eitaa logo
خوان
115 دنبال‌کننده
163 عکس
62 ویدیو
13 فایل
اللهم اجعلنی عندک وجیها بالحسین علیه السلام اینجا را دریاب @Tahosnahel
مشاهده در ایتا
دانلود
این اولین داستان کودک است که نوشته‌ام و خوشحالم. یکی از دغدغه‌هایم روی میز داستان نشست. تا به حال ۴ قسمت آن در کانال زیتون‌ پرورده‌ها منتشر شده است. https://eitaa.com/khuaan
طاها محتشم4_5785282524934575115.mp3
زمان: حجم: 9.1M
نام داستان: دختری به نام شنیسل نویسنده: سمیه شاکریان گوینده: قسمت اول به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
واین اولین بازخورد به داستان بود. 😍🥰https://eitaa.com/khuaan
طاها محتشم4_5949563469228414627.mp3
زمان: حجم: 6.7M
نام داستان: دختری به نام شنیسل نویسنده: سمیه شاکریان گوینده: طه محتشم قسمت پنجم(آخر) به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
سلام آقای مهربانی‌ها و کرامات به دنیای ما خوش آمدید. https://eitaa.com/khuaan
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ما هم هستیم سر سفره؟ گاهی یادم می‌‌رود نمکم را از اهل بیت بخواهم، گاهی هم آنقدر تخس می‌شوم که انگشت سبابه‌ام را رو به حرم می‌گیرم و فقط می‌خواهم.انگار که وظیفه دارند هر چه من می‌خواهم تقدیمم کنند. سال کنکور بود. یک مینی‌بوس آدم جمع کردیم و رفتیم زیارت قم و جمکران. پا توی حرم که گذاشتم سرم را کفتری بالا گرفتم، انگشت اشاره‌ام را رو به حرم پیچاندم و گفتم: یا حضرت معصومه! من با یه حاجت مهم اینجام. بی‌زحمت تا اینجام و زیارت می‌کنم ردیفش کنین. رفتم داخل صحن مسجد اعظم. زیارتنامه را باز کردم و خواندم. سلام‌ها را پشت هم می‌دادم‌. به خدیجه، به رسول الله، به فاطمه، به علی و به بقیه بزرگهایی که فقط می‌شناختمشان. هنوز هم البته فقط اسمشان را بیشتر از خودشان بلدم. دلم آنقدر قرص بود که انگار توی خانه عمه یا خاله مهربانم نشسته‌ام و منتظرم هدیه‌ام را کادو کرده بیاورد. یک‌سال درس خوانده بودم. باید حاجتم را می‌داد. مگر می‌شد دست خالی بروم خانه؟ عمه و خاله اگر به فکر آدم نباشند، کی باشد؟ من هیچ جای دیگری نمی‌شناختم که بروم، همان کبوتر جلدی بودم که رفته بودم توی لانه‌ام و منتظر بودم خانم خانه برایم دان بریزد. اشک نمی‌ریختم. سقف توقعم آنقدر بالا بود که توی ذهنم بی‌دانه ماندن محال محض بود. دعایم هنوز تمام نشده بود که صدای حرف زدن خادم‌ها را بالای سرم شنیدم. داشتند می‌رفتند برای خوردن غذای حضرتی. یکهو بی‌هوا گفتم: ما هم هستیم سر سفره؟ از من بعید بود توی آن سن و سال بی‌پروا با غریبه‌ها حرف بزنم؛ اما انگار زنجیره تخس‌بازی‌هایم ادامه پیدا کرده بود. شانه‌هایم را به خجالت توی خودم جمع کردم. چه حرفی زده بودم! خانم خادم لبخند زد و از توی جیبش دو تا قبض گذاشت توی دستم. چرا این‌کار را کرده بودم؟ چرا حرف نپخته‌ای از دهانم درآمده بود؟ حالا چرا داشتم قبض‌ها را می‌گرفتم؟ ولی با همان نیرویی که زبانم به گرفتن دانه باز شده بود، نمی‌توانستم دستشان را رد کنم. چند لحظه بعد خادم‌ها رفتند و من ماندم. داشتم دست پر می‌رفتم خانه. پر درآورده بودم؛ اما انگار کسی گوش من تخس را پیچانده بود و خجالتم می‌داد. مثل مجسمه‌ای تنها وسط آن همه جمعیت ایستاده بودم و وقتی به خودم آمدم صورتم خیس بود. نتوانستم برای گرفتن غذای حضرتی به غذاسرا بروم. فیش‌ها را به مامان و خاله‌هایم دادم و گوشه‌ای کز کردم. روی آن را نداشتم که خودم بروم و باز هم دستم را دراز کنم. مامان و خاله رفتند و با یک بغل غذا برگشتند. همه آدم‌های مینی‌بوس از غذای حضرتی خوردند. نمک آمده بود توی سفره‌مان؛ اما من دلتنگ بودم. آن سال رفتم دانشگاه، دانه‌ام را از بانو گرفتم و حالا بعد از سال‌ها که درگیر شهر و خانه و بچه‌ها شدم، زیر لب می‌خوانم: این راوی ات دلش شده آهو، بسته شده به شهر و هیاهو اذن زیارتی بده بانو! این متن را نخوانده برایت. https://eitaa.com/khuaan