eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
🔆💠🔅💠﷽💠🔅 💠🔅💠🔅 🔅💠🔅 💠🔅 🔅 🔴مضرات آب سرد (یخ) ✍اگر آب یخ شما را در جوانی بیمار نکند، در میانسالی شما را سخت بیمار خواهد کرد. ✅آب یخ باعث چسبیدن چربی دور عروق قلب شده و عامل انسداد چهار رگ اصلی قلب و سکته یا ایست قلبی می باشد. شاید شنیده باشید افراد جوانی که ایست قلبی می کنند و از دنیا می روند، علت اصلی این اتفاق بد، نوشیدن آب یخ است. آب یخ اولین و بزرگ ترین علت سیروز کبد و نابودی کبد محسوب می شود؛ چون آب یخ باعث چسبیدن چربی دور جداره کبد می شود. متاسفانه غالب کسانی که در انتظار پیوند کبد هستند، قبل از این به نوشیدن آب خیلی خنک عادت داشته اند. در کل نوشیدن آب یخ باعث از کار افتادن لوزالمعده و بیماری دیابت می شود. 💥آب یخ هم چنین باعث از بین رفتن عاج روده و معده شده و موجب سرطان دستگاه گوارش می شود. ☜【طب شیعه】 🍏 @khorshidebineshan 🌿 🔅 💠🔅 🔅💠🔅 💠🔅💠🔅 🔆💠🔅💠🔅💠🔅
🔴 شیوه غلط نوشیدن آب: ✍بعد از میوه آب نخورید. از آب آهن، استفاده نکنید. از نوشیدن آب راکد پرهیز کنید.بعد از مصرف ترشی آب نخورید. بعد از جماع آب ننوشید. آب یخ نخورید. وسط غذا آب ننوشید. نیم ساعت قبل از غذا و دوساعت بعد از غذا های چرب و گوشتی آب نخورید. به سرعت آب ننوشید و هنگامِ نوشیدن، آب را داخل حلق نریزید بلکه آن را بمکید. از نوشیدن آبی که زیر نور آفتاب گرم شده(مثل بطری های آب معدنی) پرهیز کنید. در حالت گردن کنج و به شکم خوابیده آب نخورید. ☜【طب شیعه】 🍏 @khorshidebineshan 🌿
مجله تربیتی خورشید بی نشان
#رمان_داستانی #رابطه #قسمت_سی_وششم لبخندی زدم و گفتم: بفرمایید بنشینید... برگه ی کاغذ رو هم بگ
وقت گذشته بود و باید می رفتم سمت خونه... در طول مسیر ذهنم درگیر این بود در یه فرصت مناسب با یه روش مناسب با مهدیه صحبت کنم! پشت چراغ قرمز ایستاده بودم که گوشیم زنگ خورد شماره آشنا نبود جواب ندادم... چندین بار تماس گرفت... پیامک فرستاد: سلام من مادر یلدا بهرامی هستم کار مهمی با شما دارم امکانش هست پاسخ بدید! یکدفعه یادم افتاد صبح مهدیه زنگ زده بود... مهلت ندادم تماس بگیره خودم زنگ زدم به همون شماره ... عذر خواهی کردم و شروع به صحبت کرد و گفت: میخوام فردا ببینمتون... گفتم: من خونه برسم بهتون اطلاع میدم برای فردا چه ساعتی در خدمتتون باشم... قرار شد من خبر بدم خداحافظی کردیم بعد از قطع کردن گوشی داشتم فکر میکردم توی این چند ماه فعالیت بچه ها داخل فضای مجازی طبیعیه که با چنین چالش هایی بر بخوریم فقط مهم اینه بچه ها بتونن درست مدیریتش کنن... فردا بین ساعات نوبت دهی ها مادر یلدا اومد مطب، خانم بسیار محترمی بود فقط کمی ناراحت ونگران شده بود از رفتارهای اخیر یلدا... می گفت: دختر خوبیه ولی اینقدر مشغول گوشی و به قول خودش کار فرهنگیه که دیگه احساس کردم نکنه قضیه ای هست! خودتون که بهتر میدونید فضای مجازی چقدر بی در پیکر... توی خونه همونقدر هم هست حرف شماست! واقعا نمیدونم چکار کنم هرچی هم بهش میگم مادرمن گوشی یک ساعت! دو ساعت! نه بیست چهارساعت! میگه: مامان دشمن ساعت نمیشناسه!!! آخه من نمیدونم چی بگم به این بچه! نوجوونهای امروز اصلا گوش به حرف نیستن! باهاشون صحبت می کنی انگار نه انگار!!! لبخندی زدم و گفتم: راستش حاج خانم در این مورد که کار یلدا اشتباهه و ما حتما باهاش صحبت می کنیم... اما در مورد نوجوان امروز باید یه نکته ای رو دقت کنید اینکه نه تنها نوجوانهای امروز که نوجوانهای هر دوره ای نیاز به استقلال و دیده شدن دارن و این طبیعیه! توی این سن معمولا بچه ها از خانواده ها فاصله میگیرن و به گروه و گرایش های دوستاشون نزدیکتر میشن که خوب کمی برای خانواده ها سخته ولی اگر صبوری کنن این مرحله هم به خوبی میگذره... سرش رو تکون داد و با استیصال گفت: خوب خانم من ترسم از همین گروه هاست دیگه! بخشیداااا جسارت نشه ولی خوب این روزا کم نمی بینیم به اسم کار فرهنگی و فلان و بهمان بچه ها رو از راه به در می کنن!!!! گفتم: واقعا خوشحالم یلدا مادری مثل شما داره که حواسش هست! حرفتون هم درست! به هر حال خواسته یا ناخواسته نوجون دوست داره خودش رو توی یه گروه جا بده! حالا هر کجا بیشتر تحویلش گرفتن! بیشتر دیده شد! بیشتر براش بهاء و ارزش بذارن! همراه همون گروه میشه... اما در مورد گروه بچه های ما خدارو شکر یلدا توی گروهی قرار گرفته که دغدغه اش اینه کار برای اسلام روی زمین نمونه! ولی خوب اینکه باید مدیریتش کنه هم حرف درستیه! فقط شما حواستون باشه کلید طلایی برای حفظ بچه تون در این سن چه در فضای مجازی چه فضای واقعی رابطه هست یک رابطه ی صمیمی! که بتونه با شما راحت صحبت کنه و اگه مشکلی پیش اومد بهتون با خیال راحت بگه نه با ترس ! شما هم کمی باهاش مدارا کنید! این سن، سن خاصیه نزدیکای بلوغ حس استقلال شدت میگیره همونطور که حواستون بهش هست خیلی سوال پیچش نکنید مواظبش باشید ولی نه به این معنی که دست و پاش رو ببندید! باهاش در مورد علایقش صحبت کنید اما دقت کنید که در این حرف زدن از قیچی‌‌های ارتباطی به هیچ وجه استفاده نکنید. گفت: قیچی های ارتباطی چی هستن خانم دکتر؟ گفتم: این قیچی‌ها که متاسفانه خیلی ها هم بدون دونستن عواقبش استفاده می کنن شامل سرزنش کردن، قضاوت کردن، مقایسه کردن، بازجویی کردن، نصیحت کردن و تهدید و تنبیه کردن نوجوون میشه که نتیجه اش هم مشخصه! مثل یک قیچی رابطه تون باهاش قطع میشه! ببینید خانم بهرامی تجربه ثابت کرده با محبته به اندازه و همراهی کردن توی این سن خانواده ها بیشتر جواب میگیرن تا تند مزاجی و تلخی کلام! بعد هم راجع به کارها و فعالیت بچه های گروه براش توضیح دادم که الحمدالله خیالش راحت شد و در آخر هم تاکید کردم بخاطر همون حس استقلال در این دوره بهتره در رابطه با اینکه با من صحبت کرده به یلدا چیزی نگه! بعد از رفتن مادر یلدا، چند دقیقه ای فرصت داشتم که رفتم توی اینستاگرام و پیج مهدیه داخل دایرکتش براش نوشتم.‌‌... ادامه دارد.... نویسنده: هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست. 👇 Join @khorshidebineshan
مجله تربیتی خورشید بی نشان
#رمان_داستانی #رابطه #قسمت_سی_وهفتم وقت گذشته بود و باید می رفتم سمت خونه... در طول مسیر ذهنم د
عصر با یلدا بیاین پیشم با جفتتون کار دارم... اتفاقا مهدیه آنلاین بود و سریع برام تایپ کرد اتفاقا رایحه جان منم با شما کار دارم ولی نمیشه تنها بیام! آخه یه کم کارم خصوصیه!!!! نوشتم انشاالله که خیره باشه پس عصر خودت بیا من خودم با یلدا هماهنگ میکنم. پیش خودم گفتم حتما خودش متوجه اشتباهش شده و احتمالا برای همین میخواد تنها بیاد باهام صحبت کنه، اما قضیه چیزی نبود که من به این راحتی فکر میکردم!!! عصر شد خانم امیری رفته بود و خودم تنها بودم مهدیه در زد ... در رو باز کردم خیلی شاد و شنگول اومد داخل... نشست روی صندلی و بعد از احوالپرسی گفت: بگو رایحه جان بگو که میشنوم! گفتم: شما بسم الله رو بگو تا ببینیم چی میشه شاید حرفی دیگه برای گفتن من باقی نمونه! گفت: ای دختر زرنگ الحق که روانشناسی خوندی! پس قیافم اینقدر تابلو که معلومه نیت کردم قاطی متاهل ها بشم ! برای لحظاتی به عینه شوکه شدم و نزدیک بود چشمهام از حدقه بزنه بیرون!!! گفتم: قاطی متاهل ها بشی! تو که چند وقت پیش به مریم گفتی این حرفها زوده!!! حالا بسلامتی کیه این شاخ شمشاد که با این سرعت عمل اینقدر زود دل رفیق ما رو برد!!! لبخندی زد و کمی سرخ و سفید شد و بالاخره با من من گفت: راستش یه هفته بعد از اینکه شروع به فعالیت داخل فضای مجازی کردیمیه برادری مرتب برای پست هامون کامنت می گذاشت البته همونطوری که قرار گروهمون بود من هیچ کدوم از کامنت ها رو جواب نمیدادم! اینم بگم که آقا ابوذر هم به جز راجع به خود مطلب چیز دیگه ای نظر نمیداد! همینطور که مهدیه حرف میزد مو به تنم سیخ میشد آخه من که میدونستم ته این ماجرا چی میشه !!!! آخر ش این دختر کار دست خودش داد!!! مهدیه ادامه داد: تا اینکه هفته ی گذشته داخل دایرکت شخصیم خیلی محترمانه بهم پیام داد که شماره منزلتون رو لطف کنید من تصمیم دارم برای امر خیر با خانوادم مزاحمتون بشم! هیچی دیگه! منم به خانوادم گفتم و بعد هم شماره ی خونه رو دادم... حالا قراره فردا شب بیان خواستگاری بخاطر همین گفتم قبلش با تو صحبت کنم‌که چی بگم؟! چکار کنم؟! حقیقتا رایحه دلم یه جوریه هم استرس دارم هم... چی می تونستم به مهدیه بگم! اصلا چی میخواستم به مهدیه بگم و حالا چی باید می گفتم!!! گفتم: مهدیه قرار بود توی فضای مجازی کار فرهنگی کنیم ها!!!! من رو باش هنوز میخواستم توبیخت کنم چرا عکس خودت رو گذاشتی پروفایلت!!! چشمهاش رو ریز کرد و با شیطنت گفت: اینم خوب کار فرهنگیه دیگه عکس به اون محجبه ای تبلیغ حجابه خااانم! تازه باعث کار فرهنگی و خیر ازدواج هم شده چی بهتر از این!!!! طبیعتا مهدیه اون موقع پذیرش حرفهای من رو برای اینکه کار درستی نکرده رو نداشت! تنها چیزی که می تونستم با گفتنش به مهدیه کمک کنم این بود که ملاک هات رو برای ازدواج مشخص کردی؟! گفت: تقریبا!!!! گفتم: تقریبا نمیشه جواب!!! حرف از یه عمر زندگیه! باید دقیق مشخص کنی تا به چالش نخوری! مثلا قیافه چقدر برات مهمه! اخلاق چقدر برات مهمه! اعتقادات چقدر برات مهمه! استقلال چقدر برات مهمه! خانواده چقدر برات مهمه! و کلی ملاک مهم که توی زندگی نقش اساسی داره! لبخندی زد و گفت: همه ی اینا حله رایحه جان! قیافش رو که دیدم، اونم که دیده! اعتقادات و اخلاقشم که از برادر و خواهر گفتنش معلومه دیگه یکی از نوع دیووونه های هم تیپ خودمونه ! استقلال هم بهش نمیخوره بچه ی لوس و وابسته ای باشه!!! خانواده ی منم که خودت میدونی از هر دو جهان آزاد، اصلا اهل گیر بازار و این حرفها نیستن اینطوری هم که متوجه شدم خانواده ی اون بنده ی خدا هم همینطوری هستن! متعجب و متحیر از حرفهای مهدیه نگاهم رو متمرکز چشمهاش کردم و گفتم: مهدیه آشنایی شما از فضای مجازیه ها!!! قیافه و این حرفها ممکنه فیک باشه! متوجهی دختر! هر چی من گفتم، مهدیه هی توجیه کرد!!! باورش خیلی سخت نبود که حتی از بچه های خودمون درگیر چنین پروژه ای بشن چون اونها هم دخترند و سرشار از احساس! اما حداقل با احتیاط بیشتر که مهدیه خانواده رو در جریان گذاشته، هر چند با خانواده ای که مهدیه داشت خیلی چیزها مهم نبود مثل نوع آشنایی!!! آخرش تنها حرفی زدم این بود که مهدیه جان توی جلسه ی خواستگاری احساسی برخورد نکن!!! درست حساب و کتاب کن! رابطه ها رو درست بسنج و اینکه به قول خودت اگه میخوای زیر رادیکال نری عاقلانه انتخاب کن، عاشقانه زندگی... ادامه دارد.... نویسنده: هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست. 👇 Join @khorshidebineshan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔴من و پسرک فال فروش و قاسم سلیمانی و احمدشاه مسعود! 🔻روی صندلی قطار مترو داشتم با موبایلم ور می‌رفتم که پسرک فال فروش، موقع رد شدن، صفحه‌ی گوشی‌ام را دید. کنارم ایستاد، پرسید عکس کی بود روی گوشی‌ت؟ من هنوز جواب نداده بودم و مشغول تعجب کردن بودم که باز گفت: روشن می‌کنی گوشی‌تو که باز ببینم عکس رو؟ روشن کردم و گفتم: بله، عکس قاسم سلیمانی‌ست. با دقت نگاه کرد. گفت: چرا عکسش رو گذاشتی اینجا؟ دوسش داری؟ 🔻راستش خنده‌م گرفت؛ گاهی چقدر توضیح دادن بدیهیات سخت است. خصوصاً وقتی با ادبیات سیاسی خو گرفته‌ای و حالا سوال سیاسی را بی مقدمه، یک پسرک‌ ده ساله می‌پرسد که نمی‌دانی چقدر با فضای ملی و سیاسی آشناست. گفتم بله، دوستش دارم. و پسرک خودش کار من را راحت کرد وقتی گفت: شماها قاسم سلیمانی رو دوست دارید، چون کشورتون رو نجات داده... تازه به چشم‌هایش دقیق شدم؛ از پشت ماسک که صورتش معلوم نبود. اما چشم‌های بادامی‌اش نشان می‌داد که اهل افغانستان است. گفتم: خودت که بلدی ماشاالله. گفت: خواهرم یادم داده، ما هم داریم از این آدم‌ها، یک نفر که کلاه پنجشیری سرش می‌گذاشت (و دستش را برد بالا و دور سرش چرخاند که مدل کلاه را نشانم بدهد، لابد با خودش می‌گفت این چه می‌داند کلاه پنجشیری چیست!) فهمیدم احمدشاه مسعود را می‌گوید، ولی اسمش را یادش رفته بود. گفتم: احمدشاه مسعود؟ ذوق کرد و برق چشم‌هایش را دیدم از اینکه منِ ایرانی، احمدشاه مسعودِ آنها را می‌شناختم. انگار می‌خواست جلوی عکس قاسم سلیمانی روی گوشی من پز بدهد که بعله، افغانستان هم از این مردانِ مرد دارد. چه می‌دانست که من مدتی را با کتاب خاطرات همسر احمدشاه مسعودشان زندگی کرده‌ام. (احمدشاه مسعود به روایت صدیقه مسعود) 🔻مسافرهای کمی توی قطار بودند و متعجب از دیالوگ‌های بین من و پسرک فال فروش، نگاه‌مان می‌کردند. گفتم: احمدشاه مسعود را هم کشتند. فکر کنم تو هنوز بدنیا نیامده بودی. گفت: بله، خواهرم به من گفته، و گفته که می‌خواست کشورم رو نجات بده، با بمب کشتنش... 🔻گفتم: متولد تهرانی؟ گفت: من افغانی‌ام‌ها. گفتم: متوجه شدم، ولی ایران به دنیا اومدی؟ گفت: نه، افغانستان. دو ساله‌م بود که اومدیم اینجا. 🔻پسرک هنوز فخر فروشی‌اش تمام نشده بود انگار. گفت: تو گوشیت می‌زنی احمدشاه مسعود که بالا بیاد و ببینم؟ گفتم: بله. دسته‌ی فال‌هایش را گذاشت کنار من و گفت: خواهرم واگن بغلی‌ست، برم بگم این ایستگاه پیاده نشه. تا بیاید، احمدشاه مسعودش روی گوشی من بالا آمده بود. و از بخت او، سومین عکس، تصویری فتوشاپی از احمدشاه مسعود و قاسم سلیمانی کنار هم بود تا من حرف پسرک‌ را در همسانی قهرمانان‌مان باور کنم. ذوق کرد، فخر فروشی زیبایش کامل شده بود و غرور ملی در چشم‌هایش هویدا؛ احمدشاه مسعودِ آنها، کنار قاسم سلیمانیِ ما. ما و آنهایی که دروغین است؛ ساختگی‌ست: هر کجا مـرز کشیدند، شما پُل بزنید حرف تهران و سمرقند و سرپُل بزنید مشتی از خاک بخارا و گِل از نیشابور با هم آرید و به مخروبـه‌ی کابل بزنید داشتیم به ایستگاه فردوسی می‌رسیدیم و باید پیاده می‌شدم. فقط رسیدم که از پسرک خواهش کنم یاد گرفتن سواد را جدی بگیرد و او هم سعی کرد قول بدهد. 🔻بچه‌های این سرزمین، قهرمان دارند، اگر تروریست‌ها و حامیان‌شان بگذارند. پسرک روزم را چراغانی کرد، از او فالی خریدم و پیاده شدم، اما بعد دلم سوخت که کاش گفته بودم خواهرش بیاید و این معلمِ قهرمان‌شناسیِ پسرک را می‌دیدم. حواسم رفت پی ظلمی که دولت‌های مستکبر برای کودکان این منطقه رقم زده‌اند و از دیدن خواهرش جا ماندم. این کودکان‌ هر کدام یک قهرمان هستند، اگر کسی هر روز برایشان طالبان و القاعده و داعش و چه و چه نسازد و به جان زندگی‌شان نیندازد. پسرک بلد بود سیاست را؛ وطن‌پرستی اول و آخر سیاست است. 📍پی‌نوشت: می‌دانم سردار سلیمانی قابل قیاس با هیچ مجاهدی نیست، و می‌دانم نقدهایی به عملکرد احمدشاه مسعود وارد است؛ اما تحلیل سیاسی که ننوشتم؛ پای غرور ملی پسرکی ده ساله ماندم. پای درس قهرمان‌شناسی و وطن‌پرستی. حاج قاسم هم خودش را سرباز می‌دانست، همین. روزنامه‌ی جوان ۹ مهر ۹۹ ✍️بیداری ملت @bidariymelat
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 انتقادات تند هادی حجازی‌فر از مانع‌تراشی مقابل سریال شهید باکری 🔹همه دارند جیب ما را می‌زنند! 🔹 شعار می‌دهند، بنر می‌زنند و حقوق می‌گیرند اما جلوی پای ما سنگ می‌اندازند! 🔹به خاطر نداشتن مجوز، عملیات زمستانی بدر و خیبر را الان در گرمای 52 درجه‌ای با پلیور بازسازی می‌کنیم! 🔹آدم‌های دفاع مقدس قهرمانان زندگی من بودند اما این آخرین کار جنگی است که می‌سازم، بازی می‌کنم یا از 10 کیلومتری‌اش رد می‌شوم! 🔴به بپیوندید👇 Join @khorshidebineshan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
این پیام را همیشه و تا آخر عمرتون يادتون باشه... بعضی وقتا آدما الماسی تو دست دارن، بعد چشمشون به یه گردو می افته... خم میشن تا گردو رو بردارن، یهو الماسه می افته رو شیب زمین، قل میخوره و تو عمق چاهی فرو میره... میدونی چی می مونه...؟ یه آدم دهن باز... یه گردوی پوک... و یه دنیا حسرت... مواظب الماسهای زندگیمون باشیم، شاید به دلیل اینکه صاحبش هستیم و بودنش برامون عادی شده ارزشش رو از یاد بردیم ... میدونی الماسهای زندگی آدم چی میشه : پدر، مادر، همسر، فرزند، سلامتی، سرفرازی، خانواده، دوستان خوب، کار، عشق و... هستند...! Join @khorshidebineshan
آدمها وقتی در زندگیه زناشوییشان مشکل دارند و تصمیم میگیرند با کسی از جنس مخالف حرف بزنند و درد دل کنند این کار سبب میشود اولا زندگی زناشوییشان بر هم بخورد ثانیا خودشان خراب میشوند و در نهایت به دلیل خرابی خود و دیگری، یک رابطه ویرانگر به وجود می آید. به همین جهت است که من با هر نوع درد دل کردنی در این زمینه آن هم با آدمی از جنس مخالف، سخت، سخت، مخالفم، یعنی اصلا جایی برای این کار وجود ندارد. Join @khorshidebineshan