eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
مجله تربیتی خورشید بی نشان
#رمان_داستانی_رابطه #قسمت_سی_ام گوشی رو که قطع کرد حرفهای مریم توی ذهنم رژه می رفت اینکه میخوام ت
نه امکان نداره!!!! آخه من بخاطر پسرم امیر علی که بعضی وقتها گوشی رو بر میداشت و میخواست بازی کنه چون بچه بود نگران بودم یه وقت پیامی چیزی نفرسته! از وقتی شروع به فعالیت کردیم برای گوشیم رمز گذاشتم... طبیعتا چیزی ندیده! ضمن اینکه امیر عباس به من اعتماد داره بعد هم من رو خوب میشناسه که اهل این حرفها نیستم! فکر نمیکنم حتی به این موضوع فکر کنه! گفتم: مریم موضوعت چی بود؟! عشق!!! از کی رمز گذاشتی روی گوشیت؟! از شروع فعالیت مجازیت!!! و دقیقا به صورت ناخواسته خودت رو در معرض تهمت قرار دادی دختر خوب... به قول شهید نواب صفوی مریم خانم: راه راست از هر کجا کج شد ، بیراهه است. مریم یه خورده با خودش فکر کرد بعد با تعجب گفت: یعنی ممکنه بخاطر همین حساس شده! لبخندی زدم و گفتم: احتمالش خیلی زیاده!!! ببین مریم اولین مساله اینه که برای گوشیت رمز نذاری و اگر مجبوری وگذاشتی اون رمز رو حتما به همسرت بگو، به قول یکی از اساتیدمون گذاشتن رمز برای گوشی و اینکه همسر آدم این رمز رو بلد نباشه برابر است با مرگ همسر!!!! نکته بعد اینکه مریم جان حالا که توی کانالها و پیج ها و گروههای مجازی عضو هستی حتما همسرت رو هم عضو کن و حتما بعضی از اوقات به امیر عباس بگو کنار شما بشینه و با هم پیام ها رو بخونید. دقت کن هر موقع وارد خونه میشه حتی اگر با موبایل کار مهمی داری باز هم اول به سراغ همسرت بری، یه وقتایی خیلی مهمه مثل اول صبح وقتی بیدار میشی به بهانه اینکه امیر عباس خوابه و مزاحمش نشی به سراغ موبایلت نرو چون نه تنها امیر عباس که هر کسی این صحنه رو ببینه خیلی بهش بر میخوره. یکی از اساس اصولی استفاده از گوشی اینکه وقتی توی شبکه مجازی هستی به هیچ عنوان وقتی همسرت به سراغت میاد از شبکه خارج نشی چون شاخک های اونو حساس میکنی خصوصا با این موضوع شمااااا! حتما خودت تجربه هم کردی وقتی دو تا دوست با هم حرف میزنن و شما به جمع اونا میپیوندی و اونا ساکت میشن چقدر بهت برمیخوره و دوست داشتی حرفشون ادامه بدن دقیقا این حس به همسرت دست میده! حواست به زاویه گرفتن موبایلت در دستات هم خیلی باید باشه، طوری نباشه که امیر عباس صفحه رو نبینه چون حس بد کم توجهی بهش دست میده و کم کم اون رو تحریک میکنه گوشیت رو چک کنه. هر چند میدونم تو این ویژگی ها رو نداری اما گفتنش ضرر نداره اینکه وقتی دیدی همسرت موبایل شما رو دست گرفته نه بهش طعنه بزن و نه عصبانی شو به عنوان مثال بهش نگی پیدا کردی اونی رو که میخواستی و یا به حریم خصوصی من دست نزن!!! و آخرین نکته هم اینکه از همسرت کمک بخواه، بهش بگو کنارت بشینه و پیام ها رو اون بگه و شما درگروه بگذاری و پیام هایی که اومده ایشون برای شما بخونه و هر موقع آنلاین شدی به اولین و آخرین کسی که پیام میدی همسر جانت باشه! اما یه نکته اخلاقیم اینکه اون طوری دوست داری باهات رفتار بشه، باهاش رفتار کن ... البته شما که اینجوری نیستی ولی مثلا بعضی از افراد به جای اینکه مثل باز شکاری به سمت همسرت که با موبایلش کار میکنه حرکت کنی. قبلش از ایشون بپرس میتونم کنارت بشینم؟؟ و چند پیام رو برام بخونی؟؟ بعد از چندین بار تکرار چنین رفتارهایی اینجوری اون هم رفتار متقابل رو یاد می گیره... مریم گفت: وای رایحه چه نکات ظریفی من تا حالا بهشون دقت نکردم به نظرت اینجوری مشکل حل میشه! گفتم: ببین مریم برای هر تغییر شرایطی باید شرایط رو فراهم کنی انشاالله که این راه حل ها جواب بده! تو شروع کن حتما من رو هم در جریان روند قضیه قرار بده یادتم باشه همیشه اولین راه حل کنار کشیدن نیست خااااانم! ادامه دارد.... نویسنده: هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست. 👇 Join @khorshidebineshan
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋 #سم_مهلک #بر_اساس_واقعیت #قسمت_سی_ام گفت: سلام خانم و در حالی که برگه کاغذ
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋 در حدی که مهسا شروع کرد باهام حرف زدن... حرف زدن از همون واقعیتی که برای من شنیدنش سخت بود ! و امان از چشم و دلی که واقعیت رو نمیخواد ببینه! و حاضر نیست بشنوه! شنیده بودم از آقامون امام علی عليه السلام که : عَينُ المُحِبِّ عَمِيَّةٌ عَن مَعايِبِ المَحبُوبِ ، وَ أُذُنُهُ صَمّاءُ عَن قُبحِ مَساويهِ ؛ چشم عاشق از ديدن عيب هاى معشوق ، كور است و گوش او از [شنيدن ]زشتىِ بدى هايش كر . ولی حالا دقیقا توی موقعیتش قرار گرفته بودم! موقعیتی خطرناک که ذره ذره با یه سم مهلک بهم تزریق شده بود! می دیدم اون آقا خیلی راحت با خانم های اطرافش که اکثرا جووون هم بودن گرم میگیره و حسابی مشغوله! ولی همین که فهمیدم متاهل نیست برای من کافی بود! مهسا که دیگه تقریبا از رفتار من ماجرا رو فهمیده بود اولش با من من، خجالت شروع کرد باهام صحبت کردن... که چنین توقعی از من نداشته و این آقا طبق گفته های قبلی خودم مطمئنا نمی تونه یه فرد نرمال مذهبی باشه و فقط پشت یه ظاهر خوب خودش رو پنهان کرده و از این دست حرفهایی که هیچ وقت فکر نمیکردم کسی به خودِ من بزنه... حرفهایی که توی اون موقعیت متاسفانه عملا هیچ تاثیری روی من نداشت! بیچاره مهسا هر جوری که تلاش کرد به من بفهمونه که دارم اشتباه میرم کاری نتونست بکنه! در نهایت ایستاد جلوم و در حالی که حالتی بین التماس و تحییر نسبت به من داشت گفت: هدی باورم نمیشه این تویی، همای من داری اشتباه میری! من این راه رو تا آخر رفتم تا آخر آخر ...! آخرش هم همونجایی که فریده رفت....! از حرفهای مهسا خیلی ناراحت شدم و گفتم: این چه قیاس مسخره ای می کنی! این کجا و اون کجا! و برای اینکه دیگه ادامه نده سعی کردم مثلا آرامش خودم رو حفظ کنم و بحث رو عوض کنم و گفتم: این حرفها رو ولش کن من حواسم به خودم هست(ولی نبود) نگران نباش! و بعد ادامه دادم: ببینم تو اصلا به من نگفتی اون روز یکدفعه چی شد حالت بد شد؟! دکتر رفتی ببینی خدای نکرده چیزیت نباشه؟! مهسا خیره شد به چشمهام و گفت: حال بدِمن نیازی به دکتر نداشت! خیلی جدی گفتم: خوب پس علتش چی بود دختر، که من رو تا مرحله ی سکته بردی؟! نفس عمیقی کشید و گفت: علتش اون شعری بود که خوندی! متعجب گفتم: شعری که من خوندم!!!! سری تکون داد و با یه حسرتی ادامه داد: آره اون شعر برای من طعم تلخی داشت خیلی تلخ... بعد با یه حالت خاصی گفت: آخه شعری بود که ورد زبون من و فریده بود و قبل از اون کار احمقانه با هم می خوندیم، من کشته ی عشقم، خبرم هیچ مپرسید..‌. یکدفعه بد عصبانی شد! و به شکل غیر منتظره ای با شدت زد توی سر خودش و گفت: هدی همش تقصیر منه! من باعث شدم تو نگاه کنی! منه نفهم، فریده رو بخاطر نگاه از دست دادم! خودم، زندگیم متلاشی شد! بعد نمیدونم چرا اینقدر اصرار کردم و این پیشنهاد ابلهانه رو به تو دادم! من فکر میکردم توی این مسیر جدید همه ی نگاهها پاکه! من باورم نمیشد این ماجرا ادامه دار بشه! هدی! توی اون موقعیت وحشتناک تنها کسی که کمکم کرد برگردم تو بودی! من از نگاه نابه جا بد خوردم! بد زجر کشیدم! نمیخوام تو رو هم از دست بدم می فهمی! بدون توجه به اصل حرفهای مهسا با اینهمه هجمه حرفهای تند و تیزش، طاقتم طاق شد و... ادامه دارد.... نویسنده: 👇 Join @khorshidebineshan