🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
❤ بسم رب الشهدا ❤
#داستان_عاشقانه_مذهبی
#امین_کریمی_چنبلو
#قسمت_بیست_وسوم
#صحبت_های_من_وامین_درخواب
💟در خواب همه چیز برایم مرور شد و یادم آمد که شهید شده.
🔹گفت «من باید زود برگردم و نمیتوانم زیاد حرف بزنم.»
🔸گفتم «باشه حرف نزن. من از حضرت زینب (سلام الله علیها) و از خدا خواستهام که بیایی و جواب سؤالات مرا بدهی. پس زیاد حرف نزن دلم میخواهد بیشتر پیش من بمانی.»
🔹گفت «یک خودکار بده تا بنویسم.»
🔸گفتم «تو به من نگفته بودی میروی شهید میشوی، گفتی میروی تا دِینَت را ادا کنی. به من قول داده بودی مراقب خودت باشی.» 🔹خندید و گفت «من در آن دنیا مذهبی زندگی کرده بودم. اسمم جزء لیست شهدا بود... »
میخواستم سریع همه سؤالاتم را بپرسم، 🔸گفتم «در قبال این مصیبتی که روی قلب من گذاشتی و میدانی که دردی بزرگتر از این برای من نبود، چطور دلت آمد مرا تنها بگذاری؟» (همیشه وقتی خبر شهادت همسر کسی را میشنیدم به شوهرم میگفتم انشاءالله هیچوقت هیچکس چنین مصیبتی نبیند. حاضر بودم بمیرم اما خدای نکرده هیچ وقت چنین داغی را نبینم.)
امین یک برگه از جیباش در آورد که دور تا دور آن شبیه آیات قرآن، اسم خداوند و ... نوشته شده بود. خودکار را از من گرفت. نوشت "همسر مهربانم،" دقیقاً عین این دو کلمه به همراه ویرگول را روی کاغذ نوشت. 🔹بعد گفت «آره میدانم خیلی سخت است. ما در این دنیا آبرو داریم. خودم در این دنیا شفاعتت میکنم.»
انگار در لیستی که قرار بود شفاعت کند اسم مرا هم نوشت...
🔸گفتم «در این دنیا چی؟»
🔹گفت «من نباید زیاد حرف بزنم...»
با این حال انگار خودش هم طاقت نداشت حرف نزند.
احساس میکردم بیشتر دلش میخواهد حرف بزند تا بنویسد.
🔹گفت «در این دنیا هم خودم مراقبت هستم. حواسم به تو هست.» یک دفعه از خواب پریدم! اذان صبح بود...
بعد آن خواب، آرام شدم.
🔸 با خودم میگفتم اگر شوهرم به مرگ عادی میمُرد چه میکردم؟ الآن میدانم شهیده و شهید زنده است و همیشه کنارم میماند، صدایم را میشنود.
🍃 آن دنیا هم دستش باز است و شفاعتم میکند. چه بهتر از اینکه در آن دنیا چنین مجوزی دارم.
🍃چه چیزی از این میتواند بالاتر باشد؟ آرام و قرار گرفتم...
🍃شوهر من به آرزویش رسیده بود و همین مرا آرام میکرد.
🍃 از طرفی اگر امین به مرگ طبیعی میمُرد باید برایش ناراحتی میکردم. خصوصاً اینکه در آن صورت نمیدانستم وضعیتاش خوب است یا نه!
💟 اما اکنون میدانم خوش است و من به خوشی او خوشم و فقط ناراحتیام از این است که امینم در کنارم نیست...
💠دیگران هم بعد از شهادتش خواب او را دیدند. یکی از افراد میگفت خواب دیدم تشییع شهید در سوریه برگزار شد و به جای اینکه تابوت او در دست مردم باشد، پیکر امین با لباس سفید و شال سیاه عزای اباعبدالله بر گردن، در دستانشان بود.
میگفت دیدم یک دختر بچه 3 تا 4 ساله در جلوی تشییعکنندگان به صورتی که صورتش رو به شهید بود، برخلاف مسیر حرکت دیگران حرکت میکرد و شعر میخواند.
میگفت از شهید پرسیدم «این دختر بچه کیست؟»
🔯 امین لبخند زد و گفت «این دختر از خاندان اهل بیت است!»
انگار که به پیشواز شهید آمده بود.
میگفت دیدم مردم مشایعت کننده هم به جای اینکه گریه کنند، کل میکشیدند و شادی میکردند!
💠شخص دیگری هم خواب دیده بود امین مداح امام حسین (علیه السلام) شده است!
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان 👇👇👇
@khorshidebineshan
مجله تربیتی خورشید بی نشان
#رمان_داستانی #رابطه #قسمت_بیست_ودوم باید نگران مهدیه باشم این عجول بودنش آخر کار دستش میداد!!!
#رمان_داستانی
#رابطه
#قسمت_بیست_وسوم
بچه ها حواستون کجاست!
من فکر کردم ما اینجوری نیستیم! اما دارم می بینم هنوز کار نکرده، بینمون تفرقه و چند نظریه هست! اون وقت دشمن توی نفاق و کینه اش اتحاد دارن به نظرتون اینجوری میشه اصلا کار کرد!
مسئله اینه ما رابطمون با هم مشکل داره !
همدیگه رو قبول نداریم! بچه ها سر پا ایستادن و مثل یه مثلث قائم زاویه بودن، در صورتی اتفاق میفته که بدونیم مسئله ی خیلی مهم و اساسی توی مثلث های قائم الزاویه، رابطه فیثاغورس هست.
این رابطه ارتباط بین اضلاع مثلث قائم الزاویه رو بیان می کنه، یعنی اگه دوتا از اضلاع مثلث رو داشته باشیم اندازه ضلع سوم رو به راحتی میتونیم حساب کنیم!
منظورم از این حرفها اینه ما رابطمون یه رابطه ی درست نیست!
اگه دو نفر یک تیم نیتشون و تفکرشون مشخص و واضح باشه می تونن راه حلی برای ضلع سوم پیدا کنند!
من میدونم باید به مریم حق داد! حرف درستی میزنه ولی خوب نظر ثریا هم بی راه نیست! بالاخره خودش از همین مکان جذب گروه ما شده! امیدش الکی نیست که میگه دست چهار نفر رو از اون طرف بگیریم! یلدا هم درست میگه از این طرفم یکی از دست بره خیلی ضررر کردیم!
دوباره دستش رو کوبید روی میز و با حسرت گفت: هنوز شروع نکرده، به بن بست رسیدیم!
من گفتم: بچه ها! بچه ها! یه لحظه صبر ...
حرف هر کدومتون سر جای خودش درسته به جای اینکه مسئله ها رو بهم بپیچید دونه دونه حلش کنیم ...
ببینم مهدیه مگه نمیگی تو رابطه ی فیثاغورس اگه دو تا از اضلاع عددشون مشخص باشه ضلع سوم رو میشه پیدا کرد!
خوب الان حرف ثریا مشخصه!
حرف مریم هم مشخصه!
می مونه پیدا کردن ضلع سوم این رابطه، که با فیثاغورس مهدیه حلش کرد!
یعنی با جمع دو تا عدد هر کدوم به توان دو مسئله به سادگی حل میشه!
پس هم در فضای مجازی داخلی به اضافه ی فضاهای دیگه کار کنید فقط کافیه به توان دو تلاش کنید یعنی دو برابر زمان و وقت بیشتر بگذارید!
اما نکته ی مهمی مریم گفت: که خیلی باید بهش حواسمون باشه اینکه ما این کارها رو میکنیم تا خودمون رو به خودمون ثابت کنیم نه به بقیه! اینطوری به چشم خدا میایم!
وقتی قبل از هرکس دست خودمون رو گرفتیم از منجلاب خودبینی و خودخواهی کشیدیم بیرون! کار به درد بخوری کردیم و به قول مهدیه تا زیر رادیکال نرفتیم فکری به حال خودمون کنیم!
مریم گفت: مهدیه جان میدونستی فیثاغورس استدلال را وارد ریاضیات کرد!
قبل از فیثاغورس، هندسه عبارت بود از مجموعهٔ قواعدی که متفرق بودهاند! یعنی همه چیز آشوب!
قواعدی که هیچ ارتباطی با هم نداشتن؛ نه مثل من و ثریا!!! پس خیلی نا امید نباش یه جوری با هم کنار میایم شاید بحث کنیم! شاید ساز مخالف بزنیم! اما متفرق نمیشیم البته انشاالله!
یه نکته ی مهم دیگه در رابطه با فیثاغورس هم اینکه پایهگذار خردگرایی در معنای فلسفی بود. خردگرایی فلسفی هم به این معنیه که میشه با روش تفکر محض به حقیقت فلسفی رسید!
پس دقتِ لازم را دوستان عزیزتر از جانم، داشته باشند بنده با گرایش فلسفی گفته باشم دنبال تفرقه نیستم...
ندا گفت: یا خداا!!!!!
از ریاضی محض رسیدیم به تفکر محض!!!
بابا محض رضای خدا بس کنید!!!
اینقدر با احساسات من بازی نکنیدبه زبون مادریتون، فارسی حرف بزنید!!!
ثریا لبخندی زد و گفت: همه چی آرومه....
من چقدر خوشحالم....
خدا برام بسازه با آخوند جماعت در افتادم...
مریم با اشاره ی دست رو به ثریا گفت: به زبان ندا میگم: چه کنـم با دلِ دیـوانه که با این همـه باز....
سعـی دارد که به ایـن عشق ، مقید باشـد...
و با لبخند ادامه داد: ثریا خانم باید بسازی! و بگذار این عشق در این رابطه مقید باشد...
فاطمه انگار توی فکر بود و بی توجه به حرفهای بچه ها با خودکارش مدام چیزهایی توی دفتر جلوی دستش می نوشت که یکدفعه....
ادامه دارد...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان 👇
Join @khorshidebineshan
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋 #سم_مهلک #بر_اساس_واقعیت #قسمت_بیست_ودوم گفت: هما این چند وقت خیلی ذهنم، من ر
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋
#سم_مهلک
#بر_اساس_واقعیت
#قسمت_بیست_وسوم
ترجیح دادم به جای اینکه از پشت گوشی باهاش صحبت کنم قرار بذاریم بهشت زهرا همدیگه رو ببینیم...
تا پیشنهادم رو گفتم که مهسا وقت داری یه ساعتی بریم بهشت زهرا ؟
خیلی سریع پذیرفت و محل قرارمون هم شد مزار همون شهید همیشگی ، همون یکی مونده به آخر توی اولین ردیف. همونجایی که مهسا تصمیم گرفت و بهترین همراهش رو انتخاب کرد...
سریع آماده شدم و راه افتادم ...
دوست داشتم کمی زودتر از مهسا برسم تا بتونم بیشتر توی اون فضای معنوی باشم اما غافل از اینکه گاهی دام شیطان درست توی همون فضای معنوی برات پهن شده!
که اگه حواسمون نباشه نه تنها باعث نمیشه اوج بگیریم بلکه با یه سقوط ناگهانی یا تدریجی از مسیر خارج میشیم!
وقتی رسیدم هنوز طبق محاسباتم مهسا نیومده بود و این برای من فرصت خوبی بود که کنار تک تک شهدایی که دوستشون داشتم سری بزنم، پیش یکیشون که برای من ویژه تر بود نشستم.
فکر نمی کردم مهسا بیاد بالای سرم...
همینطور که توی حال خودم بودم مهسا با صدای بلند و لحنی که هیچ شباهتی با پشت تلفنش نداشت گفت:ظاهرا،
در مجلس عشاق قراری دگر است...
وین بادهٔ عشق را خماری دگر است...
لبخندی زدم و گفتم: چقدر زود رسیدی؟!
نشست کنارم و با نگاه به قاب عکس شهید، چشم و ابروش رو برای من کج کرد و گفت: همیشه یه مزاحم باید باشه دیگه، تا قاعده ی عشق بازی رو بریزه بهم هما خاااانم!
گفتم: رنگ و حالت نمیگه تو همونی بودی یک ساعت پیش، پشت تلفن تمام غم های عالم رو سرازیر کردی سمت من!
یه آه عمیق کشید و گفت: نگو هما... نگو... که دلم پره... چکار کنم؟ اصلا کاری می تونم بکنم؟
گفتم: بلند شو...
با تعجب زل زد توی چشمام!
گفتم: مگه جواب سوالت رو نمیخوای؟!
بلند شو خوب دیگه! یاعلی...
بلند شد، با هم راه افتادیم سمت شهیدی که محل قرارمون بود. من نشستم مهسا هم به تبع من نشست و منتظر بود ببینه چی میخوام بگم؟!
خیلی معطلش نگذاشتم و گفتم: میدونم و مطمئنم اولین باری که اینجا اومدی رو خوب یادته، با سر حرفم رو تایید کرد، ادامه دادم: حتما هم یادته نگران چی بودی و بهت چی گفتم؟!
خیلی جدی گفت: آره خوب یادمه!
گفتی این پاتک دشمنه قسم خوردمونه، حمله از جلو که آدم رو نا امید می کنه و از آینده می ترسونه، ولی... ولی خوب امروز وضعیت من فرق می کنه، گذشته ام داره من رو نابود می کنه هما!
لبخندی زدم و گفتم: اینکه امروز داره نابودت میکنه حمله از عقبه! دشمن ما بیکار نمیشینه عزیزم!
حمله از عقب دقیقا همین حال خراب تو!
دقیقا با یادآوری شکست ها و کدورت ها و گناهان گذشتمونه، که خیلی شیک مانع میشه که دیگه راحت نتونیم ادامه بدیم، کم بیاریم و درجابزنیم!
اخم هاش رفت توی هم و گفت: اصلا کامل برام توضیح بده ببینم از چند جهت دیگه قراره ضربه بخورم حداقل حواسم باشه؟!
تا اومدم کامل براش توضیح بدم، و درست وقتی که میخواستیم حواسمون باشه که ضربه نخوریم یکدفعه....
ادامه دارد....
نویسنده: #سیده_زهرا_بهادر
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان👇
Join @khorshidebineshan
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋 #ژنرالهای_جنگ_اقتصادی #بر_اساس_واقعیت #قسمت_بیست_ودوم لیلا همینطور که به
.
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋
#ژنرالهای_جنگ_اقتصادی
#بر_اساس_واقعیت
#قسمت_بیست_وسوم
که گذشته رو جبران کنه، درست مثل من...
منم دیگه غر نمیزدم و بهانه نمی گرفتم سعی میکردم اقتدارش رو بیشتر از قبل حفظ کنم و اون هم تا جایی می تونست از هیچ تلاش و محبتی دریغ نمیکرد.
البته خوب یه وقتایی بحث و این حرفها هم بود، نه اینکه همیشه همه چی گل و بلبل باشه ، ولی خوب به قول گفتنی این بالا و پایین های زندگی نبض زنده موندنشه!
بالاخره ما دو تا آدم با روحیات و توانایی های متفاوت بودیم که قرار بود کنار هم به تکامل برسیم نه تفاهم!
و چه راز ساده ای بود که درست شدن قطار زندگیم که من فکر میکردم بخاطر ریل های داغون این مسیره که مدام با تکون های شدید داشت نابود میشد، فقط و فقط بستگی به درست شدن رفتار خودم داشت!
نه تلاش برای درست کردن رفتار محمد و یا حتی درست کردن شرایط بیرونی!
نه اینکه بگم شرایط بیرونی بی تاثیر بود نه!
اما واقعا اینقدر هم موثر نبود که من فکر میکردم!!!
باورم نمیشد که این *من* چقدر خدا بهش توانایی داده و می تونه چه کارها کنه!
یکی از اون کارهایی که خودم هیچ وقت فکرش رو نمیکردم، اما آرزوش رو داشتم با تغییر شرایط جدید اتفاق افتاد! اما نه یکدفعه که تدریجا....
ماجرا هم از این قرار بود که، کم کم دیگه بچه ها بزرگتر شدن و حجم کارهای توی خونه ی من کمتر شده بود.
کل کارهای روزانه خونه رو که انجام میدادم، چند ساعتی وقت اضافه میاوردم که کلافه ام میکرد! محمد هم که تا غروب سرکار بود.
دیگه بچه ها به سنی رسیده بودن که خودشون با خودشون، بازی می کردن و عملا جز رتق و فتق کارهای روزانشون من خیلی درگیر نبودم، اما مشغولیت ذهنیم برای برنامه ریزی آیندشون همچنان دغدغه ام بود.
یه حس وحشتناک بیکاری و تنهایی مثل اون اوایل ازدواجم سراغم می اومد!
دوباره این حالت روی حالم داشت اثر می گذاشت.
احساس میکردم انگار اتفاقات و چالش های زندگی برای من تموم شدنی نیست!
هر چی هم سعی میکردم خودم رو سرگرم کنم تا مفید باشم ولی انگار نمیشد !
نمیدونم این مفید بودن، توی هر برهه ای از زندگی، چقدر به شکل های متفاوتی بروز میکرد که من ازش بی خبر بودم!
بی خبری که باعث میشد این بیکاری و تنهایی و کلافگی من رو زمین بزنه!
با اینکه خیلی وقتها خودم رو مشغول کیک و شکلات درست کردن میکردم،چون محمد و بچه هام عاشقش بودن ولی یه خلائی، درون من وجود داشت...!
هر چند این کار برام خیلی لذت بخش بود و خیلی وقتها از خودم ایده میدادم و همین برای بچه هام و همسرم هم جذابیت داشت تا جایی که از بس محمد تعریفم رو میکرد دیگه توی فامیل واقوام هم شهره به کیک و شیرینی درست کردن حرفه ای شده بودم.
اما نمیدونم چرا اینها برام قانع کننده نبود!
البته ناگفته نماند که خوشحال بودم ، تلاشم رو دارم می کنم و نبودنهام رو ، غر زدنهام رو کم کم داشتم جبران میکردم و تلخی خاطرات اون روزها رو با شیرینی این لحظات پاک میکردم ولی... ولی... این حس چی بود که جدیدا سراغم می اومد!
یه بار وسط همین حال و احوالاتم تصمیم گرفتم با لیلا یه قراری بذارم و همدیگه رو دوباره ببینیم...
یادمه آخرین باری که بعد از بیرون اومدن از سرکار دیدمش و کلا همون یه بار بود که لیلا خونمون اومد و من از شدت خوشحالی براش هر چی هنر و مهارت داشتم خرج کردم...
چقدر هم ابراز لطف کرد، خصوصا وقتی اولین برش کیکم رو خورد و حسابی ازم تعریف کرد و گفت: آدم وقتی توی کاری تمرین و استمرار داشته باشه، حتما یه فرد ماهر و قوی توی اون کار میشه، دقیقا مثل کیک درست کردنه تو!
تعریفش برام خیلی فلسفی بود! و کلی ذوق کردم...
بهم وعده داد دفعه ی بعد غافلگیرم می کنه و من منتظر وعده ی لیلا...
ادامه دارد.....
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان 👇
Join @khorshidebineshan