خط چشم کوتاه و کوچیک و ریز و نامحسوس معنایی نداره. خط چشم باید تا شقیقه ادامه پیدا کنه💅🏻
داشتم میرفتم عروسی اشتباهی یهو رفتم تو سالن آقایون و با یه عالمه نامحرمِ رقصان مواجه شدم😭
خدا مرگم بده دو تا پا داشتم ده بیست تا دیگه هم قرض کردم و چادرمو کشیدم تو صورتم و فرار کردم😭😭
خزعبلات؛
پلن B برای ادامه زندگی:
خیلی جدی داریم در مورد خرید و فروش تریاک صحبت میکنیم انگار مواد فروشی، معتادی چیزی ایم.
انسان بسیار جالبی هستم.
صبح از خونه زدم بیرون ساعت هفت و نیم شب تازه رسیدم خونه بعد گفتم برم لباسامو عوض کنم در حین لباس عوض کردن همونجا رو تختم خوابم برد تا ساعت ده بعد پا شدم لباسامو عوض کردم🤡
کاملاً انگار مرده بودم
خزعبلات؛
روزِ نوزدهم؛
ادامه این چله رو کلاً یادم رفت:)))
عالیه
حافظه اون ماهی آبیه(دوری) تو انیمیشن در جستجوی نمو از من بیشتره
از دانشگاه که برمیگردم، میگم خب ایول تموم شد بعد وقتی یادم میوفته فردا هم کلاس دارم دلم میخواد دوان دوان حرکت کنم سمت اتوبان😭
هدایت شده از خزعبلات؛
ساعت ۸ صبح بود،با دلهره از خواب پریدم و صدای تلویزیونو شنیدم که میگفت هنوز خبری از بالگرد ها نشده...
با خودم گفتم نه اینا همش دروغه،پیدا میشن بالاخره،من میدونم که پیدا میشن...
الان میرم براشون دعای توسل میخونم و توسل میکنم به جوادِ امام رضا؛اره میدونم امام رضا محاله دست رد به سینمون بزنه آخه جوادش براش خیلی عزیزه...
ولی هنوز دستم به مفاتیح نرسیده بود که مامانم با گریه گفت همشون شهید شدن...
صدای گریه کل خونه رو گرفت؛من و بابا و مامان چشم دوختیم به مجری تلویزیون که لباس مشکی تنش بود و خبر رو میداد..
درست مثل همون روزی که خبر شهادت حاج قاسم رو بهمون دادن،نفسمون تنگ شد،قلبمون تند تند به قفسه سینمون میکوبید و هق هقمون بلند شد.
فردای اون روز امتحان شیمی داشتیم(که بعدا کنسل شد*)و مجبور بودم با اون حال زار برم کتابخونه.
لباس مشکیمو پوشیدم و توی راه با صدای غمگین آقای چاووشی که از ضبط ماشین پخش میشد،زار زدم.
توی کتابخونه با دیدن اون دخترایی که شاد بودن و میخندیدن و لباس مشکی هم نپوشیده بودن زار زدم.
توی نماز خونه وقتی اون دخترای رو مخ و پر سر و صدا پشت سرم حرف میزدن و میخندیدن زار زدم.
بین درس خوندن سرمو گذاشتم روی میز و زار زدم.
وقتی از کتابخونه اومدم بیرون با دیدن چایخونه امام رضا که کنار در کتابخونه برپاشده بود و با شنیدن نوای آمدم ای شاه پناهم بده.. مثل دختر بچه ها آستین لباسمو گرفتم جلوی چشمم و زار زدم.
وقتی داشتم از خیابون شلوغ و پر از ماشین رد میشدم زار زدم.
وقتی میخواستم سوار موتور بابا بشم و برگردم خونه چادرم به پلاک موتور گیر کرد و خوردم زمین، اونجاهم زار زدم.
وقتی رسیدم خونه و دیدم چادری که نو خریده بودم به طرز فجیعی نخ کش شده زار زدم.
اون روز بر خلاف همیشه که دوست نداشتم جلوی دیگران گریه کنم و میرفتم یه گوشه قایم میشدم و خودمو خالی میکردم،جلوی یه عالمه چشم زار زدم.
خلاصه که مثل دختر بچه های لوس و نازک نارنجی منتظر بودم تا یه نفر بهم بگه بالای چشمت ابروعه تا بزنم زیر گریه و پامو بکوبم روی زمین و بگم نه،نه نمیخوام،نمیخوام.
انقدر توی طول روز جلوی خودمو گرفته بودم و بغضمو فرو داده بودم که فقط منتظر یه تلنگر بودم؛دنبال یه بهونه بودم،تا اون سیب گنده ی توی گلومو بندازم بیرون و همین اتفاقای کوچیک بهونه ی خوبی بود برای رها کردن ِ سیلِ اشکام.
و در عجبم که چطور بعضی آدم ها اونقدر سنگ دل و بی وجدانن که حتی کمی هم ناراحت نشدن...
[ به جا مونده از دوشنبه ی تلخی که گذشت * ]
•شیرکاکائو•