eitaa logo
خوان
115 دنبال‌کننده
163 عکس
62 ویدیو
13 فایل
اللهم اجعلنی عندک وجیها بالحسین علیه السلام اینجا را دریاب @Tahosnahel
مشاهده در ایتا
دانلود
خوان
من اعتقاد دارم آدمها به هم جذب می‌شوند. با هر بهانه‌ای. گاهی با عقیده، گاهی با قیافه،گاهی با یک کتاب. البته این آخری را اولین بار است که تجربه می‌کنم.دلم میخواست با خودم کتاب ببرم اما بی خانمان بودم و دست تنها. برای همین به طاقچه و فیدیبو اکتفا کردم و کتابهای صوتی نوار . از شاهنامه تا آخر مقری هفته عکس گرفتم و عکاسی از مقرری صلحی که همه صلحها را بر باد را به پسرم سپردم. توی سالن انتظار که نشستم در جبهه غری خبری نیست را تمام کردم. رفتم سراغ دنیای سوفی. یک فصل را گوش دادم. می‌خواستم دوباره تکرارش کنم که دختری با شال کِرم و تونیک و شلوار آبی روشن از من اجازه گرفت کنارم بنشیند. نشست. کوله اش را باز کرد و یک شیشه پر از قرص های رنگ و وارنگ را از توی آن بیرون کشید. ۵، ۶ تا قرص را با هم بلعید. دو کتاب از کوله‌اش درآورد. همان موقع سوفی را ساکت کردم و به کتابهایش چشم دوختم. یکهو گفت این کتاب مورد علاقه‌مه. میخواین بخونین؟ کتاب را گرفتم. چاپ سیصد و شصت بود و دخترک توی صفحات آن را با ماژیکهای رنگارنگ، علامت گذاری کرده بود. راست می‌گفت هر جایش را که باز می‌کردم به بقیه مطالب کتاب ربطی نداشت. حرفهای روانشناسانه تویش پر بود. پر از کلمه. توی دلم دل دل کردم که از فرودگاه با هم تا حرم ماشین بگیریم. چند عکس از کتاب گرفتم. حرف تا پشت دندانهایم آمد ولی بیشتر نه. تا اینکه اطلاعات پرواز گیت شماره ۳ را برای پرواز ۶۶۹ نجف صدا کرد. پرواز دخترک با پرواز من متفاوت بود. دوستیمان، دوستی نشده تمام شد. اما، کتاب به هم پیوندمان داده بود. به نظرم اسمش نعیمه بود. اول کتاب نوشته بود. اگر بیشتر وقت داشتم شماره‌اش را می‌گرفتم. حیف
نشسته ام وسط یک صف طولانی تا به پنجره های ضریحت برسم. همه صف کشیده اند. یاد چیزهایی از روز غدیر می‌افتم. آنجا هم مردم صف کشیده بودند که دست بدهند و بگویند شما امامشانی. بعدش چه شد؟! من دیده ام آدمها بعضیشان از مرگ می‌ترسند بعضی از گرسنگی و بعضی از فقر. همه‌شان درست اما من از رفیق نیمه راه شدن هم می‌ترسم. از اینکه یک عمر بگویم انی سلم لمن سالمکم و انا حرب لمن حاربکم و بعد که صحنه عمل باشد،دستهایم کوتاه شوند و پایم نکشد و ایمان و یقینم کپک زده باشد. یک سرمایه خاص که بیشتر نداریم ما آدمها . همانی که باعث شد مردی در راه امام حسین زخم بردارد، همان جا در لحظه شهادت تصمیمش عوض شود به امان نامه گرفتن و ۶ ماه بعد از همان زخم بمیرد. زخمی که میتوانست راه شهادتش باشد،شد قاتلش شد.شد یکمرگ معمولی. من از آن روز سهمگین می‌ترسم. و نمیدانم درمان این ترس و روش اشتباه نکردن چیست؟ چطور روانکاوی میتواند درمانش کند؟ پس خودم و نسلم و دوستانم را به خودت می‌سپارم امیرالمومنینم
وقتی بی‌بی بهمان گفت بعد از فوت همسرش، دیگر اجازه ندارد زائر به خانه راه دهد، صبر کردیم تا بخوابد. بعد بی سر و صدا کوله‌هامان را انداختیم روی دوشمان و راهی حرم شدیم. سر راه هر موکبی را که می‌دیدیم سر زدیم‌ ولی جا نبود. خستگی و گرما و سنگینی کوله امانمان را بریده بود. گرما وجودمان را برده بود توی آب گرم و شوری که ردهای سفیدش روی لباس و چادرهایمان افتاده بود. رسیدیم به حسینیه خراسانیها. گفته بودند برای اسکان خانمهاست. ایستادیم مقابل میز مردی که با آرامش تمام، یک سوال از خانمها می‌کرد، گذرنامه‌شان را مهر می‌زد و کارت تردد می‌داد. سلام کردیم و   درخواستمان را گفتیم. پرسید: از کجایید؟ گفتم: تهران و مشهد و شیراز. گفت : اینجا مخصوص خراسانیهاست. گفتیم: خب ما چه کنیم؟ جدا جدا که نمیشه! و مرد در حالیکه انگار توی قالب یخ نشسته باشد گفت: "از خونه که راه افتادید کجا می‌خواستید برید؟ برید همونجا"و بعد قلمبه رنگی چشمهایش را دوخت به طاق بالای چشمش و لبخند پیروزمندانه‌ای گوشه لبش نشست.
هدایت شده از نوشته‌ها
یا بگید ضربه خوردید یا ما مجدد می‌زنیم چون نخورده✌️ @aghletarif
فَإِنَّ حِزۡبَ ٱللَّهِ هُمُ ٱلۡغَٰلِبُونَ
هدایت شده از سایه
ان شاءالله 🙏
بسمه تعالی همسرم زنگ زد : " آقا پیام دادن. " گفتم : " خوندم. چیکار می‌کنی؟ " سکوت کرد. شاید منتظر بود من چیزی بگویم. مهلت ندادم.گفتم: " برو ثبت نام کن". صدایم نلرزید. محکم بودم. اما وقتی گوشی را گذاشتم شکستم. بغض کردم. سرم را پشت مونیتورم نگه داشتم، تا همکارانم اشکهایم را نبینند. همیشه خدا، از انفعال متنفر بوده‌ام. از اینکه بایستم ببینم طرف مقابل چه می‌کند، بعد بنشینم و فکری شوم که حالا من باید چه کنم، متنفر بوده‌ام. حالا به این درد گرفتار شدم. همه‌مان گرفتار شده‌ایم. آنها زدند و ما شعار دادیم. شهید سلیمانی را زدند، هنیه را زدند، فرمانده‌هانمان را در سوریه زدند و ما سکوت کردیم. حالا دیگر به کجا مانده که دست تجاوز دراز کنند؟ آزادانه سینه سپر می‌کنند و تهران را تهدید می‌کنند. مدتهاست دغدغه‌ام فلسطین است. برای بچه‌هایم توی قصه‌های شب از بچه‌های فلسطین گفته‌ام. برای بچه‌های فلسطین گریه کرده‌ام. دعا خوانده‌ام و از دیشب دیگر تمام شدم. اعتراف می‌کنم که کورسوی امید در من کم جان شد. می‌دانم که "فان حزب الله هم الغالبون". اما صبرم تمام شده است. از دیشب با دوستانم شور کرده‌ایم که چه کنیم؟ چه کاری از دست ما برمی‌آید. من می‌دانم دعا کردن خوب است، اما حرکت هم باید کرد. من دعای خالی را قبول ندارم. اشک ریختن خالی را دوست ندارم. از اینکه به زندگی عادی‌ام بپردازم و عده‌ای آن سوی دنیا زیر ظلم پر پر شوند حالم به هم می‌خورد. تفریح و شادی و زندگی دنیایی بر ما حرام است. در عوض فرض است که با همه امکاناتمان به کمک برویم. امکانات من چیست؟ جانم، مالم و داشته‌هایم. پسرم از توی مدرسه زنگ زد و گفت: " احتمالا سید حسن با کلی فرمانده شهید شدن." گفتم :" می‌دونم." هنوز دلم نمی‌آید به او هم بگویم "چه می‌کنی؟" . فقط می‌گویم :" میدونم" و با هم به مسامحه‌کاران انتقاد می‌کنیم. https://eitaa.com/khuaan