eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
تصمیم‌گیری در مورد کارهایی که "نباید" انجام داد؛ به اندازه کارهایی که "باید" انجام شوند، مهم است. 🆔 @khorshidebineshan
🤔زن‌ها به دنبال مرد کاملند و مردها به دنبال زن کامل! 👌در حالی که نمی‌دانند خداوند آنها را برای کامل کردن یکدیگر آفریده! # 🆔 @khorshidebineshan
آن قدر خوب هستیم که کامل نیستیم! در سیر والد بودن توجه داشته باشیم که نیازهای کودک را به میزانی کافی برای داشتن شروعی خوب در زندگی تامین کنیم نه اینکه تمام نیازهای کودک را بطور کامل برآورده کنیم! نقش ما بعنوان والد این است که کودک را در انجام کارهایش توانمند سازیم نه اینکه خود توانمند شویم! مادر کافی مادریست که کودک خود را با کفایت میسازد اما مادر کامل مادریست که بطور کامل کودک را به خود وابسته میسازد به طوری که کودک برای پایین‌ترین نیازهایش به مادر محتاج است و کودک تصور میکند بدون مادر زنده نخواهد ماند! چون کفایت انجام کارها را ندارد. تیتر برگرفته از کتاب فرزندپروری باکفایت لوییس و لوییس @khorshidebineshan
💐حکمت ۶۷ امیرالمؤمنین على (علیه السلام) فرمود: از بخشش اندك شرمنده مباش زيرا محروم ساختن از آنهم كم‌تر است. 🌸الحکمة ۶۷ قال عليه السلام : لاَ تَسْتَحِ مِنْ إِعْطَاءِ الْقَلِيلِ فَإِنَّ الْحِرْمَانَ أَقَلُّ مِنْهُ. 🌺saying 67 Imam Ali ibn Abu Talib (PBUH) said the following: Do not feel ashamed for giving little because refusal is smaller than that. @khorshidebineshan
💐حکمت ۶۸ امیرالمؤمنین على (علیه السلام) فرمود: پاکدامنی زینت فقر است و سپاسگزاری زینت بی‌نیازی است. 🌸الحکمة ۶۸ قال عليه السلام : الْعَفَافُ زِينَةُ الْفَقْرِ، و الشُّكْرُ زِينَةُ الغِنَى. 🌺saying 68 Imam Ali ibn Abu Talib (PBUH) said the following: Chastity is the adornment of destitution, while gratefulness (to Allah) is the adornment of riches. @khorshidebineshan
اوشو! اوشو در هند به دنیا آمد و در آمریکا، شهری به نام راجینش پورام را به عنوان مرکز آیین خود قرار داد، اما به دلیل فسادهای اخلاقی و جنسی بی حد و حصر اوشو و مریدانش ، در سال ۱۹۸۶ از آمریکا اخراج شد.😮 و در 59 سالگی بر اثر بیماری ایدز مُرد. اوشو دو جلد کتاب به نام تعلیمات تانترا (عرفان سکس) دارد و تنها راه تکامل و تعالی را گذر از سکس آزاد میداند. اصل دیگر از اصول او اصل طغیان است که اوج آن را در شیطان گرایی می توان دید! اوشو با نگاهی تحقیرآمیز به مفهوم خانواده می گوید: آنچه انسان را اسیر کرده است خانواده است. @khorshidebineshan
راه های ایجاد انگیزه در کودکان، بدون باج دادن خودتان انجام دهید. آیا می خواهید کودک شما سبزیجات بخورد؟ خودتان سبزی بخورید. یا به عنوان مثال با او به پیاده روی بروید تا او به نشان دهید که تحرک یک نوع سرگرمی است. شما بهترین شخصی هستید که کودکتان می تواند از آن الگو بگیرد. کودکان از سنین پایین خیلی زود شروع به تقلید از والدین خود می کنند. از دادن باج به کودک مانند غذا یا اسباب بازی و یا سایر اقدامات برای تشویق آنها خودداری کنید. این کار باعث آموزش رفتارهای ناسالم خواهد شد. 👇 Join @khorshidebineshan
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 امیراحسان با حالی آشفته گفت: -من تا توی خونمم راهش دادم!! نسرین عصبی غرید -بچه هام بهش میگفتن عمو علی! این همه دوستش داشتن وای خدا زبونم لال اگه بلایی سر اینا میورد؟! علیرضا با فضولی تمام گفت: -عموعلی زن عمو بهار رو دزدیده؟! بعضی از حاضرین سرزنشش کردند و بعضی دیگر مثل من خندیدند امیرحسین: -علیرضا چقدر حرف میزنی! -آخه من میدونم چرا دزدیدش!!! همه ساکت شدند و من مشتاق گوش دادم چراکه توقع یک شیرین زبانی تازه از او داشتم پدرامیراحسان: -بگو بینم باباجی. بچه ها اورا باباجی صدا میکردند! علیرضا بلند شد و در حالی که دست های تپلش را درهوا تکان میداد گفت: -چون زن عمو بهار عمو علی رو کتک زد! قلبم ایستاد و مبهوت به او وجمع نگاه کردم فائزه: -عمه جون خوابت میاد؟! امیرحسین داداشتو ببر بخوابون. علیرضا:-نخیرم. خودم دیدم تو آشپزخونه زدش. حالا عمو احسان باید عمو علی رو دستگیر کنه. اخم های امیراحسان درهم رفت و با جدیتى که سعی در مهربان نمودنش داشت گفت:عمو جون یعنی چی؟! نسرین با عصبانیت گفت: -هیچی عموجون،بچه ی بدی که تا این وقت بیداره؛دروغگو هم میشه. اما علیرضا دست به کمرگفت: -نخیرم.دروغگو نیستم. امیرحسام با جدیت گفت: -بیا بشین بابا جون.باشه... اما پسربچه ی دست به کمری که مقابلم مثل یک دیو شده بود؛کوتاه نیامد و ادامه داد: -تفلّد زن عمو بهار بود تو آشپزخونه بودیم،عمو علی میخواست بهم آب بده... زیردلم پُر و خالی میشد...پتو را چنگ میزدم وبه لبهای کوچک علیرضا نگاه میکردم... بعد زن عمو بهار دست چپش را به شکل سیلی زدن روی هوا کوبید وادامه داد.. پیدونه زد تو گوشش. نفسم بند آمد. با بهت به جمع نگاه کردم.هر کسی به یک نحوی در دیوار بود! فقط امیراحسان بود که با فکّی قفل شده به زمین خیره شده بود ... رنگم را باختم. به وضوح جو تغییر کرد.همه ساکت شدند و علیرضاى فضول فهمید حرف خوبی نزده است. کنار نسرین نشست و سرش را در آغوش او پنهان کرد. امیراحسان مشخص بود در حال انفجار است اما به احترام پدرم چیزی نپرسید و تقریبا با فرم چشم و ابرویش فهمیدم مؤاخذه ى عظیمی در راه است. حاج خانم حرف انداخت و سفره را که شبیه سفره ى سحرهای ماه رمضان بود پهن کرد. حتی یک لقمه اش هم مزه نداشت. آنقدر استرس داشتم که دست و پایم بوضوح میلرزید و مادرم با غصه نگاهم میکرد. پدرم با احترام تشکر کرد که از من مراقبت کرده اند و اجازه خواست تا من را ببرد.امیراحسان کاملا نشان داد که مخالف است چراکه با ناراحتی امیرحسین را نوازش میکرد و در تعارفات شرکت نمیکرد. پدرم متوجه شد و فوری تغییر موضع داد و گفت نه نه بهتره که امشب با امیراحسان بره. امیراحسان که فهمید بسیار تابلو رفتار کرده است شرمنده گفتنه نه پدرجان! من اصلا حواسم جای دیگست حمل بر بی ادبی نباشه. -نه باباجون من همینجوری گفتم تو که کاری نکردی. -پدرجان بهار مختاره ..ببخشید من یکم درگیرم. پدر بدون انکه ناراحت شود با احسان روبوسی کرد و گفت -اصلا یادم نبود دخترم باید استراحت بکنه.از فردا ولی متعلق به بقیست. جو عوض شد و همه خندیدند.. 🌼زکیه اکبری🌼 @khorshidebineshan
🌹 حضرت آیت‌الله بهجت قدس‌سره: خدا می‌داند در دفتر امام زمان علیه‌السلام جزو چه کسانی هستیم! کسی که اعمال بندگان در هر هفته دو روز (روز دوشنبه و پنجشنبه) به او عرضه می‌شود. همین قدر می‌دانیم که آن طوری که باید باشیم، نیستیم! 📚 در محضر بهجت، ج2، ص120 @khorshidebineshan
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 رمان معجزاتی از امام زمان (عج) 👇👇👇 @khorshidebineshan
🌹💫🌹💫🌹💫🌹💫 این داستان: رفیق من دویدن توی گندم زار آقام خیلی با صفاست. پریدن از پرچین‌های کوتاه باغ خیلی مزه داره. پا گذاشتن روی زمین و راه رفتن بدون درد، همه و همه خیلی خوبه؛ امّا هیچ چیز صفای رفاقت با تو رو نداره. دوستت دارم از این طرف آسمون تا اون طرف که خورشید داره غروب می‌کنه، دوستت دارم. دوست دارم ببینمت. با این که می‌دونم دیدنت خیلی سخته. وقتی یادم میاد که به خواب داش حسین رفتی، یه حالی می‌شم، بهش حسودیم میشه. داش حسین هزار دفعه از تو برام حرف زده. هزار دفعه همه فامیل دورش جمع شده اند و اون خوابش رو تعریف کرده. هی گریه کرده و هی همه رو گریونده. تو خیلی خوشگلی. این رو داش حسین می‌گه. یه خال هم روی صورتت داری. داش حسین خواب دیده که تو با دو نفر اومده بودی خونه ما. تو همین اتاق، بالای سر من. بعد آروم رو شونه من زده و گفته بودی: بلند شو، دایی ات داره می‌آد. یه دفعه من بلند شدم و مثل باد در حیاط دویده بودم. از وقتی توی خواب داش حسین اومدی، نه! نه! از وقتی اومدی تو اتاق و از عطر خوشت من آروم شدم و خوابیدم، خونه یه عطری گرفته. فردای اون روز همه ریختند اینجا لباس هامو تیکه تیکه کردند و بردند. یه تیکه هم ننه پری برد و به دست‌های پری بست. از اون روز به بعد یه امید دیگه تو دل مردم ده افتاده، چه برسه به ننه و بابای پری. چه برسه به خودش که عین پریاست. 👇👇👇 @khorshidebineshan