رفقآ امشبدعاکنیدیہنفرکہخیلے
برامعزیزهشھادتقسمتشبشہ((:
#الــتماسدعــا🙂💔
توجھ‼️ توجھ‼️
مھربونآامروزسالگردشھادت
داشحمید{شھیدحمیدسیاهکالی}
#داداشبامرامشھادتتمبآرڪ♥:)
•⇩🦋🕊
ࢪفقآ ختم صلوات داریم📿
هرڪسیدرحدتوانشهرچندتآ
صلواتڪہمیتونہروبہآیدے
بندهبده⇦ @Nsg_313
منتظرمهآ
ببینمچیڪارمیکنید دیگہジ
#دمتونشھدایۍ^^💚!
✖️۵ توصیه #حاج_قاسم_سلیمانی به بسیجیان
انتشار عمومی بعد از ۵ سال
#هفته_بسیج
#سردار_دلها
•°•علـمـدارکـمـیـل•°•
╔❁•°•♡•°•❁╗
@komeil3
╚❁•°•♡•°•❁╝
با اومدن مجازی دنیا خیلی عجیب شد!
واسه آدمایی که مجازین حاضریم دل آدمای راست راستکی زندگیمونو #بشکنیم
#السیدةفاطمةالمعصومهجان🖤🖇•
اگرچهدرد...اگرچههزارغمداریم🌚
کنارحضرتمعصومهماچهکمداریم!؟🙂
#شهادتحضرتشتسلیتباد🖤⚡️•
•°•علـمـدارکـمـیـل•°•
╔❁•°•♡•°•❁╗
@komeil3
╚❁•°•♡•°•❁╝
【علمداࢪکُمیل🇵🇸】
#سلام_بر_ابراهیم ❤️ خوشا به حال تویی که کنار جانانی بدا به حال منی که اسیر زندانم... تو در سعادت م
خندهات
طـرحلطیفےاست
کہدیدندارد..
نازمعشوقدلآزارخریدندارد.. :)
هدایت شده از ‹ هیئتخادمانِولـےعصر ›
معرفۍشھیدجھادمغنیھ😍♥
درخدمتتونهستیمبزرگواران🌹🍃
#معرفی_شهدا
•هیئتخادمآنولےعصࢪ
☔️💦( @komeil_78)
【علمداࢪکُمیل🇵🇸】
معرفۍشھیدجھادمغنیھ😍♥ درخدمتتونهستیمبزرگواران🌹🍃 #معرفی_شهدا •هیئتخادمآنولےعصࢪ ☔️💦( @komeil_78)
معࢪفۍنامھشھیدجھادمغنیہ
همینالانتوۍهیئتمونࢪفقآ🙂♥
عزیزانۍکھمیخوانداداشجھادو
بیشتربشناسندرخدمتشونهستیم😄
【علمداࢪکُمیل🇵🇸】
«یک شب نزدیکیهای اذان صبح خواب دیدم که حمید گفت: «خانوم خیلی دلم برات تنگ شده، پاشو بیا مزار» معمو
دست لرزانم را روی سینه اش گذاشتم
دلم میخواست تپش قلب داشته باشد
زیر دستم حس کنم که هنوز قلب حمید من میتپد
ولی هیچ خبری نبود
هیچ واکنشی نشان نمیداد
سخت ترین لحظات برای یک همسر همین لحظات است😔
قلبی که یک عمر برای تو تپیده
حالا دیگر هیچ نبضی هیچ حرکتی هیچ حرارتی ندارد
قلب حمید من از حرکت باز ایستاده بود
همان قلبی که روز خواستگاری
به من گفته بود:
عشق اول این قلب خداست
عشق دومش امام حسین(ع)
و شما عشق سوم من هستی...
#شهید_حمیدسیاهکالی_مرادی
پنجشنبہ که میشود
دلـم هـرجا که باشد
بیتابِ خاڪ کویتان مےشود🕊
بہ خـود ڪہ می آیم
سر از مزارتان در مےآورم
بہ امیـد نیـم نگاهـے ...😔✋
#پنجشنبه_های_دلتنگے💔
#یاد_شهدا_با_صلوات🌸
•°•علـمـدارکـمـیـل•°•
╔❁•°•♡•°•❁╗
@komeil3
╚❁•°•♡•°•❁╝
' قَسمبھعصردھُمبیگمانشبِجمعهـ ؛
نگاھفاطمھتاصُبحبھسمتگودالاستـ ..
#شبجمعھ💔
【علمداࢪکُمیل🇵🇸】
#سِیدرضآ💔:) #درخواستۍࢪفقآۍکانالシ
دنبالشھادتم
ولیعرضہندارم
یہنگاهبہمنبڪن
میدونمگنہکارم😓💔
خیلےدلتنگمیشۍ . . .
ازسفرجابمونۍ
رفیقاتشھیدبشن
بازتوتنھابمونی😭
#جاماندھ!
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
امیدغریبان تنها....
#شب_جمعه
#دلتنگ💔
#امام_زمانم😔
•°•علـمـدارکـمـیـل•°•
╔❁•°•♡•°•❁╗
@komeil3
╚❁•°•♡•°•❁╝
برادر شهیدم....
این دستهای من یاری دستهای تورا میطلبد...
تا رسیدن به خدا.....
#سلام_بر_ابراهیم
#شهید_ابراهیم_هادی
#رفیقشهیدممنودریاب😔💔
•°•علـمـدارکـمـیـل•°•
╔❁•°•♡•°•❁╗
@komeil3
╚❁•°•♡•°•❁╝
https://harfeto.timefriend.net/16063370230273
حرفبزناندڪۍدلتراآزادڪنازحرفهاے
ماندهبرروےآن:))‼️
یڪم حرف بزنیـم رفقآ🙃
دلمـون امشب بد گرفتھ(:💔
•پاسخناشناسیات: @Komeil_78
【علمداࢪکُمیل🇵🇸】
https://harfeto.timefriend.net/16063370230273 حرفبزناندڪۍدلتراآزادڪنازحرفهاے ماندهبرروےآن:))‼
یعنیهیچیحرفینیست🙄😐
چقدرڪمحرفشدین😅
#هوالعشق🖤
#پارت_هفتاد_و_سه❃
#پلاک_پنهان🌿
#فاطمه_امیریヅ
سریع از ماشین پیاده شد،ماشین بچه ها را در کنار دانشگاه دید،امیر به محض دیدن کمیل به سمتش آمد.
ــ سلام قربان
ــ سلام
ــ یکی پیاده شد رفت داخل،سمت دفتر بسیج دانشگاه
ــ من میرم داخل ،به امیرعلی زنگ بزن خودشو برسونه
ــ بله قربان،همراهتون بیام؟
ــ نه لازم نیست
کمیل دستی به اسلحه اش کشید،تا از وجودش مطمئن شود،از حراست دانشگاه گذشت و به طرف دفتر رفت،طبق گفته ی حراست دفتر دانشگاه بعد از اون اتفاق دفتر را بستن،نگاهی به در باز شده ی دفترانداخت،مطمئن بود کسی که وارد دفتر شده کلید همراه داشته،نگاهی به اطراف انداخت،بعد اینکه از خلوت بودن محوطه مطمئن
شد ،وارد دفتر شد ،نگاهی به اطراف انداخت چیز مشکوکی ندید اما صدایی از اتاق اخری می آمد،آرام به سمت اتاق حرکت کرد،نگاهی به در انداخت که روی آن فرماندهی نوشته شده بود،اسلحه اش را در آورد به سمت پایین رفت،در را آرام باز کرد،نگاهی به اتاق انداخت که با دیدن شخصی که با اضطراب و عجله مشغول برداشتن مدارک از گاوصندوق است،اسلحه را به سمتش گرفت و گفت:
ــ دستاتو بگیر بالا
دستان مرد از کار ایستادند و مدارکی که برداشته بود بر روی زمین افتادند .
ــ بلند شو سریع
مرد آرام بلند شد
ــ بچرخ ،دارم میگم بچرخ
با چرخیدن مرد،کمیل مشکوک چهره اش را بررسی کرد ،به او نزدیک شد ،عینکش را برداشت و ریشی که برای خود گذاشته بود را از روی صورتش کند،تا میخواست عکس العملی به شخصی که روبه رویش ایستاده نشان دهد،صدای قدم هایی را شنید.
سریع دستش را دور گلوی مرد پیچاند وآن را به پشت در کشاند،و کنار گوشش زمزمه کرد:
ــ صدات درنیاد والا همینجا یه گلوله حرومت میکنم
صدای قدم ها به اتاق نزدیک شدکمیل حدس می زد که شاید همدستانش به دنبالش آمده باشند ،با وارد شدن شخصی به اتاق کمیل اسلحه را بالا آورد اما با دیدن شخص روبرویش که با وحشت به هردو نگاه می کرد،با عصبانیت غرید:
ــ اینجا چیکار میکنید؟؟
سمانه با ترس و تعجب به سهرابی که بین دستان کمیل بود خیره شده بود،نگاهش یه اسلحه ی کمیل کشیده شد از ترس نمی توانست حرفی بزند ،فقط دهانش باز و بسته می شد اما هیچ صدایی از آن بیرون نمی امد،با صدای کمیل به خودش امد.
ــ میگم اینجا چیکار میکنید
تا میخواست جواب کمیل را بدهد،صدای سهرابی نگاه هر دو را به خود کشاند،سمانه با نفرت به او نگاهی انداخت.
ــ تو کی هستی؟سمانه رو از کجا میشناسی
کمیل از اینکه سهرابی اسم سمانه را به زبان اورده بود عصبی حصار دستش را تنگ تر کرد و غرید:
ــ ببند دهنتو
سمانه با وحشت به صورت سهرابی نگاهی انداخت،با اینکه او متنفر بود ولی نمی خواست به خاطر اون برای کمیل دردسری بشه.
ــ ولش کنید صورتش کبود شد،توروخدا ولش کنی آقا کمیل
کمیل او را هل داد که بر روی زمین زانو زد و به سرفه کردن افتاد،
میان سرفه هایش با سختی گفت:
ــ پس کمیل تویی؟کمیل برزگر،پس اونی که رئیس کمر همت به نابودیش بسته تویی
کمیل که نگاه ترسیده ی سمانه را بر خود احساس کرد،برای اینکه سهرابی را ساکت کند تا بیشتر با حرف هایش سمانه را نترساند،غرید:
ــ ببند دهنتو تا برات نبستمش
سریع سویچ های ماشین را از جیب کتش دراورد و به طرف سمانه گرفت:
ــ برید تو ماشین تا من بیام ،درادو هم قفل کن
سمانه با ترس به او خیره شده بود که با تشر کمیل سریع سویچ را از دستش گرفت و نگاه نگرانی به آن دو انداخت و از اتاق خارج شد.
کمیل نگاهش را از چارچوب در گرفت و به سهرابی سوق داد:
ــ میدونم فکرشو نمیکردی گیر بیفتی ولی باید خودتو برای همچین روزی آماده میکردی
سهرابی پوزخندی زد و بدون اینکه جوابی به حرف کمیل بدهد،گفت:
ــ رابطه تو و سمانه چیه؟حالا دونستم چرا رئیس اینقدر اصرار داشت بشیری رو بزنیم کنار،اونا میخواستن با نابودی سمانه از تو انتقام بگیرن
کمیل با صدای بلند فریاد زد:
ــ اسمشو روی زبون کثیفت نیار
سهرابی که از اینکه کمیل را عصبی کرده بود ،خوشحال بود،نیشخندی زد و ادامه داد:
ــ بیچاره سمانه،اون ارزشش بیشتر از این چ..
با مشتی که بر صورتش نشست مهلت ادامه حرفش را کمیل از او گرفت:
ــ خفه شو عوضی،به خدا بخواید بهش نزدیکش بشیط میکشمتون
#ادامہ_دارد...
〇 @Komeil3➣
•ميخاے از اولش بخونے؟🙃🎈↓
🌿{https://eitaa.com/komeil3/8953