eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
مجله تربیتی خورشید بی نشان
#رمان_داستانی #رابطه #قسمت_سی_وششم لبخندی زدم و گفتم: بفرمایید بنشینید... برگه ی کاغذ رو هم بگ
وقت گذشته بود و باید می رفتم سمت خونه... در طول مسیر ذهنم درگیر این بود در یه فرصت مناسب با یه روش مناسب با مهدیه صحبت کنم! پشت چراغ قرمز ایستاده بودم که گوشیم زنگ خورد شماره آشنا نبود جواب ندادم... چندین بار تماس گرفت... پیامک فرستاد: سلام من مادر یلدا بهرامی هستم کار مهمی با شما دارم امکانش هست پاسخ بدید! یکدفعه یادم افتاد صبح مهدیه زنگ زده بود... مهلت ندادم تماس بگیره خودم زنگ زدم به همون شماره ... عذر خواهی کردم و شروع به صحبت کرد و گفت: میخوام فردا ببینمتون... گفتم: من خونه برسم بهتون اطلاع میدم برای فردا چه ساعتی در خدمتتون باشم... قرار شد من خبر بدم خداحافظی کردیم بعد از قطع کردن گوشی داشتم فکر میکردم توی این چند ماه فعالیت بچه ها داخل فضای مجازی طبیعیه که با چنین چالش هایی بر بخوریم فقط مهم اینه بچه ها بتونن درست مدیریتش کنن... فردا بین ساعات نوبت دهی ها مادر یلدا اومد مطب، خانم بسیار محترمی بود فقط کمی ناراحت ونگران شده بود از رفتارهای اخیر یلدا... می گفت: دختر خوبیه ولی اینقدر مشغول گوشی و به قول خودش کار فرهنگیه که دیگه احساس کردم نکنه قضیه ای هست! خودتون که بهتر میدونید فضای مجازی چقدر بی در پیکر... توی خونه همونقدر هم هست حرف شماست! واقعا نمیدونم چکار کنم هرچی هم بهش میگم مادرمن گوشی یک ساعت! دو ساعت! نه بیست چهارساعت! میگه: مامان دشمن ساعت نمیشناسه!!! آخه من نمیدونم چی بگم به این بچه! نوجوونهای امروز اصلا گوش به حرف نیستن! باهاشون صحبت می کنی انگار نه انگار!!! لبخندی زدم و گفتم: راستش حاج خانم در این مورد که کار یلدا اشتباهه و ما حتما باهاش صحبت می کنیم... اما در مورد نوجوان امروز باید یه نکته ای رو دقت کنید اینکه نه تنها نوجوانهای امروز که نوجوانهای هر دوره ای نیاز به استقلال و دیده شدن دارن و این طبیعیه! توی این سن معمولا بچه ها از خانواده ها فاصله میگیرن و به گروه و گرایش های دوستاشون نزدیکتر میشن که خوب کمی برای خانواده ها سخته ولی اگر صبوری کنن این مرحله هم به خوبی میگذره... سرش رو تکون داد و با استیصال گفت: خوب خانم من ترسم از همین گروه هاست دیگه! بخشیداااا جسارت نشه ولی خوب این روزا کم نمی بینیم به اسم کار فرهنگی و فلان و بهمان بچه ها رو از راه به در می کنن!!!! گفتم: واقعا خوشحالم یلدا مادری مثل شما داره که حواسش هست! حرفتون هم درست! به هر حال خواسته یا ناخواسته نوجون دوست داره خودش رو توی یه گروه جا بده! حالا هر کجا بیشتر تحویلش گرفتن! بیشتر دیده شد! بیشتر براش بهاء و ارزش بذارن! همراه همون گروه میشه... اما در مورد گروه بچه های ما خدارو شکر یلدا توی گروهی قرار گرفته که دغدغه اش اینه کار برای اسلام روی زمین نمونه! ولی خوب اینکه باید مدیریتش کنه هم حرف درستیه! فقط شما حواستون باشه کلید طلایی برای حفظ بچه تون در این سن چه در فضای مجازی چه فضای واقعی رابطه هست یک رابطه ی صمیمی! که بتونه با شما راحت صحبت کنه و اگه مشکلی پیش اومد بهتون با خیال راحت بگه نه با ترس ! شما هم کمی باهاش مدارا کنید! این سن، سن خاصیه نزدیکای بلوغ حس استقلال شدت میگیره همونطور که حواستون بهش هست خیلی سوال پیچش نکنید مواظبش باشید ولی نه به این معنی که دست و پاش رو ببندید! باهاش در مورد علایقش صحبت کنید اما دقت کنید که در این حرف زدن از قیچی‌‌های ارتباطی به هیچ وجه استفاده نکنید. گفت: قیچی های ارتباطی چی هستن خانم دکتر؟ گفتم: این قیچی‌ها که متاسفانه خیلی ها هم بدون دونستن عواقبش استفاده می کنن شامل سرزنش کردن، قضاوت کردن، مقایسه کردن، بازجویی کردن، نصیحت کردن و تهدید و تنبیه کردن نوجوون میشه که نتیجه اش هم مشخصه! مثل یک قیچی رابطه تون باهاش قطع میشه! ببینید خانم بهرامی تجربه ثابت کرده با محبته به اندازه و همراهی کردن توی این سن خانواده ها بیشتر جواب میگیرن تا تند مزاجی و تلخی کلام! بعد هم راجع به کارها و فعالیت بچه های گروه براش توضیح دادم که الحمدالله خیالش راحت شد و در آخر هم تاکید کردم بخاطر همون حس استقلال در این دوره بهتره در رابطه با اینکه با من صحبت کرده به یلدا چیزی نگه! بعد از رفتن مادر یلدا، چند دقیقه ای فرصت داشتم که رفتم توی اینستاگرام و پیج مهدیه داخل دایرکتش براش نوشتم.‌‌... ادامه دارد.... نویسنده: هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست. 👇 Join @khorshidebineshan
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋 نه مطمئنم نمیگذاره! ولی منم نمیگذارم! هر چی باشه توان ما رو خدا بیشتر قرار داده! تصمیم گرفتم تا چهلم ریحانه توی روستا بمونم، هم بهونه ی خوبی بود هم شروع راحت تری! فکر میکردم هفته ی اول خیلی سخت گذشت اما چون درگیر مراسم های ریحانه بودم کمتر فرصت فکر کردن به خودم میدادم اون طوری که انتظار داشتم اذیت نشدم... اما از هفته های بعد وضعیتم بهتر که نشد، بدتر هم شد! چون که رفت و آمدها کمتر شده بود و دور برم خلوت تر، ذهنم دنبال هر فرصتی بود تا درگیرم کنه! تیز گرفتم و متوجه شدم بیکار باشم خیالم بیکار نمیشینه! و بالاخره یه بهانه ای هم شده پیدا میکنه و دوباره دلم بی قرار و آشوب میشه! دل دیگه! مثل آدم های معتاد که توی ترک هستن اگه دست و پاش رو نبندی میره سراغ آنچه که نباید بره! سعی کردم اینجور مواقع خودم رو مشغول کنم، یادم افتاد آخرین بار که روستا اومدم چند تا کتاب همراهم آورده بودم که توی فرصت مناسب بخونم. ولی خوب اون دفعه با ماجرای مارگزیدگی من، فرصت کتاب که هیچ، مهلت زندگیم هم به شمارش افتاد! یه بار که توی خونه تنها بودم رفتم سراغ یکی از همون کتابها، صفحه اول رو که ورق زدم جمله ای که نوشته بودم عجیب بهمم ریخت! در نگاهم اگر نیستی... در خیالم سرشاری.... اون موقع خیالم پر بود از شهید مرتضی... هنوز درگیر نگاه نشده بودم! چه حسرت عمیقی! آروم به خودم میگم: دنبال چی می گشتم!!!! اسیر چی شدم!!!! پر پرواز می خواستم اما عجیب زمین گیر شدم!!!! با جملاتی که این شکلی از ذهنم رد میشه احساسم میگه: چه جوریه؟ خاصیت چیه؟ کار کیه؟ که قافیه های حرفهات را هم، به هم وصل میکنه و اینجوری میشه! کتاب رو محکم می بندم و به خودم میگم: لعنت به شیطون! هدی به چه نتیجه ای میخوای برسی؟! چیه نکنه میخوای بگی خاصیته عشقه؟! قرار مون این نبود! همین جمله کافی بود تا دلم حسابی بگیره و کلی زار بزنم... خودکارم رو برداشتم توی همون صفحه با حال خرابم نوشتم: خدایا تواز قلب من بهتر خبر داری ... این طوفان پر تلاطم که موجهاش داره من رو ریز ریز خرد میکنه آرومش کن... فاستعذ بالله من شیطان رجیم... شاید دهها بار این جمله رو پشت سر هم گفتم و مگه میشه جواب نده! فقط باید نشونه ها رو فهمید... درست مثل صدای پیامکی که توی همون موقعیت به دادم رسید و از اون فشار آوردم بیرون... هر چند توقع ام چنین چیزی نبود ولی حکمت بعضی چیزها همون موقع معلوم نمیشه! این یه قاعده است! و من این قاعده رو بارها تجربه کرده بودم. پیامک از طرف مهسا بود! بعد از مدتها! یعنی چکارم می تونست داشته باشه؟! پیام رو که باز کردم جا خوردم! نوشته بود:سلام هماااا حالا من بی معرفت! که البته نیستم!!! ولی باورم نمیشه که این همه مدت طاقت آوردی که بی خیالم بشی! اما .... ادامه دارد.... نویسنده: 👇 Join @khorshidebineshan