وقتایی که بدون اینکه متوجه باشم خیلی زیاد حرف میزنم، نیاز دارم یکی با آجر بزنه تو سرم و متوقفم کنه.
من نمیدونم چه گناهی کردم واقعاً که انقدر مشتری دیوانه به تورم میخوره.
بابا بسه دیگه خستم کردیننننن
دایی امشب بهم گفت معلومه خیلی خسته و کلافه و مضطربی
بهش گفتم آره همینطوره، چطور؟
گفت چون همش داری این پا و اون پا میکنی و مدام راه میری؛ وقتی بچه بودی هم همینطور بودی وقتی مضطرب یا کلافه میشدی دقیقاً همین رفتارو داشتی.
خیلی جالب بود برام چون خودم تا حالا هیچوقت متوجه این حالاتم نشده بودم و چقدر از ته دلم لبخندی شدم وقتی اینو گفت چون خیلی حس خوبیه و واسم ارزشمنده که یکی اونقدر عمیق منو بشناسه که بتونه از کوچیکترین رفتارم هم متوجه حالِ واقعیم بشه.
انگار رسالت آسانسور دانشگاه اینه که همیشه خراب باشه.
نمیدونم شاید رئیس دانشگاه مارو بز کوهی تصور میکنه.