرد که همه رفتند. بغض اومده بود توی گلوم. ننه کنارمون داشت میاومد. هوا گرگ و میش بود. باد به بدنم میخورد و جای زخمها رو میسوزوند. دلم شکسته بود. خسته شده بودم. پاهام درد میکرد. داش حسین هر چند قدم که میرفت، هی سرش رو میآورد پایین و حالم رو میپرسید. بالاخره رسیدیم، داداش من رو سر راه نشوند. سر راه تو. ننه عریضه رو از لای چارقدش بیرون آورد و گفت: اول بسم اللَّه بگو بعد بیندازش. گفتم و انداختم. صدای برخورد کاغذ با چیزی در چاه اومد. باد میوزید. گردنم خم شده بود و بالا نمی اومد.
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان 👇👇👇
@khorshidebineshan
💫🌱💫🌱💫🌱💫🌱
رمان #دل_آرام
این داستان: رفیق من
#قسمت6
چقدر مردم نگامون کردند! چقدر من رو به همدیگه نشون دادند. چقدر دلم گرفته بود!
چقدر هوا سرد بود. چقدر تا خونه فاصله بود. چقدر دنیا زشت شده بود! - سرتو بالا بیار مرد!
داش حسین بود که این حرف رو زد. سرم رو بالا آوردم. تا نیگاش کردم، اشک از چشماش سُر خورد پایین.
* * *
امروز غروب هیچ کس توی خونه نبود، از پلهها خودم رو پایین کشیدم. روی زمین سُر خوردم و به هر زحمتی بود تا در حیاط رفتم. خواستم دم در منتظرت بشینم که اگه اومدی اول من بهت سلام کنم. پام خون میاومد. زخمها پاره شده بود. خون به شلوارم رسیده بود. اما اصلاً ناراحت نبودم. به دیوار تکیه زدم و هی صلوات فرستادم. همه اومدند به جز خودت.
اون قدر به این و اون نگاه کردم؛ اونقدر به اینو اون سلام دادم تا بالاخره تو نگاه یکی از همون آدما خوابم برد. وقتی بیدار شدم، تو بغل آقا بودم... آقا گفت:
چطوری این همه راه رو رفتی؟
تا اومدم جواب بدم، خوابم برد.
شب پام خیلی درد گرفت. اولش خواستم به روی خودم نیارم، امّا نشد. اصلا نشد.
اون قدر گریه کردم، اون قدر سرم رو به سینه ننه کوبیدم، اونقدر داد و بیداد کردم که یه دفعه ننه یه سیلی محکم زد تو صورتم.
یه لحظه درد پام یادم رفت. طفلک ننه! اون قدر سرم رو به سینه اش کوبیده بودم که دردش اومده بود!
جای سیلی اش خیلی سوخت. همه صورتم رو داغ کرد، اما من آخ هم نگفتم. فقط تو دلم تو رو صدا زدم یادته؟
- نزن بچه رو گناه داره.
صدای آقام بود. ننه مثل این که تازه فهمیده بود چی کار کرده یه دفعه نیگام کرد بعد سرم رو محکم تو بغلش گرفت. یک ساعت تموم گریه کرد، تو که خودت خوب میدونی الان هم که بغضم گرفته، به خاطر ننه است. به خاطر این که ننه همیشه چشماش خیسه. هر چه قدر هم که قایمش کنه من میفهمم. تواین چند وقته هر چی مردم برای من دلسوزی کردند، ننه بیشتر ناراحت شد. چند وقت پیش هم که دست بندش رو فروخت تا برام دارو بخره. یه بار مرد و مردونه باهاش حرف زدم و گفتم: ننه جون چرا این قدر
ناراحتی! خدا خودش میدونه که چرا من باید اینجوری باشم.
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان 👇👇👇
@khorshidebineshan
#دل_آرام
این داستان: رفیق من
#قسمت7
یه عالمه باهاش حرف زدم. ننه قول داد دیگه غصّه نخوره. امّا فایده ای نکرد. انگاری یکی تو کوچه دیده بودش و هی بیشتر دلش رو سوزونده بود.
آخ چقدر گلوم درد گرفت. میترسم گریه کنم ننه از خواب بپره. کف پام میخاره امّا جرأت نمی کنم بخارونمش، میترسم از این که دوباره درد بگیره و داد و بیداد کنم. باز هم خدا رو شکر حال و روز من خیلی بهتر از پری کوچولوی همسایه است.
طفلکی اون اصلاً نمی تونه بشینه. نمی تونه خودش لقمه بگیره. اختیار دست هاشم به خودش نیست. فقط دراز میکشه. ننه اش یه روز میگه زردی گرفته، یه روز میگه خدادادیه، یه روزم میگه وقتی پری رو حامله بوده پدر پری یه پارو روش شکسته. آخه این دوتا همیشه باهم دعوا دارن نمی دونم چرا.
یه روز ننه پری آوردش خونه ما. نزدیک تشک من آن رو خوابوند. پری به سختی حرف میزنه اما خیلی باهوشه. داش حسین روی تخته یه چیزی نوشت و نشونش داد، اونم فوری خوندش، امّا با لکنت گفت: ا... امید
پری از من بزرگتره و نماز بهش واجب شده. ننه اش براش تیمم میگیره اونم همان طوری درازکش نماز میخونه. دلم براش میسوزه وقتی آقاش سر ننه اش داد میزنه، اون طفلکی نمی تونه بره یه جایی قایم بشه. همون جا دراز میکشه یواش یواش گریه میکنه. یه بار بهش گفتم: تو رفیق داری؟
گفت: آ... آره
پرسیدم: کیه؟
گفت: یه یه رازه
دیگه ازش چیزی نپرسیدم. شاید دوست نداشت بگه. نمی دونم چرا امشب نمی تونم بخوابم رفیق!
خدا کنه پری کوچولو حالش خوب شه. آخ.
چی شد؟ ننه جون تویی؟
من که گریه نکردم. همینطوری از چشمهام داره آب میآد. تو برو بخواب! نه! اصلاً درد نگرفت.
چرا نتونستی بخوابی؟
من که گفتم درد نگرفت. تو رو خدا گریه نکن. منم گریم میگیره ها. گریه نکن دیگه. باشه بشین بالای سرم. اما قول بده گریه نکنی، باشه! باشه میخوابم شب به خیر.
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان👇👇👇
@khorshidebineshan
💕💫💕💫💕💫💕
#دل_آرام
این داستان : رفیق من
#قسمت9
این صدای ننه پری بود که میاومد. من حواسم به پری بود. ازش پرسیدم: چرا رفیقت رو صدا نزدی؟
گفت: خ... خیلی صداش زدم.
بعد یه عالمه وقت بغض کرد و دیگه هیچی نگفت. طفلکی عین یه ماهی که از آب بیرون افتاده باشه، میلرزید. دلم براش سوخت تازه فهمیدم چی شده رفیق!
آقاش میخواد پری کوچولو رو از اون خونه ببره.
می گه همه دخترای هم قد اون خرج یه خونه رو میدن. اونا همشون قالی بافی میکنن اما من با دست خالی چطوری این بچه رو نگه داری کنم، بچه معلول همون بهتر که نباشه. بچه معلول!؟
برای اوّلین بار بود که این حرف رو میشنیدم. وقتی رفتن، از داش حسین پرسیدم: معلول یعنی چی؟
به آسمون نیگا کرد. چشماش لرزید و هیچی نگفت. خودم فهمیدم. معلول یعنی کسی که نمی تونه خرجش رو بده. یعنی پری. یعنی من.
دلم گرفته، دلم برای پری کوچولو گرفته. اگه یه روزی آقاش از خونه ببردش و یه جایی ولش کنه!
رفیق! تو رو به رفاقتمون قسم، پری کوچولو رو شفا بده. اون از من واجب تره. فکر نکنی به خاطر پامه که دارم گریه میکنم، نه به خاطر پری کوچولو حالم بد شده. طفلک بدنش به لرزه افتاده. غروبیه با مشت کوبید رو پام. دست خودش که نبود. اختیار دستش رو که نداره، مخصوصاً حالا که رعشه هم گرفته. منم هیچی به روش نیاوردم.
رفیق! تو هم بیداری؟ تو هم داری این بو رو میشنوی؟ به به چه عطری پیچید توی اتاق. چقدر... خوا... بم... گرفته!
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان 👇👇👇
@khorshidebineshan
💕💫💕💫💕💫💕💫
#دل_آرام
این داستان : رفیق من
#قسمت8
وقتی چشمام رو باز کردم، نور خورشید مستقیم تابید توی چشمام. صدای داش حسین رو شنیدم. خبر از چشمهای خودت نداری که شده یه کاسه عسل. چشمام رو بستم و خندیدم. داداشی گفت: بلند شو دیگه، یه عالمه وقته که دارم صدات میزنم.
تو عالم خواب و بیداری بودم که صدای جیغ ننه پری اومد. فهمیدم چی شده بود. آقاش بعد از چند وقت اومده بود خونه. هر وقت مییاد خونه، دعوا میشه. از جیغهای ننه اش معلوم بود که داره کُتک میخوره. ننه دست به دامن آقا شد که یه جوری جلو دعوا رو بگیره. امّا آقا گفت: به ما مربوط نیست.
دلم برای پری کوچولو سوخت. حتماً داشت یواش یواش گریه میکرد.
غروب پری تو بغل ننه اش اومد خونه مون. از دور که دیدمش دلم ریخت.
دستاش رو هوا میلرزید. ننه تا دید دارن مییان، زودی یه تشک و متکا آورد. نزدیک که شدند، حالم بدتر شد. یه تیکه سیاهی رو صورت ننه پری بود. بهش سلام کردم. جوابم رو داد. ولی وقتی ننه رو دید، فقط سرش رو گذاشت روی شونه ننه و یه عالمه وقت فقط گریه کرد. ننه اول شونههای مامان پری رو مالید، بعد بغض خودش
هم ترکید و پا به پای اون گریه کرد. پری کوچولو از اون اوّل که اومده بود بغض کرده بود.
و دستها و گردنش میلرزید. چارقدش هی عقب میرفت و موهای طلایش بیرون میاومد.
- ببین بچّهام به چه روزی افتاده از صبح تا حالا رعشه گرفته.
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان 👇👇👇
@khorshidebineshan
🌹💫🌹💫🌹💫🌹💫
#دل_آرام
این داستان: رفیق من
#قسمت10
دویدن توی گندم زار آقام خیلی با صفاست. پریدن از پرچینهای کوتاه باغ خیلی مزه داره. پا گذاشتن روی زمین و راه رفتن بدون درد، همه و همه خیلی خوبه؛ امّا هیچ چیز صفای رفاقت با تو رو نداره. دوستت دارم از این طرف آسمون تا اون طرف که خورشید داره غروب میکنه، دوستت دارم. دوست دارم ببینمت. با این که میدونم دیدنت خیلی سخته. وقتی یادم میاد که به خواب داش حسین رفتی، یه حالی میشم، بهش حسودیم میشه. داش حسین هزار دفعه از تو برام حرف زده. هزار دفعه همه فامیل دورش جمع شده اند و اون خوابش رو تعریف کرده. هی گریه کرده و هی همه رو گریونده. تو خیلی خوشگلی. این رو داش حسین میگه. یه خال هم روی صورتت داری. داش حسین خواب دیده که تو با دو نفر اومده بودی خونه ما. تو همین اتاق، بالای سر من. بعد آروم رو شونه من زده و گفته بودی: بلند شو، دایی ات داره میآد. یه دفعه من بلند شدم و مثل باد در حیاط دویده بودم.
از وقتی توی خواب داش حسین اومدی، نه! نه! از وقتی اومدی تو اتاق و از عطر خوشت من آروم شدم و خوابیدم، خونه یه عطری گرفته.
فردای اون روز همه ریختند اینجا لباس هامو تیکه تیکه کردند و بردند. یه تیکه هم ننه پری برد و به دستهای پری بست. از اون روز به بعد یه امید دیگه تو دل مردم ده افتاده، چه برسه به ننه و بابای پری. چه برسه به خودش که عین پریاست.
#کانال_فرهنگی_تربیتی_خورشید_بی_نشان👇👇👇
@khorshidebineshan
🌹💫🌹💫🌹💫🌹💫🌹
#دل_آرام
این داستان : رفیق من
#قسمت_آخر
راستی لرزش هاش هنوز خوب نشده ها! من هر روز میرم دیدنش و هی از تو براش میگم، آخرش کلی با هم میخندیم.
دایی اکبر نامه داده که حالش خوبه و روز دیگه میرسه. ننه هر وقت من رو میبینه، اشک تو چشماش ذوق ذوق میکنه و میگه: امام زمان علیه السلام تورو دوباره به ما داد. من تو دلم میگم: خوب رفیقی دارم من
دوست دارم وقتی بزرگ شدم یه دست بند برای ننه بخرم. دوست دارم درس بخونم به قول داش حسین طلبه علوم دینیّه بشم. دوست دارم بیشتر بشناسمت. دوست دارم یه روزی بیام پیش تو و دیگه ازت جدا نشم. داش حسین میگه تو یه روزی بر میگردی. پس تا اون روز منتظرت میمانم.
رفیق کوچیک تو.
نجم الثاقب، حکایت ۶، ص ۴۱۷
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان 👇👇👇
@khorshidebineshan