مجله تربیتی خورشید بی نشان
#رمان_داستانی #رابطه #قسمت_بیست_وهفتم به خاطر رفتار مریم فکرم حسابی مشوش بود در همین حین ثریا ب
#رمان_داستانی
#رابطه
#قسمت_بیست_وهشتم
یه هفته از این ماجرا گذشت، مثلا دختر خاله اش پیام داد گفت: اگه عشقت زنده بودچیکارمیکردی؟ گفتم: از خدامه ولی حیف...
بالاخره بعد از چند تا پیام گفت: نمیخوام بیشتر عذاب بکشی من همون عشقتم زنده ام!
منو ببخش اذیتت کردم...
باهاش دعوا کردم...
همه چی رو از زیر زبونش کشیدم بیرون، منه احمق چه ساده بودم، به پای یه عشق مجازی چه غصه هایی که نکشیدم، چه دردهایی که تحمل نکردم! کنکورم رو بعد از شنیدن سرطانش ول کردم، نتونستم بخونم...
دیدم چه بازی خوردم از این آدم شیاد، دختر خاله ای هم در کار نبود خودش بوده، سرطانی هم نداشته، حتی اون عمل پیوند قلبش هم دروغ بود، گفت: دکتر نیستم دروغ گفتم، ۲ ساله ازدواج کردم! یه دختر هم داشت!
دنیا رو سرم خراب شد...
من که مجرد بودم اما نمیدونم یه زن متاهل چقدر راحت با من در ارتباط بود!
چه بازی کثیفی خوردم!
منی که میخواستم کنکور بدم...
منی که این موقعیت خوب خدمت برام فراهم شد، چیکار کردم با خودم !
دلم تکه تکه شد...
بعد از این قضایا بلاکش کردم، جوابش رو نمیدم، الان هم هی پیام میده منو ببخش!! عذاب وجدان دارم!!!
بعد اون دیگه من اون فرد قبلی نشدم، دلم بد جوری شکست، خیلی بد، خیلیییی بد...
آخرین بار پرسیدم: دلیلت چی بود برای این کارهات؟!
گفت: اشتباه کردم! و خیلی راحت توجیه کرد آدم اشتباه میکنه! دوستت داشتم نمیخواستم ولم کنی بخاطر اون دروغ میگفتم!!!!!
و من در نهایت بهت و تحیر و تعجب و زیر یه خروار خاطرات ذهنی که با عشق مجازیم که تصمیم بر ازدواج باهاش داشتم ولش کردم...
در واقع همه چی رو، کنکور و زندگی و احساساتم رو...
الان هم دلم پر خونه...
چه بازی خوردم...
اما خدا خواست با مرگ غیر واقعیش، واقعیت برای من رو شد...
چقدر آدم ها وقتی بازیگر میشن نقش های غیر از خودشون رو قشنگ بازی می کنن خصوصا توی فضای مجازی !
انقدر منو از خودش مطمئن میکرد که آدم باورش نمیشد اینطور یک نفر زندگی دیگران رو به بازی بگیره!
هیچ وقت نمی بخشمش... هیچ وقت...
دق کردم از دروغ هاش... دیوونم کرد...
تازه رسیدم به این جمله که عشق آدم رو کور میکنه، گوش هات رو میبنده، عشق درد... درد!
ثریا گفت: ما به این نتيجه رسیدیم در این فضا خیلی ها عشق رو با علاقه با خلا عاطفی با خود خواهی با هوس و یه حس زود گذر یا حتی یه سرگرمی اشتباه میگیرن فرقی نمیکنه آقا باشی یا خانم! مجرد باشی یا متاهل! اگر مسیر درست رو بلد نباشی و طبق قواعد درست جلو نری حتما به ته دره سقوط میکنی!
البته فضای مجازی به همون اندازه که خطرناکه به همون اندازه هم از مسیر درست حرکت کنی کمک کننده است!
بعد هم نمونه کارهاشون رو نشون داد که خیلی بهتر و قوی تر از تیم قبلی بود...
اما مریم همچنان در فکر فرو رفته بود و در حدی تابلو بود که ندا با اشاره به مریم گفت: حدیث حاضر غائب شنیده ای! او در میان جمع و دلش جای دیگر است...
ناگهان مریم بلند شد چادرش رو پوشید و عذر خواهی کرد و گفت: ببخشید دوستان من باید کمی زودتر برم جایی کار دارم انشاالله دفعه ی بعد جبران میکنم!
بچه ها کمی ناراحت شدن خصوصا مهدیه که قرار بود ارائه بده، ولی من گفتم: اشکالی نداره برو بسلامت...
با خودم گفتم: شاید نگرانی من بیخود بوده و ذهن مریم درگیر کار دیگه ای هست! با این خیال خودم رو دلخوش کردم تا از افکار مشوش در امان باشم اما ...
ادامه دارد...
نویسنده: #سیده_زهرا_بهادر
هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان 👇
Join @khorshidebineshan
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋 #سم_مهلک #بر_اساس_واقعیت #قسمت_بیست_وهفتم گفت: دچار به قول سهراب یعنی عاشق!
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋
#سم_مهلک
#بر_اساس_واقعیت
#قسمت_بیست_وهشتم
اشتباهی که به سادگی متوجه اش نشدم و به بدترین شکل ممکن ضربه اش رو خوردم...
اویل وقتی نگاهم به چهرهی اش می افتاد یاد شهید مرتضی می افتادم، اما انگار داشت قصه عوض میشد!
کم کم طوری شده بود که حتی وقتی توی خونه نگاهم به قاب شهید مرتضی می افتاد تصویر این بنده خدا توی ذهنم تداعی میشد!
از انگشتر عقیقش گرفته تا حالات ظاهری رفتار و چهره اش اینقدر من رو مجذوب خودش کرده بود که فکر میکردم جدی جدی با یه شهید مرتضی رو به رو هستم!
من حواسم نبود به این قیاس اشتباهم! اینکه یکی دست رو با انگشتر عقیق میده تا من به اشتباه نیفتم!
یکی هم با انگشتر عقیق دنبال دل بردن تا امثال ما رو به اشتباه بندازه!
و امان از وقتی که دل از سیطره عقل خارج بشه!!!!!
وقتی فکر می کنم چی بودم و چی شدم باورم نمیشه!
به اوج رسیده بودم... یهو سقوط کردم.... نمیدونم چی شد ولی بدجوری سقوط کردم... دیگه بلند شدن برام سخت شده بود... من قبلا خیلی با خدا حرف میزدم.... خیلی قوی بودم.... اما کی یا چی من رو به اینجا رسونده بود.... که حتی فکر نمیکردم دارم اشتباه میرم!
یه بار که با مهسا توی بهشت زهرا راه می رفتیم و چند روزی میشد خبری از این بنده خدا نبود به صورت ناخواسته شروع کردم این شعر رو خوندن:
من هر چه دیدهام، ز دل و دیده، دیدهام!
گاهی ز دل بود گله، گاهی ز دیدهام...
من هر چه دیدهام، ز دل و دیدهام کنون!
از دل ندیدهام، همه از دیده دیدهام...
مهسا که بعد ازدعوا و ماجرای اون روز که شدتش هم عمیق بود دیگه توی این چند ماه هیچ حرفی راجع به اون آقا به من نزد، شاید جرات نکرد شایدم من رو توی ذهن خودش خیلی خوب می دید نمیدونم...!
ولی بهر حال همینطور که در هرحال قدم زدن بودیم با یه حالت خاصی گفت: هماااا غرض خاصی داشتی از خوندن این شعر !!!
منم دست خودم که نبود!
کلا حال و احوالتم عوض شده بود یه آه عمیق کشید و گفتم:
من کشتهٔ عشقم،خبرم هیچ مپرسید
گم شد اثر من،اثرم هیچ مپرسید
گفتند که: چونی؟ نتوانم که بگویم
این بود که گفتم، دگرم هیچ مپرسید
وقتی که نبینم رخش احوال توان گفت
این دم که درو مینگرم هیچ مپرسید
بیعارضش این قصهٔ روزست که دیدید
از گریهٔ شام و سحرم هیچ مپرسید
خون جگرم بر رخ و پرسیدن احوال؟
دیدید که: خونین جگرم، هیچ مپرسید
از دوست به جز یک نظرم چون غرضی نیست
زان دوست به جز یک نظرم هیچ مپرسید
با اوحدی این دیدهٔتر بیش ندیدیم
بالله ! که ازین بیشترم هیچ مپرسید
مهسا متعجب و در حالی که مردمک چشمهاش داشت از حدقه میزد بیرون ایستاد و یه نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد گفت: خوبی همااا!
نگاهش کردم و بدون اینکه جوابش بدم تنها سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم!
ولی تنها خدا می دونست که حالم واقعا خوب نیست...
یه کسی از درونم می گفت: هدی خودت رو جمع کن با این حالاتت به چی می خوای برسی یا بهتر بگم به کی می خوای برسی؟
یعنی این تویی ! این تویی که تصمیمت این بود یه کسی مثل مهسا رو توی این مسیر همراه خودت کنی؟ ولی با این کارها و رفتارهات کدوم مسیر؟ کجا داری میری معلوم هست!
همینطور که داشتم با درون خودم کلنجار می رفتم احساس کردم رنگ چهره ی مهسا سرخ شد و حالش بهم ریخت!!!
فکر کردم با خوندن این شعر دیدش نسبت به من عوض شده ولی انگار ....
ادامه دارد.....
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان👇
Join @khorshidebineshan
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋 #ژنرالهای_جنگ_اقتصادی #بر_اساس_واقعیت #قسمت_بیست_وهفتم با هم به سمت اتاقی
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋
#ژنرالهای_جنگ_اقتصادی
#بر_اساس_واقعیت
#قسمت_بیست_وهشتم
دیگه حرفت چیه؟!
ببین نرگس! به قول شهید باقری ما هممون بریم یا ما هممون بمونیم، هیج فرقی به حال اسلام نمی کنه! مهم اینه ما وظیفمون رو انجام بدیم!
حالا بیا این گوی و این میدون!
دیگه جا بزنی خودت میدونی و خودت!
ضمنا بعدش نمی تونی بگی مسولیت همسری و مادریم زیر سوال می رفت، چون خودت گفتی کاملا برای اونها وقت میذاری وبا این شرایط وقت اضافی هم داری!
نگاهم به لیلا هنوز مردد بود...
ولی احساس میکردم ترسم کمرنگ شده!
انگار هنوز باید چیزی می گفت تا من یه دل میشدم و این تردید هم تموم میشد و دقیقا زد توی خال، وسط سیبل اعتقاداتم! دستم رو گرفت و با اعتماد به نفس خاصی ادامه داد:جالبه حتی بدونی که بزرگ ما میگه: ما با کار کردن خانم ها مخالف نیستیم که هیچ! ولی می گیم کاری رو انجام بدن که به وظیفه ی مادری و همسریشون ضربه نخوره! به ریحانه بودن زن آسیب نرسه! مطلب حله برات؟!
خیالم نسبتا راحت شد، ولی هنوز ترس همراهم بود...
با این حال کتاب رو محکم گرفتم توی دستم و گفتم: لیلا... خدا کنه بتونم....
لیلا با یه لبخند، چشمهاش رو دوباره محکم باز و بسته کرد و گفت: میدونم که می تونی....
ولی بازم به قول شهید حسن آقای باقری که میگه: اگه میخوایم کار کنیم، کار خون دل داره ... دردسر داره... ولی چیزی که آدم رو خسته می کنه، گیجی و بی برنامگیه، نه کار زیاد!
بخاطر همین با تاکید بهت میگم : کتاب رو حتما با دقت بخون!
یادت باشه علت شکست خوردن توی هر کاری به خاطر بلد نبودن و یاد نگرفتن اون کاره، این یه نکته، که تجربش رو هم داشتی!
نکته دوم هم، اینکه طبیعتا از کی یاد گرفتن هم مهمه!
یکی ممکن آدم رو بندازه توی چاه تا مثلا برسه به آب، اما اینطوری حتی اگه برسه، داغون میشه!
یکی هم هست راه حفر کردن چاه رو یاد میده تا برسیم به آب بدون اینکه آسیب ببینیم!
شاید توی دنیا روش های زيادي وجود داشته باشه تا یه کسب و کار به درآمد برسه و رشد اقتصادی کنه ، اما مهم اینه توی ایران ما، با چه روش هایی میشه این کار رو انجام داد!
نرگس خودت توی همین کشور زندگی می کنی، دیگه حتما خوب میدونی، با توجه به اینکه چندین سال کشورمون درگیر مسائل اقتصادی هست و هر سال به این نام، نامگذاری میشه! یعنی این مسئله، مسئله ی مهمیه !
یعنی زندگی مردم بهش گره خورده !
یعنی باید مجاهدانه براش کار کنیم !
یعنی باید پا بذاریم روی ترس هامون!
یعنی باید توی این جنگ ضد گلوله بشیم!
باور کن هر کسی به اندازه توان خودش تلاش کنه درست میشه!
اما... اما... نکته اش همون بود که شهید باقری گفت!
بدون برنامه ریزی و همینجور روی هوا کار کردن نه تنها به نتیجه نمی رسونتمون بلکه، ممکنه نا امیدمون هم بکنه که یه خط قرمز اساسیه!
البته بازم تاااااااکید می کنم حواست باشه اولویت ها نباید جا به جا بشه نرگس جان!
ولی وقتی اولویتِ زمانت و کاری که باید انجام بدی رو فهمیدی، از تمام سلولهای بدنت کمک بگیر تا به بهترین شکل انجامش بدی!
با شنیدن حرفهاش نفس عمیقی می کشم، اما اینار به جای اکسیژن، یه عالمه انرژی وارد بدنم میشه...
دوباره نگاهی به جلد کتاب انداختم ایندفعه اسم کتاب برام جالب تر دیده شد. با خودم گفتم چه اسم پر مفهومی...!
ادامه دارد....
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان 👇
Join @khorshidebineshan