کُلبِه یِ چوبی *
فارغ التحصیلِ درسِ دلبری هستیجناب
من هم ازبختِ بدم مشروطِ چشمانِ توام!
کُلبِه یِ چوبی *
سعدیا گفتی که مهرش میرود از دل
ولی؛ مهر رفت و ماه آبان نیز آرامم نکرد .
کُلبِه یِ چوبی *
و در نهایت فقط کسانی با تو میمانند که زیبایی را در روحت دیدند اما مدهوش شدگان به ظاهر، یکی یکی خواهند رفت
_
کُلبِه یِ چوبی *
خبرت هست که دلتنگ نگاهت شده ام
بی قرار تو و چشمان خمارت شده ام
کُلبِه یِ چوبی *
خبرت هست که دلتنگ نگاهت شده ام بی قرار تو و چشمان خمارت شده ام
زمین،از دلبران خالیست یا من چشم و دل سیرم؟
که میگردم ولی زلف پریشانی نمیبینم..