eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
مجله تربیتی خورشید بی نشان
#رمان_داستانی_رابطه #قسمت_سی_ودوم مریم شاکی نگاهم کرد و گفت: رایحه حالا خداااایش گیرم من رمز گذ
اول اینکه مسئولیت رفتار و عملکردت رو بپذیری مریم: وقتی دانسته و یا نادانسته دست به عملی زدی که منجر به ناراحتی همسرت شده مسئولیت عمل خودت رو بپذیر! که خوب توی اولین مرحله مریم جان ظاهرا مشکلی نیست و شما قبول کردی، آخه پذیرش مسئولیت عمل و رفتار و اعتراف به اشتباه اولین قدم برای از بین بردن کدورت‌هاست. متاسفانه بعضی از افراد وقتی که کار اشتباهی انجام میدن چه در زندگی مشترک‌ و یا در زندگی اجتماعی و شغلی به جای پذیرش سعی در توجیه و انکار اشتباه خودشون دارن و با این عمل طرف مقابل رو عصبانی و رنجیده می کنند. شاید گاهی لازم باشه غرورها کنار بره و تک‌تک افراد با خودشون و شریک زندگی‌شون صادقانه برخورد کنند چیزی که اهمیت داره نگاه و نگرش افراد به حفظ زندگی هست اینکه فرد غرور‌ش را اولویت زندگی خود قرار بده و یا حفظ زندگی و روابط عاطفی رو؟! دومین مرحله عذرخواهی کردنه، این رفتار کمک زیادی می‌کنه افراد وقتی که ضربه‌ای می‌خورن یا از چیزی ناراحت میشن، انتظار شنیدن یک معذرت‌خواهی از ته دل را دارند. یه عذرخواهی صمیمانه می‌تونه اعتماد از بین رفته را برگردونه! از اونجایی که افرادکمی‌ مایل به انجام این کار هستند این کار ارزش و قدرت بیشتری پیدا کرده، یعنی آدم های بزرگ و قوی توانایی چنین کاری رو راحت دارن! شاید باور نکنی ولی تجربه ی من ثابت کرده یک عذرخواهی از ته دل چیزهای زیادی را تغییر میده از دید همسر این کار منجر به بالا رفتن شخصیت‌ میشه برعکس برخی که تصور می‌کنن با عذر خواهی تحقیر میشن. شاید سخت به نظر بیاد اما نباید فراموش کرد که تمامی افرادی که از نظر عقلی رشد کردن یادگرفتن زمانی که سهوا و یا عمدا اشتباهی رو انجام میدن بهترین رفتار عذرخواهی کردنه و پذیرفتن اشتباه هست. مریم با حالت خاصی گفت دست شما درد نکنه خانم دکتر یعنی معذرت خواهی نکنیم عقلمون رشد نکرده دیگه اینجوریاست! لبخندی زدم و گفتم: دقیقا!!! البته این حرف من نیستا علم روانشناسی برای یک شخصیت سالم چنین چیزی رو ثابت کرده بعد به شوخی ادامه دادم: از اونجایی که شما فلسفه میخونی و رشد عقلت چند برابره، باید چندین بار معذرت خواهی کنی... مریم لبخندی زد و چیزی نگفت... ادامه دادم: فقط نکته مهمی که خانم ها در این مورد باید رعایت کنند من جمله شما توجه به این مسئله است که مردها زمانی که ناراحت و دلخور میشن معمولا نیاز دارند زمانی رو تنها باشن و زمانی که خانم عذرخواهی می‌کنه نباید سریعاً منتظر واکنش مثبت از همسر زندگی خودش باشه! باید به مردها فرصت داد که مسائل را تجزیه و تحلیل کنند! پس انتظار بیخود از امیر عباس نداشته باشی که عذر خواهی کردی همه چی تموم بشه! صبر کن! هر چند که من میدونم و به آقایون هم میگم نکته ی مهمی که مردها هم باید مد نظر قرار بدن اینکه خانم ها نیاز دارن اگر همسرشون اشتباه کرد سریعاً‌ ازشون عذرخواهی کنه و مورد حمایت عاطفی قرار بگیرند در این مواقع تنها گذاشتن خانم به اونها احساس عدم امنیت میده. خلاصه اینکه باید تفاوت های روحیه ای زن و مرد رو درست بشناسیم تا بتونیم زندگی خوب و بدون سو برداشتی داشته باشیم. مریم گفت: رایحه بازم مرامت رو عشقه نامردی نمیکنی فقط هوای یک طرف رو داشته باشی... جدی گفتم: مریم داشتن انصاف خیلی مهمه خصوصا توی کار ما، اما بریم سراغ مرحله ی سوم اینکه باید اشتباهات رو جبران کرد: مثلا رمز گوشی رو به همسرت بگو یا علت رمز گذاری رو براش توضیح بده که غرضی در کار نبوده البته اینجا که اشتباه شما قابل جبرانه، ممکنه گاهی حتی اتفاقاتی بیفته که اشتباه قابل جبران نباشه ولی پرسیدن این سوال تاثیر شگفت‌انگیزی در زندگی‌ افراد ایجاد می کنه. اینکه بپرسیم: آیا از دستمون کاری بر می‌آید که حالش بهتر بشه ؟ یا آیا الان چیزی از من می‌خواهی‌ یا کاری می تونم برات بکنم؟ با این سوالات طرف درک می‌کنه ما واقعاً به فکرش هستیم و از اتفاق پیش اومده ناراحتیم. دقت کن فقط پرسیدن سوال مهم نیست به پاسخی که میده هم خوب گوش کنیم مهمه! تا بتونیم هر کاری که از دستمون بر می‌آید برای رضایت از وضعیت پیش اومده انجام بدیم. مرحله ی آخر هم اینکه متعهد باشی:  برای بدست آوردن اعتماد باید به قول و قرارت متعهد باشی. با یک تعهد جدید می‌تونی دل امیرعباس رو بدست بیاری، البته تعهداتی که بتونی بهش عمل کنی! فراموش نکن تعهداتی معقول که قادر به انجامش باشی و انجام ندادنش سبب خدشه‌دار شدن روابط تون نشه! بکار بردن چهار مرحله ای که گفتم در عین سادگی معجزه میکنه برای اعتماد سازی! اما متاسفانه مریم خیلی می بینم خصوصا در بحث روابط در فضای مجازی و ارتباط های بدون مرز... یکدفعه گوشیم زنگ خورد!!! ادامه دارد.... نویسنده هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست. 👇 Join @khorshidebineshan
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋 #سم_مهلک #بر_اساس_واقعیت #قسمت_سی_ودوم اخم هام رو کشیدم توی هم و با خشم گفت
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋 یکدفعه ورق برگشت! توی خونه بودم و مثلا مشغول فعالیت های دانشگاهم که تلفن خونه زنگ‌خورد! معمولا اقوام و فامیل که با خانواده کار داشتن به خونه زنگ میزدن به همین خاطر من خیلی توجهی نکردم. مادرم که چند دقیقه ای بیشتر نبود گوشی رو جواب داد، خیلی زود خداحافظی کرد و با بابام تماس گرفت و با حالت استرس و اضطراب بهش گفت: که سریع بیا خونه باید بریم روستا! بعد از اینکه گوشی رو قطع کرد من رو صدا زد و در حالی که کاملا رنگش پریده بود گفت: زود آماده شو باید بریم روستا! متعجب و سوالی پرسیدم: چرا مامان؟ چی شده مگه؟! تنها جمله ای که کاملا واضح هم بود و گفت: ریحانه تصادف کرده! نیاز نبود بیشتر بپرسم، نگفته پیدا بود که چه اتفاقی افتاده! ریحانه دختر عموی من بود... ما با هم، هم سن و سال بودیم... باورش برام سخت بود! به سرعت آماده شدم و وقتی بابام رسید بدون لحظه ای صبر کردن راهیه روستامون شدیم... حال مامان و بابام توی مسیر اصلا خوب نبود و حق داشتن! اونها هم باورشون نمیشد درست مثل من! انگار توی یه شوک بودیم! به روستا که رسیدیم چون جمعیت اونجا زیاد نبود و همه همدیگه رو خوب می‌شناختیم انگار همه یه جورایی عزادار بودن.... دختر جوانی بود با کلی آرزو..‌. ولی حالا همه چی تموم شده بود! همه ی اون آرزوها ، وعده ها و خیال ها... حالا برای ریحانه نوبت پاسخ دادن بود! لحظه به لحظه همراهش بودم از غسالخونه گرفته تا کنار لحد ! لحظه ی آخر که سنگ آخر رو گذاشتن دیگه حالم دست خودم نبود! توی تمام اون لحظات احساس میکردم خودم جای ریحانه ام ! و همین حالم رو فاجعه بار تر می کرد ! برای تمام لحظاتی که بیهوده گذشت ! برای تمام لحظاتی که کاش بیهوده میگذشت حداقل نه با این همه گناه و اشتباه! اگر واقعا من جای ریحانه بودم با اون همه گناه و اشتباهی که کردم چکار می تونستم بکنم ؟! توی همین گیر و دار تصویر اون آقا یه لحظه از توی ذهنم رد شد و من از قبل این حدیث رو میدونستم آدم با کسی محشور میشه که دوستش داره و همین کافی بود که مثل یه گلوله آتیش بسوزم... به خودم میگفتم: خدایا نه!نه! واقعا دوست داشتنی های من این نیست! اینقدر گریه کردم و ضجه زدم که کار به جایی رسیده بود خواهر ریحانه من رو دلداری میداد حالا شما فرض کن چه اوضاعی بود! بعد از مراسم من برای پذیرایی نموندم و به مامانم گفتم میرم کمی استراحت کنم بخاطر همین تنها اومدم سمت خونه... ولی واقعا نیومده بودم استراحت کنم! می خواستم تکلیف خودم رو مشخص کنم بالاخره یه روزی منم میرم و باید تا کاری از دستم بر میومد یه کاری واسه حال و روز خودم میکردم...! نزدیک خونمون که شدم نرفتم داخل ،مسیرم رو کج کردم به سمت باغ کنار خونه... همونجایی که چندین ماه پیش نشسته بودم! نشستم همونجا.... تصاویر ریحانه از کودکی تا بزرگسالی توی ذهنم مرور میشد و روحم رو تحت فشار گذاشته بود.... با تردید، فکرهایی ترسناک و سختی در کنار این تصاویر درگیرم کرده بود.... یعنی می تونستم برای نجات خودم کاری کنم... یعنی زورم به خودم می رسید... یعنی این وضع خراب روحی من درست میشد... یعنی به قول دوستام اگه واقعا عاشق شده باشم می تونستم فراموشش کنم و ازش دست بکشم.... با تمام وجود احساس میکردم نیاز دارم کسی کمکم کنه! آخه من چجوری می تونستم بی خیالش بشم.... ادامه دارد.... نویسنده: 👇 Join @khorshidebineshan
مجله تربیتی خورشید بی نشان
💐🍃🌿🌸🍃🌼 🍃🌺🍂 🌿🍂 🌸 #فنجـانی_چـاے_بـا_خـدا #قسمت_سـی_و_دوم ✍در همهمه ی فکری خودم و مادر،‌راهی هتل شدیم
💐🍃🌿🌸🍃🌼 🍃🌺🍂 🌿🍂 🌸 ✍حرفهای آن روزِ یان، آرامشی سوری به وجودم تزریق کرد و قول داد تا برایِ‌ پیدا کردنِ‌ پرستاری مطمئن محض نگهداری از مادر و انجام کارهای خانه با آن دوستِ‌ ایرانی اش هماهنگ کند. عصر برای تسویه حساب و جمع آوری وسایلم به هتل رفتم و با تاریک شدن هوا باز هم آن صوتِ عربی را از منبعی نامشخص شنیدم. انگار حالا باید به شنیدنِ‌ چند وعده یِ این نوایِ مسلمان خیز عادت میکردم. وقتی به خانه رسیدم کارها تمام شده بود و پیرزنی چادر مشکی پوش، نشسته روی یکی از آن مبلهای چوبی با روکشِ قرمز و قدیمی اش، انتظارم را میکشید. گوشیم زنگ خورد، یان بود میخواست اطلاع دهد که دوستش، پیرزنی مهربان و قابل اعتماد را برای کمک و پرستاری از مادر، روانه خانه کرده. من در تمام عمر از زنانی با این شمایل فراری بودم حالا باید یکی شان را در دیدار روزانه ام تحمل میکردم و مضحکترین ایده ی ممکن، اعتماد به یک ایرانی. چاره ای نبود. من اینجا کسی را نمیشناختم پس باید به یان و انتخابِ دوستِ ایرانی اش اعتماد میکردم. مدتی گذشت مادر همان زنِ بی زبانِ چند ماه اخیر بود و فقط گاهی با پیرزن پرستار چای میخورد و به خاطرات زنانه اش گوش میداد و من متنفر از عطر چای به اتاقم پناه میبردم، اتاقی به سکوت نشسته با پنجره هایی رو به باغ. در این چند وقت از ترسِ خویِ جنگ طلبی مسلمانان ایرانی، پای از خانه بیرون نگذاشتم. دلم پر میکشید برای میله های سرد رودخانه، خاطرات دانیال، عطر قهوه، شیشه ی باران خورده و عریضِ‌ کافه ی محلِ کارِعثمان. اینجا فقط عطرِ‌ نانِ‌ گرم بود و چایِ‌ مسلمان طلب. گاهی هم پچ پچ کلاغهای پاییز زده در لابه لای شاخ و برگِ درختان. باغ اینجا بارانش عطر خاک داشت، دلیلش را نمیدانم اما به دلم می نشست. یان مدام تماس میگرفت و اصرار میکرد تا برای آموزش زبان آلمانی به عنوان مربی به آموزشگاهی که دوستش معرفی کرده بود بروم، بی خبر از ناتوانیم برای فارسی حرف زدن. پس محضِ خلاصی از اصرارهایش هم که بود واقعیت را به او گفتم و او خندید، بلند و باصدا. اما رهایی در کار نبود، چون حالا نظرش جهت دیگری داشت و آن هم رفتن به همان آموزشگاه برایِ‌ یادگیری زبانِ‌ فارسی بود. یان دیوانه ترین روانشناسی بود که میشناختم. چند روزی به پیشنهادش فکر کردم بد هم نمیگفت، هم زبان مادری را می آموختم هم تنفرم را با زبانشان ابراز میکردم، نوعی فال و تماشا. یان با دوستش هماهنگ کرد و مدتی بعد از آموزشگاه برایِ‌ دادنِ آدرس، تماس گرفتند و پروین، پیرزن پرستار آن را در کاغذی یادداشت کرد و به دستم داد.  دو روز بعد، عزم رفتن کردم با شالی مشکی که به زور موهایِ‌ طلاییم را میپوشاند. ماشینِ ارسال شده از آ‍‍‍‍‍‍ژانسِ‌ محل در هیاهویِ‌ خیابانها مسیر را میافت و من میماندم حیران از این همه تغییر در شکلِ‌ ظاهری مردم. مسلمانان اینجا زیادی با اسلامِ مادر فرق نداشتند پس آن ازدحامِ زنانِ‌چادر پوش در خاطرات کودکیم به کجا کوچ کرده بودند؟! وارد آموزشگاه شدم. شیک بود و زیبا با دکوری نسکافه ای رنگ و عطر قهوه، بو کشیدم، عطر قهوه فضا را در مشتش میفشرد و مرا مست و مست تر میکرد. رو به روی منشی که دختری جوان با موهایی گیر کرده در منجلابی از رنگِ‌  شرابی و صورتی خوابیده در نقش و نگارِ لوازم آرایش بود، ایستادم با کلماتی انگلیسی از او خواستم تا با مدیر صحبت کنم آبرویی بالا انداخت: نازی! نازی! بیا ببین این دختره چی میگه من که زبان بلد نیستم. نازی آمد با مانتویی که کشیدگیِ دکمه هایش از اجبار برای بسته ماندن خبر میداد و صورتی نقاشی شده تر از منشی. بعد از سلام و خوش آمد گویی خواست تا منتظر بنشینم. نشستم بی صدا و چشمانی که عدم هماهنگی بیشتری را جستجو میکرد. عطری تلخ و مردانه در فضا پیچید درست شبیه همان ادکلنی که دانیال میزد. چشمانم را بستم دانیال زنده شد، خاطراتش، خنده هایش، مهربانی هایش، اخمهایش، صوفی اش، خودخواهی اش و خدایی که دست از سر زندگی ام برنمیداشت. سر چرخاندم به طرف منبعِ تجدید کننده ی خاطراتم... پسری که قد بلند و هیکل تراشیده اش را از پشت سرش دیدم با صدا میخندید و با کسی حرف میزد، دراتاقی که دربِ‌ نیمه بازشِ اجازه ی مانور را به چشمانم میداد. کمی چرخید، نیم رخش را دیدم آشنا بود زیادی آشنا بود! و من قلبم با فریاد تپید... ⏪ ... Join @khorshidebineshan