🎁 #مسابقه
🔴 خبر فوری: 🤩
📜 اطلاعیه نحوه شرکت در #مسابقات غیرحضوری (حفظ، تفسیر و تلاوت) #قرآن_کریم 📕
📌 پوسترهای زیر را با دقت مطالعه نماید و به دوستان خود اطلاع رسانی فرمایید.
🎁 صد ها کارت هدیه ارزنده جوایز مجموعه مسابقات قرآنی شمیم رمضان
💢 زمان شرکت در مسابقات از روز پنجم ماه مبارک رمضان می باشد
✏️ لینک شرکت در مسابقات 👇👇👇
https://shamiim.ir/page/3094/مجموعه-مسابقات-ماه-مبارک-رمضان-1401
🌺 مژده جدید به مخاطبان باحال با صفا 🤔
🎁 به مناسبت فرارسیدن ایام پر فیض ماه مبارک رمضان، ارزش جوایز مسابقه مجله آشنا دو برابر شد و فرصت شرکت در مسابقه تا پایان ماه رمضان تمدید گردید 🤩🤩🤩
🥇مجله آشنا شماره ۲۲۱ این دفعه با طعمی متفاوت از زندگی و با چاشنی قرن جدید تقدیم حضورتان میشود.
🔻برای دانلود مجله برروی لینک زیر کلیک نمایید👇👇👇
http://shamiim.ir/Uploaded/Files/DefaultFolder/1400123120109577_Ashena-221-WEB2.pdf
🔻برای شرکت در مسابقه مجله محبوب آشنا ۲۲۱ بر روی لینک زیر کلیک کنید👇👇👇
http://ashena.shamiim.ir/
#اطلاعیه
‼️ دریافت هدایای مسابقات مالک زمان و دهه فجر ویژه فرزندان به زودی اطلاعرسانی میشود. لطفا تا اطلاع ثانوی مراجعه ننمایید.
همسرانی که جزو برندگان مسابقه مالک زمان بودند جهت دریافت هدایا به روابط عمومی مراجعه نمایند.
@kimiayesaadat1
#قصه_دلبری
قسمت بیست و سوم
«دارم میام ببینمت.» گفتم برو امتحان بده که خراب نشه. پشت گوشی خندید که: «اتفاقاً میام که امتحانم خراب نشه.» آمد گوشه حیاط ایستاد و چند دقیقهای با هم صحبت کردیم دوباره این جمله را تکرار کرد: «تو همونی که دلم خواست کاش منم همونی بشم که تو دلت میخواد. رفت که بعد از امتحان زود برگردد. تولدش روز بعد از عقدمان بود. هدیه خریده بودم. پیراهن، کمربند و ادکلن. نمیدانم چقدر شد ولی به خاطر دارم چون میخواستم خیلی مایه بزارم همه را مارکدار خریدم و جیبم خالی شد. بعد از ناهار یک دفعه با کیک و چند تا شمع رفتم داخل اتاق. شوکه شد وخندیدُ گفت: «تولد منه تولد تو اصلاً کی به کیه.» وقتی کادو را بهش دادم گفت «چرا سه تا» گفتم «دوست داشتم» نگاهی به مارک پیراهنش انداخت و طوری که توی ذوق نخورده باشد به شوخی گفت: اگه سادهتر میخریدی به جایی برنمیخورد. یک پیس از ادکلن را زد کف دستش، معلوم بود خیلی از بوش خوشش آمده: «لازم نکرده فرانسوی باشه مهم اینه که خوشبو باشه. برای کمربند چرم دورو هم حرفی نزد. آخر سر خندید که بهتر نبود خشکه حساب میکردی می دادم هیئت. سر جلسه امتحان بچهها با چشم و ابرو به من تبریک میگفتند. صبرشان نبود بیایم بیرون تا ببینند با چه کسی ازدواج کردهام. جیغی کشیدند؛ شبیه خودم وقتی که خانم ابویی گفت محمدخانی آمده خواستگاریت. گفتند ما را دست انداختی. هر چه قسم خوردم باورشان نشد. به من زنگ زد که آمده نزدیکه دانشگاه. پشت سرم آمدند که ببینند راست میگویم یا شوخی می کنم. نزدیکی در دانشگاه گفتم ایناها باور کردین، اونجا منتظرمه.
ادامه دارد...
#قصہ_دلبرے ❤️
روایت زندگے شهید محمد حسین محمد خانے🥀 بہ روایت همسر ✍️
و قلم محمد علی جعفری
@kimiayesaadat1
#قصه_دلبری
قسمت بیست و چهارم
گفتند: «نه تا سوار موتور نشی باور نمیکنیم» وقتی نشستم پشت سرش پرسید: این همه لشکرکشی برای چیه؟؟؟ همینطور که به چشمهای باباقوری بچهها میخندیدم گفتم :اومدن ببینند واقعا تو شوهرمی یا نه. البته آن موتور تریل معروف را نداشت، کلاً موتور وقف هیئت بود. عاشق موتورسواری بودم ولی بلد نبودم چطور باید با حجاب کامل بشینم روی موتور. خانمهای هیئت یادم دادند. راستش تا قبل از ازدواج سوار نشده بودم. چند بار با اصرار داییام را مجبور کرده بودم که من را بنشاند ترک موتور. رفتیم خانه دانشجویی. در یک زیر زمین که باور نمیکردی خانه دانشجویی باشد. بیشتر به حسینیهای نقلی شبیه بود. ولی از حق نگذریم خیلی کثیف بود. آنقدر آنجا هیئت گرفته بودند و غذا پخته بودند که از در و دیوارش لکه و چرک میبارید. تازه میگفت به خاطر تو اینجا رو تمیز کردم. گوشه یکی از اتاقها یک عالمه جوراب تلنبار شده بود معلوم نبود کدام لنگه برای کدام است. فکر کنم اشتراکی میپوشیدند. اتاق ها پر بود از کتیبههای محرم و عکس شهدا از این کارش خوشم آمد. بابت شکل و شمایل و متن کارت عروسی خیلی بالا پایین کرد. خیلی از کارها را دیدیم پسندش نمیشد. نهایت رسیدیم به یک جمله حضرت آقا با دست خط خودشان. «بسم الله الرحمن الرحیم همسری شما جوانان عزیزم را که پیوند دلها و جسمها و سرنوشتهاست صمیمانه به همه شما فرزندان عزیز تبریک می گویم. سید علی خامنهای» دست خط را دانلود کرد و ریخت روی گوشی. برای مغازهدار جالب بود. گفت من به رهبر ارادت دارم ولی تا به حال ندیدم کسی خط ایشون رو داخل کارت عروسی چاپ کند. از طرفی هم پا فشاری میکرد که نمیشود و از متنهای حاضر یکی را انتخاب کنیم. محمدحسین که در این کارها سررشته داشت به طرف قبولاند که میشود در فتوشاپ این کار را با این مشخصات طراحی و چاپ کرد.
ادامه دارد...
#قصہ_دلبرے ❤️
روایت زندگے شهید محمد حسین محمد خانے🥀 بہ روایت همسر ✍️
و قلم محمد علی جعفری
@kimiayesaadat1
#قصه_دلبری
قسمت بیست و پنجم
قضاوت دیگران هم درباره کارت متفاوت بود؛ بعضیها میگفتند قشنگ است و بعضیها هم خوششان نیامد. نمیدانم کسی بعد از ما از این نوع کارت استفاده کرد یا نه ولی بابش باز شد تا چند نفر از بچههای فامیل عقدشان را داخل امام زاده برگزار کنند. از همان اول با اسباب و اثاثیه زیاد موافق نبود. میگفت: این همه تیر و تخته به چه کارمون میاد. از هر دری سخنی گفتم و چند تا منبر رفتم برایش تا راضیش کنم. موقع خرید حلقه پایش را کرده بود در یک کفش که به جایش انگشتر عقیق بخریم. باید میز مذاکره تشکیل میدادیم و آقا را قانع میکردیم. بهش گفتم انگشتر عقیق باشه برای بعد، الان باید حلقه بخریم. حلقه را خرید ولی اولین بار که رفتیم مشهد انگشتر عقیقی انتخاب کرد و دادیم همان جا برایش ساختند. کاری به رسم و رسوم نداشت هر چه دلش میگفت همان راه را میرفت. از حرکات و سکنات خانوادهاش کاملا مشخص بود هنوز در حیرتاند که آیا این آدم همان محمدحسینی است که هزار رقم شرط و شروط داشت. روزی موقع خرید جهیزیه خانم فروشنده به عکس صفحه گوشیام اشاره کرد و گفت: «این عکس کدوم شهیده؟ » خندیدم که هنوز شهید نشده شوهرمه!!! کمکم رفت و آمد و بگو بخندهایش توجه همه را جلب کرد. آدم یخی نبود سریع با همه گرم میگرفت و سر رفاقت را باز میکرد. با مادربزرگم هم اخت شد و برو بیا پیدا کرد. چند وقت یک بار هم شب خانهاش میماندیم. با آن خانه انس پیدا کرده بود؛ خانهای قدیمی با سقفهای ضربی. زیاد میرفت و به گوسفندهایشان سر میزد. طوری شده بود که خیلی از جوانهای فامیل میآمدند پیشش برای مشاوره ازدواج. بعضیهایشان هم میخندیدند که زیر لیسانس حرف بزن بفهمیم چی میگی. دختر خالهام میگفت الان داره خودش رو رحیم پور ازغدی میبینه. من هم مسخرهاش میکردم ازغدی را میشناسی، این محمدحسینشونه. خداییش قلمبه سلمبه حرف میزد ولی آخر حرفهایش به این میرسید که طرف به دل نشسته یا نه. زیاد هم از ازدواج خودمان مثال می زد.
ادامه دارد...
#قصہ_دلبرے ❤️
روایت زندگے شهید محمد حسین محمد خانے🥀 بہ روایت همسر ✍️
و قلم محمد علی جعفری
@kimiayesaadat1
#انگیزشی
🌸 امیرالمؤمنین علیه السلام :
🔺 إغْتَنِمُوا الدُّعاءَ عِنْدَ خَمْسَهِ مَواطِنَ:
عِنْدَ قِرائَة الْقُرْآنِ،
وَ عِنْدَ الاْذانِ،
وَ عِنْدَ نُزُولِ الْغَیْثِ،
وَ عِنْدَ الْتِقاءِ الصَفَّیْنِ لِلشَّهادَهِ،
وَ عِنْدَ دَعْوَةِ الْمَظْلُومِ،
فَاِنَّهُ لَیْسَ لَها حِجابٌ دوُنَ الْعَرْشِ
🍃 پنج موقع را براى دعا و حاجت خواستن غنیمت شمارید:
موقع تلاوت قرآن،
موقع اذان،
موقع بارش باران،
موقع جنگ و جهاد فى سبیل اللّه
موقع ناراحتى و آه کشیدن مظلوم.
در چنین موقعیت ها مانعى براى استجابت دعا نیست.
(امالی للصدوق، ص110)
آن جا که قرآن تلاوت میشود
موانع اجابت دعا برچیده میشود
و فرش به عرش می رسد.
@kimiayesaadat1
#اطلاعیه
مسابقه کتابخوانی "معزّالمومنین" با موضوع زندگینامه امام حسن مجتبی علیهالسلام از ولادت تا شهادت ویژه خانوادهها برگزار میگردد.
جهت دریافت مجموعه کتابها و سوالات مسابقه از شنبه ۲۷ فروردینماه مراجعه نمایید.
@kimiayesaadat1
#قصه_دلبری
قسمت بیست و ششم
یک ماه بعد از عقد جور شد رفتیم حج عمره. سفرمان همزمان شد با ماه رمضان برای اینکه بتوانیم روزه بگیریم عمره را یک ماهه به جا آوردیم. یک دست نبودیم پیر و جوان و زن و مرد. ما جزو جوانترهای جمع به حساب میآمدیم. کارهایی که محمدحسین انجام میداد باز مثل گاو پیشانی سفید دیده میشدیم. از بس برایم وسواس به خرج میداد. در مدینه گیر داده بودم که کوچه بنیهاشم را پیدا کنیم. بلد نبود. به استاد تاریخ دانشگاه زنگ زدم و از او سوال کردم. نقشه را دقیق ترسیم کرد. از باب جبرئیل توضیح داد تا حد و حریم کوچه از کجا تا کجاست. هر وقت میرفتیم عربها آنجا خوابیده یا نشسته بودند. زیاد روضه میخواند. گاهی وسط روضهها شرطهها میآمدند و اعتراض میکردند. کتاب دستش نمیگرفت از حفظ میخواند. هر وقت ماموران سعودی مزاحم میشدند میگفت بر پدر همتون لعنت. هر چند یک بار هم در مسجدالحرام نزدیک بود دستگیرش کنند. با وهابیها کل کل میکرد. خوشم میآمد اینها از رو بروند و از طرفی هم میدانستم اگر نصیحتش کنم بیخیال این هاشو تاثیری ندارد. بار اولم بود میرفتیم مکه. میدانستم اولین بار که نگاهمان به خانه کعبه میافتد سه حاجت شرعی ما برآورده میشود. همان استاد تاریخ گفت قبل از دیدن خانه اول سجده کنید بعد که تقاضای خود را از خدا کردید سر سجده بردارید. زودتر از من سرش را بالا آورد به من گفت توی سجده باش و بگو خدایا من و کل زندگی و همه چیزم رو خرج خودت کن، خرج امام حسین کن. نگاهم کرد و گفت ببین خدا هم مشکی پوش حسینه. خیلی منقلب شدم. حرفهایش آدم را به هم میریخت. کل طواف را با زمزمه روضه انجام میداد، طوری که بقیه به هوایی روزهایش میسوختند. در سعی صفا و مروه دعاها که تمام میشد روضه میخواند. دعای جوشن میخواند یا مناجات حضرت امیر و من همراهیش می کردم. بهش گفتم باید بگیم خوش به حالت هاجر اونقدر رفتی و اومدی بالاخره آب برای اسماعیل پیدا شد کاش برای رباب هم پیدا میشد. انگار آتش زدنم. بلند بلند شروع کرد به گریه کردن. موقعی که برای غار حرا از کوه بالا می رفتیم خسته شدم. نیمههای راه بریده بودم و دم به دقیقه مینشستم. شروع کرد مسخره کردن که چه زود پیر شدی یا تنبلی میکنی؟؟ بهش گفتم «من با پای خودم میام هر وقت بخوام میشینم. بمیرم برای اسرای کربلا مرد نامحرم بهشون میخندیدن» بد با دلش بازی کردم. نشست سرش را زیر انداخت و باز روضه خوانیاش گل کرد. در طواف دستهایش را برای من قلاب میکرد که به کسی برخورد نکنم. با آب و تاب دور و برم را خالی میکرد تا بتوانم حجرالاسود را ببوسم.
ادامه دارد...
#قصہ_دلبرے ❤️
روایت زندگے شهید محمد حسین محمد خانے
بہ روایت همسر ✍️
و قلم محمد علی جعفری
@kimiayesaadat1
#اطلاعیه
مسابقه کتابخوانی "معزّالمومنین" با موضوع زندگینامه امام حسن مجتبی علیهالسلام از ولادت تا شهادت ویژه خانوادهها برگزار میگردد.
جهت دریافت مجموعه کتابها و سوالات مسابقه از شنبه ۲۷ فروردینماه مراجعه نمایید.
@kimiayesaadat1
16.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#تربیت
⭕️ موضوع : بازی و تفریح با فرزند
🎙 سخنران : آیت الله حائری شیرازی
@kimiayesaadat1
🎥 دین میگوید اگر ما فرزندمان را توحیدی و ولایی تربیت کنیم، خود به خود دچار خیلی از مشکلات نمیشوند. اساسا چرا ما به دنبال درمان پرخاشگری هستیم؟ دین میگوید، اگر زیر ۷ سال بچه را آزاد بگذاریم که خوب بازی کند، اصلا دچار لجبازی و پرخاشگری نمیشود. حواسمان باشد نسخه دین در تربیت، نسخه خالق برای مخلوق و نسخه غرب برای تربیت، نسخه مخلوق برای مخلوق است. خالق، به انسان اِشراف دارد و از بالا به او نگاه میکند اما مخلوق تازه دارد شروع میکند، تا چیزی از انسان سر در بیاورد. خالق، اِشرافش به جسم و روح است و مخلوق سراسر جهل به روح و جسم است.
🔰#استاد_عباسی_ولدی
@kimiayesaadat1
#قصه_دلبری
قسمت بیست و هفتم
کمک بقیه هم بود. خیلی به زوار سالمند کمک میکرد. مادر شهیدی با دخترش آمده بود طواف و کارهای دیگر برایش مشکل بود. دخترش توانایی بعضی کارها را نداشت. خیلی هوایشان را داشت. از کمک برای انجام طواف گرفته تا گرفتن عکس از مادر و دختر. یک بار وسط طواف مستحبی شک کردم چرا همه دارند ما را نگاه میکنند. مگر ظاهرمان اشکالی دارد. یکی از خانمهای داخل کاروان بعد از غذا من را کشید کنار و گفت: «صدقه بذار کنار اینجا بین خانمها صحبت از تو و شوهرته که مثل پروانه دورت میچرخه.» از این نصیحتهای مادرانه کرد و خندید و گفت: اینکه میگن خدا در و تخته رو به هم چفت میکنه نمونهاش شمایید. دائم با دوربینش چلیک چلیک عکس میگرفت. بهش اعتراض میکردم که اومدی زیارت یا عکس بگیری؟ یک انگشتر عقیق مستطیل شکل هم داشت که روی آن حک شده بود یا زهرا که در مکه هدیه داد به شیعه یمنی. وقتی رفتیم مکه گفت دیگه دوست ندارم بیام. باشه تا از دست سعودیها آزاد بشه. نه تنها من بلکه جاهای دیگر در خانه هم کاری میکرد که وصل شود به اهل بیت، خاصه امام حسین علیه السلام. یکی از چیزهایی که باعث شد از تنفر به بیتفاوتی برسم و بعدش بهش علاقه پیدا کنم، همین کارهایش بود. دیدم دیوانهوار هیئتی است. همه دوست دارند در هیئت شرکت کنند ولی اینکه چقدر مایه بگذارند مهم است. اولین حقوقی که از سپاه گرفت ۲۵۰ هزار تومان بود. رفت با همه آنها کتیبه خرید برای هیئت. رفتیم پرده فروشی ریشریشهای پایین پرده را خرید و به هم دوخت و به هیئت هدیه کرد. پاساژ مهستان پاتوقش بود. روی شعر پیدا کردن برای امام حسین علیه السلام خیلی وقت میگذاشت.
ادامه دارد...
#قصہ_دلبرے ❤️
روایت زندگے شهید محمد حسین محمد خانے🥀 بہ روایت همسر ✍️
و قلم محمد علی جعفری
@kimiayesaadat1
🎁 #مسابقه
🔴 خبر فوری: 🤩
📜 اطلاعیه نحوه شرکت در #مسابقات غیرحضوری (حفظ، تفسیر و تلاوت) #قرآن_کریم 📕
📌 پوسترهای زیر را با دقت مطالعه نماید و به دوستان خود اطلاع رسانی فرمایید.
🎁 صد ها کارت هدیه ارزنده جوایز مجموعه مسابقات قرآنی شمیم رمضان
💢 زمان شرکت در مسابقات از روز پنجم ماه مبارک رمضان می باشد
✏️ لینک شرکت در مسابقات 👇👇👇
https://shamiim.ir/page/3094/مجموعه-مسابقات-ماه-مبارک-رمضان-1401