کنجِخلوت...!
دنبال کسی میگردم که وقتی دستم را از دستش درمی آورم و دوباره پیدایم میکند، برمن نتازد.
کنجِخلوت...!
دنبال کسی میگردم که وقتی دستم را از دستش درمی آورم و دوباره پیدایم میکند، برمن نتازد.
آنقد مرا به خاطر خودم بخواهد که هروقت به سراغ رفتم، حتی بعد از هزاران خطا و دوری کردن های مدامم بازهم به من لبخند محبت بزند.
وکسی که مرا دیوانه نداند و بیخود متهمم نکند.
درذهنم غوغایی است از چراها و اماها و آیاهایی که خیلی از هست و نیست های زندگی ام را به میدان میکشاند...
گاهی اتفاقی میوفته که در آن دخیل نیستی اما از شیرینی و تلخی اش سهم میبری
تو زندگی همه مردم سختی و گرفتاری هست. همه آدم ها از خوب تا بد. خاص و عام هرکردوم یه جوری درگیرن اما برای بعضی ، مشکل ها بزرگند و برای بعضی کوچیک. از نگاه هرکسی مشکل خودش بزرگه و برای بقیه کوچک و حل شدنی.
مشکل هر کسی بزرگتر از ظرفیت روحیش نیست هرچند مثل کوه دماوند باشه.
هرکسی مثل یک کسر بخش پذیره، صورت و مخرجش باهم تناسب داره.
فکرم به آنی منقبض و منبسط شد. بدنم نفهمید یخ کند یا حرارت را آنقدر بالا ببرد که عرق بر پیشانی بنشیند.