هدایت شده از باشگاه زیتون پروردهها
طاها محتشم4_5949563469228414627.mp3
زمان:
حجم:
6.7M
نام داستان: دختری به نام شنیسل
نویسنده: سمیه شاکریان
گوینده: طه محتشم
قسمت پنجم(آخر)
#صندوقچهی_قصه
#زیتون_مگ
#پادکست
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
ما هم هستیم سر سفره؟
گاهی یادم میرود نمکم را از اهل بیت بخواهم، گاهی هم آنقدر تخس میشوم که انگشت سبابهام را رو به حرم میگیرم و فقط میخواهم.انگار که وظیفه دارند هر چه من میخواهم تقدیمم کنند.
سال کنکور بود. یک مینیبوس آدم جمع کردیم و رفتیم زیارت قم و جمکران. پا توی حرم که گذاشتم سرم را کفتری بالا گرفتم، انگشت اشارهام را رو به حرم پیچاندم و گفتم: یا حضرت معصومه! من با یه حاجت مهم اینجام. بیزحمت تا اینجام و زیارت میکنم ردیفش کنین.
رفتم داخل صحن مسجد اعظم. زیارتنامه را باز کردم و خواندم. سلامها را پشت هم میدادم. به خدیجه، به رسول الله، به فاطمه، به علی و به بقیه بزرگهایی که فقط میشناختمشان. هنوز هم البته فقط اسمشان را بیشتر از خودشان بلدم. دلم آنقدر قرص بود که انگار توی خانه عمه یا خاله مهربانم نشستهام و منتظرم هدیهام را کادو کرده بیاورد. یکسال درس خوانده بودم. باید حاجتم را میداد. مگر میشد دست خالی بروم خانه؟ عمه و خاله اگر به فکر آدم نباشند، کی باشد؟ من هیچ جای دیگری نمیشناختم که بروم، همان کبوتر جلدی بودم که رفته بودم توی لانهام و منتظر بودم خانم خانه برایم دان بریزد. اشک نمیریختم. سقف توقعم آنقدر بالا بود که توی ذهنم بیدانه ماندن محال محض بود. دعایم هنوز تمام نشده بود که صدای حرف زدن خادمها را بالای سرم شنیدم. داشتند میرفتند برای خوردن غذای حضرتی. یکهو بیهوا گفتم: ما هم هستیم سر سفره؟
از من بعید بود توی آن سن و سال بیپروا با غریبهها حرف بزنم؛ اما انگار زنجیره تخسبازیهایم ادامه پیدا کرده بود. شانههایم را به خجالت توی خودم جمع کردم. چه حرفی زده بودم! خانم خادم لبخند زد و از توی جیبش دو تا قبض گذاشت توی دستم. چرا اینکار را کرده بودم؟ چرا حرف نپختهای از دهانم درآمده بود؟ حالا چرا داشتم قبضها را میگرفتم؟ ولی با همان نیرویی که زبانم به گرفتن دانه باز شده بود، نمیتوانستم دستشان را رد کنم. چند لحظه بعد خادمها رفتند و من ماندم.
داشتم دست پر میرفتم خانه. پر درآورده بودم؛ اما انگار کسی گوش من تخس را پیچانده بود و خجالتم میداد. مثل مجسمهای تنها وسط آن همه جمعیت ایستاده بودم و وقتی به خودم آمدم صورتم خیس بود.
نتوانستم برای گرفتن غذای حضرتی به غذاسرا بروم. فیشها را به مامان و خالههایم دادم و گوشهای کز کردم. روی آن را نداشتم که خودم بروم و باز هم دستم را دراز کنم. مامان و خاله رفتند و با یک بغل غذا برگشتند. همه آدمهای مینیبوس از غذای حضرتی خوردند. نمک آمده بود توی سفرهمان؛ اما من دلتنگ بودم.
آن سال رفتم دانشگاه، دانهام را از بانو گرفتم و حالا بعد از سالها که درگیر شهر و خانه و بچهها شدم، زیر لب میخوانم:
این راوی ات دلش شده آهو، بسته شده به شهر و هیاهو
اذن زیارتی بده بانو! این متن را نخوانده برایت.
#تولدحضرتمعصومه
https://eitaa.com/khuaan
دیشب از بزرگی شنیدم: ما از باقیمانده دل امامی خلق شدهایم که دوستش داریم. فکر کردم کدام امام را بیشتر از همه دوست دارم. دلم رفت پیش امام علی(ع) و بعد امام رضا(ع). یعنی من از گِل آنها هستم! چرا پس هر کاری میکنم اندازه انگشت کوچکشان همشان نمیشوم؟ سال دوم دبیرستان بودیم. چند نفری قرار گذاشتیم حال معلم فیزیک را بگیریم و بی تکلیف سر کلاس برویم. اتحاد نوجوانیمان شکست و به جای ۱۸نفر، هشت نفره به جنگ معلم رفتیم. من اصلاً از شکسته شدن زنجیر اتحاد ناراحت نبودم چون دلم برای شادی بعد از گل، بعد از جنگی که قرار بود داشته باشد میتپید. سختمان بود. هفت_ ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود و ما آنقدر هر هفته تکلیف نوشتم و امتحان کردم که فنر در هشتم بود و با یک لمس کوچک به هوا میپرید. این شد که لباس رزم پوشیدیم. توقع داشتیم بیاید سر کلاس، داد و هوار راه بیندازد، قرمز شود و دندانهای یکدست و سفیدش را مثل همیشه از بین لبهای درشتش نشانمان دهد و هی حرص بخورد و ما بعد از کلاس بخندیم و توی سر و کله همدیگر بزنیم و دلمان قنج برود که دید حالشو تو قوطی کرد! قرار بود برای جشن حالگیری آببازی کنیم و تا میتوانیم خیس و آبچکان تا خانه برویم. بس بود اینهمه درس خواندن و چشم گفتن و اطاعت. در کلاس را زد. وارد شد. پشت میز نشست و گزارش نماینده کلاس را روی میز دید. صورتش هیچ تغییری نکرد. درست مثل مجسمه نگاهش را از روی خطوط چرخاند و هیچکدام از خطهای اخم و لبخندش جابهجا نشد. با آرامش از جایش بلند. دست گذاشت روی سینه و گفت: "بچه ها من ازتون معذرت میخوام. من نتونستم تو این 8 تو رو طوری تربیت کنم که بی تکلیف نیایید و خب من موفق نشدم. منو ببخشید" و بعد پشت به ما و رو به تخته نشست و شروع کرد به حل تمرین ماههایی که ما سفید و بیجواب توییمان نگه داشتیم. دلم میخواست بروم جلوی تخته و خودم همه سوالات رو جواب بدم. به صورت هفت نفر بقیه هم نگاه کردم. خیلی شبیه به هم بودیم. صورتهای شل و ول همگیمان موازی با بیضیهای مقنعههای پفی، رو به پایین کشیده شده بود. توی اردیبهشت ماه، موقع میوه دادن زحمتهای معلم فیزیک بود و ما مثل مشتی ملخ، به مزرعه او حمله کرده بودیم. دیگر صدای او را نمیشنیدم. انگار توی استخر پر آبی غوطهور بودم و فقط صدای مات و نامفهومی توی گوشهایم میرفت. انگار قیامت شده بود. جور دیگری به آرزویم رسیدهبودم. دنیا تمام شده و آواری شده بود روی سرم. انگار کسی، دل سیر کتکم زده بود. معلم فیزیک، آموزگار خوبی بود. همیشه جدی، سختکوش و پرتلاش سر کلاس حاضر میشد و مثل همه معلمها توقع داشت دانشآموزانش فقط درس بخوانند. دیشب که شنیدم ما از باقیمانده دل امام مورد علاقه ما یاد آن روز افتادم و بعد از یاد روز تمام شدن دنیا. وقتی قیامت شود، من معذرت میخواهم یا زبانم لال امامم؟ #روزمعلم https://eitaa.com/khuaan
توی صحن پیامبر اعظم ایستاده بود. همه مردم ایستاده بودند. امام مثل یک پرستار دلسوز، به تکتک این رضا، مثل مردم در صحن سر میزد، حرفهایشان را میشنید و نفر بعد میرفت. اینها را مردی میگفت که توی جاده مشهد تصادف کرده و روحش تا حرم رفته بود. من هم توی صحن ایستاده بودم. حرفم نمیآمد. یاد حرفهای مرد ولی، توی ذهنم چرخ میخورد. یعنی امام الان کنارم؟ چرا نمیبینمش؟ یک لحظه از خودم بدم آمد. از زمانه های که در آن به دنیا آمدم. از اینکه چشمم همه چیز دیده، گوشم به هیچ چیز نه نگفته و حالا کور و کرم که امامم را ببینم. کربو شدهبودم. مثل دورهای که آدمها از بینی ناقص میشوند. و من حتی نمیتوانم بوی امام را استشمام کنم. کاش روحم از بدنم بیرون میرفت و آن لحظهای که باید، میکردم. ولی مگر دست خودم بود؟ کاش اختیار افسار روحم را داشتم. کاش جوری میشد که باران بیاید، چرکها را بشوئید و ببرد و من هم با خودش راهی کند. به آدمهای دور و برم نگاه کردم. تکتکشان با امام حرف میزدند. پیشها با صدا و پیشها بیصدا. دلم میخواست بدانم چه میگویند. به هر کدام از آنها نیازی توی صحن جاری بود و کسی حتما آنجا بود که این نهره های کوچک را به دریا هدایت کند و بعد از آن شکل جواب دادن به صاحبان نهره ها را خود او تعیین کند. اما من، من هستم که درکش کنم. خودم را توی نهر نامرئی رها کردم تا با بقیه به در برسم. انگار توی قایقی افتاده بود که نسیمی ملایم راهبریاش میکرد. دلم میخواست اذن دخول که میخوانم بفرما بشنوم، نشنیدم ولی دلم به ندیده و نشنیده قرص بود. پا گذاشتم جلو. توی آن صفهای محدود کننده با میله ها نایستادم. نفسم می گرفت. همانجاها توی همان صحنی که الان اسمش را نمیدانم گوشه کناری پیدا کردم که رنگ سبز بالای ضریح صاف بیفتد توی چشمهایم و سلام دادم. نسیم صورتم را نوازش داد. چادر دورم چرخید. خودم به هرچیزی دلم خواست تعبیرش کردم. مثل خواب که باید به چیزهای خوب تعبیرش کرد و نشستم کنج یکی از دالبریهای روبروی ضریح و فقط نگاه کردم. من هیچ چیز نمیخواستم جز شفای چشم و گوش و دلم. #تولدتونمبارکامامرضاجانم https://eitaa.com/khuaan