دایی امشب بهم گفت معلومه خیلی خسته و کلافه و مضطربی
بهش گفتم آره همینطوره، چطور؟
گفت چون همش داری این پا و اون پا میکنی و مدام راه میری؛ وقتی بچه بودی هم همینطور بودی وقتی مضطرب یا کلافه میشدی دقیقاً همین رفتارو داشتی.
خیلی جالب بود برام چون خودم تا حالا هیچوقت متوجه این حالاتم نشده بودم و چقدر از ته دلم لبخندی شدم وقتی اینو گفت چون خیلی حس خوبیه و واسم ارزشمنده که یکی اونقدر عمیق منو بشناسه که بتونه از کوچیکترین رفتارم هم متوجه حالِ واقعیم بشه.
انگار رسالت آسانسور دانشگاه اینه که همیشه خراب باشه.
نمیدونم شاید رئیس دانشگاه مارو بز کوهی تصور میکنه.
بنده قاطعانه عرض میکنم که از تمام بچه های فامیل دور و نزدیک تا اطلاع ثانوی متنفرم.
یه مهمونیِ چند ساعته یجوری کل اتاقمو به گند کشیده که اصلا واویلا*
هدایت شده از - دلدادھ مٺحول -
آدما میگن دوستت دارن ، اما بعدش از کاراشون سه تا بسته استامینوفن میخوری تا سردرد نگیری.
آدما میگن دوستت دارن، اما بعدش با بولدوزر از روت رد میشن و با حرفاشون قلبتو شرحه شرحه میکنن تهشم میگن وا چرا انقد اعتماد به نفس پایینی داری و خودتو دوست نداری؟!
برو بمیر عزیزم. ممنون.