eitaa logo
خوان
115 دنبال‌کننده
163 عکس
62 ویدیو
13 فایل
اللهم اجعلنی عندک وجیها بالحسین علیه السلام اینجا را دریاب @Tahosnahel
مشاهده در ایتا
دانلود
آدم تو روز تولدش خیلی چیزها رو میفهمه. یکیش اینکه چند تا بانک دوستش دارن! تا دیگر درود و دوصد بدرود.
بسم الله خادمی!؟ من؟ مگه میشه. انقدر هول شده بودم که یکربعه مدارکم را برای آقای من=هیچ(اسمش را هنوز نمی‌دانستم)  فرستادم. او هم آن چنان از سرعت عملم، ذوق زده شد که در گروه اعلام کرد. چند روز بعد بلیط رفت به نجف توی گوشی‌ام بود و داشتم برنامه ریزی روزهای نبودنم کنار بچه‌ها را می‌نوشتم. کلی سوال داشتم. کلی صوت گوش دادم تا فهمیدم قرار است همایل سبزی روی چادرم بیندازم و چند ساعت توی حرم امیرالمونین خدمت کنم. دلم داشت پر می‌زد. برنامه ریختم که زبان عربی‌ام را تقویت کنم. توی همه سرشلوغیها دنبال جای خالی برای  یاد گرفتن کلمه هایی به زبان مردم مولایم بودم. خرید رفتم. لباس باب میل خانمهای عراقی که عبای بلند تا  روی سینه پا بود را خریدم. میخواستم چند تا کتاب با خودم همراه کنم تا توی وقتهای خالی جبران نخواندنهای عمرم را کنم. برای مامان بلیط جور کردم که با هم باشیم. دو روز مانده بود به رفتنمان. ساعت ۶ بعد از ظهر خانمی زنگ زد که عکستان گم شده، دوباره بفرستید برای صدور کارت خادمی، یک ربع نشده برایش فرستادم و دو ساعت بعد که وارد گروه خادمین شدم دیدم که همه چیز به هم ریخته. انگار که سیلی آمده و رفته و فقط خرابیها به جا مانده بود. همه در حال اشک و آه بودند. صوتها را گوش دادم و فهمیدم برنامه خادمی به هم خورده و مرا در سکوتی سهمگین رها کرده است. پس آن تلفن دو ساعت پیش برای چه بود؟ آن همه امیدواری و آن همه برنامه ریزی کجا رفت؟ من داشتم برای مولی می‌رفتم که خدمت کنم. همه اش به واسطه نوشتن بود. اما حالا آن را هم از من گرفته بودند. به مامان تا لحظه آخر حرفی نزدم. می‌ترسیدم ناراحت شود. خواستم بلیطم را باطل کنم. بلیط مامان را هم. اما مشاوران مهربانم اجازه ندادند. دایی گفت: مگه نمیخواستی بری خدمت؟ خادم مامانت شو" . حالا قرار است با مادرم باشم. خادم مادرم.  
خوان
من اعتقاد دارم آدمها به هم جذب می‌شوند. با هر بهانه‌ای. گاهی با عقیده، گاهی با قیافه،گاهی با یک کتاب. البته این آخری را اولین بار است که تجربه می‌کنم.دلم میخواست با خودم کتاب ببرم اما بی خانمان بودم و دست تنها. برای همین به طاقچه و فیدیبو اکتفا کردم و کتابهای صوتی نوار . از شاهنامه تا آخر مقری هفته عکس گرفتم و عکاسی از مقرری صلحی که همه صلحها را بر باد را به پسرم سپردم. توی سالن انتظار که نشستم در جبهه غری خبری نیست را تمام کردم. رفتم سراغ دنیای سوفی. یک فصل را گوش دادم. می‌خواستم دوباره تکرارش کنم که دختری با شال کِرم و تونیک و شلوار آبی روشن از من اجازه گرفت کنارم بنشیند. نشست. کوله اش را باز کرد و یک شیشه پر از قرص های رنگ و وارنگ را از توی آن بیرون کشید. ۵، ۶ تا قرص را با هم بلعید. دو کتاب از کوله‌اش درآورد. همان موقع سوفی را ساکت کردم و به کتابهایش چشم دوختم. یکهو گفت این کتاب مورد علاقه‌مه. میخواین بخونین؟ کتاب را گرفتم. چاپ سیصد و شصت بود و دخترک توی صفحات آن را با ماژیکهای رنگارنگ، علامت گذاری کرده بود. راست می‌گفت هر جایش را که باز می‌کردم به بقیه مطالب کتاب ربطی نداشت. حرفهای روانشناسانه تویش پر بود. پر از کلمه. توی دلم دل دل کردم که از فرودگاه با هم تا حرم ماشین بگیریم. چند عکس از کتاب گرفتم. حرف تا پشت دندانهایم آمد ولی بیشتر نه. تا اینکه اطلاعات پرواز گیت شماره ۳ را برای پرواز ۶۶۹ نجف صدا کرد. پرواز دخترک با پرواز من متفاوت بود. دوستیمان، دوستی نشده تمام شد. اما، کتاب به هم پیوندمان داده بود. به نظرم اسمش نعیمه بود. اول کتاب نوشته بود. اگر بیشتر وقت داشتم شماره‌اش را می‌گرفتم. حیف
نشسته ام وسط یک صف طولانی تا به پنجره های ضریحت برسم. همه صف کشیده اند. یاد چیزهایی از روز غدیر می‌افتم. آنجا هم مردم صف کشیده بودند که دست بدهند و بگویند شما امامشانی. بعدش چه شد؟! من دیده ام آدمها بعضیشان از مرگ می‌ترسند بعضی از گرسنگی و بعضی از فقر. همه‌شان درست اما من از رفیق نیمه راه شدن هم می‌ترسم. از اینکه یک عمر بگویم انی سلم لمن سالمکم و انا حرب لمن حاربکم و بعد که صحنه عمل باشد،دستهایم کوتاه شوند و پایم نکشد و ایمان و یقینم کپک زده باشد. یک سرمایه خاص که بیشتر نداریم ما آدمها . همانی که باعث شد مردی در راه امام حسین زخم بردارد، همان جا در لحظه شهادت تصمیمش عوض شود به امان نامه گرفتن و ۶ ماه بعد از همان زخم بمیرد. زخمی که میتوانست راه شهادتش باشد،شد قاتلش شد.شد یکمرگ معمولی. من از آن روز سهمگین می‌ترسم. و نمیدانم درمان این ترس و روش اشتباه نکردن چیست؟ چطور روانکاوی میتواند درمانش کند؟ پس خودم و نسلم و دوستانم را به خودت می‌سپارم امیرالمومنینم
وقتی بی‌بی بهمان گفت بعد از فوت همسرش، دیگر اجازه ندارد زائر به خانه راه دهد، صبر کردیم تا بخوابد. بعد بی سر و صدا کوله‌هامان را انداختیم روی دوشمان و راهی حرم شدیم. سر راه هر موکبی را که می‌دیدیم سر زدیم‌ ولی جا نبود. خستگی و گرما و سنگینی کوله امانمان را بریده بود. گرما وجودمان را برده بود توی آب گرم و شوری که ردهای سفیدش روی لباس و چادرهایمان افتاده بود. رسیدیم به حسینیه خراسانیها. گفته بودند برای اسکان خانمهاست. ایستادیم مقابل میز مردی که با آرامش تمام، یک سوال از خانمها می‌کرد، گذرنامه‌شان را مهر می‌زد و کارت تردد می‌داد. سلام کردیم و   درخواستمان را گفتیم. پرسید: از کجایید؟ گفتم: تهران و مشهد و شیراز. گفت : اینجا مخصوص خراسانیهاست. گفتیم: خب ما چه کنیم؟ جدا جدا که نمیشه! و مرد در حالیکه انگار توی قالب یخ نشسته باشد گفت: "از خونه که راه افتادید کجا می‌خواستید برید؟ برید همونجا"و بعد قلمبه رنگی چشمهایش را دوخت به طاق بالای چشمش و لبخند پیروزمندانه‌ای گوشه لبش نشست.
هدایت شده از نوشته‌ها
یا بگید ضربه خوردید یا ما مجدد می‌زنیم چون نخورده✌️ @aghletarif