کنجِخلوت...!
دنبال کسی میگردم که وقتی دستم را از دستش درمی آورم و دوباره پیدایم میکند، برمن نتازد.
کنجِخلوت...!
دنبال کسی میگردم که وقتی دستم را از دستش درمی آورم و دوباره پیدایم میکند، برمن نتازد.
آنقد مرا به خاطر خودم بخواهد که هروقت به سراغ رفتم، حتی بعد از هزاران خطا و دوری کردن های مدامم بازهم به من لبخند محبت بزند.
وکسی که مرا دیوانه نداند و بیخود متهمم نکند.
درذهنم غوغایی است از چراها و اماها و آیاهایی که خیلی از هست و نیست های زندگی ام را به میدان میکشاند...
گاهی اتفاقی میوفته که در آن دخیل نیستی اما از شیرینی و تلخی اش سهم میبری
تو زندگی همه مردم سختی و گرفتاری هست. همه آدم ها از خوب تا بد. خاص و عام هرکردوم یه جوری درگیرن اما برای بعضی ، مشکل ها بزرگند و برای بعضی کوچیک. از نگاه هرکسی مشکل خودش بزرگه و برای بقیه کوچک و حل شدنی.
مشکل هر کسی بزرگتر از ظرفیت روحیش نیست هرچند مثل کوه دماوند باشه.
هرکسی مثل یک کسر بخش پذیره، صورت و مخرجش باهم تناسب داره.
فکرم به آنی منقبض و منبسط شد. بدنم نفهمید یخ کند یا حرارت را آنقدر بالا ببرد که عرق بر پیشانی بنشیند.
زندگی مثل دریاست. پراز حرکت های آرام و موج های ریز و درشت. بیشتر موج هایی که توی زندگی آدما میوفته به خواست خودشونه. بافکر خودشون کاری میکنن یا حرفی میزنن که موج میندازه تو زندگیشون. اگر درست عمل کنن مثل این موج نتیجه درسته عملشون با زیبایی نوازششون میده اگرهم بد که....
مه غلیظی از ای کاش ها روی ذهنم پایین می آید. هروقت وجودم را مه میگیرد همه قدرت های ذهنی ام ناکارآمد میشود.
کاش مه سنگین ذهنم مثل شبنم می نشست روی سلول های پژمرده روحم و صبح که میشد با نم شبنم ها بیدار میشدم.
اگرشبنم ها به هم وصل شوند و یک راه درست کنند مثل یک رود باریک جاری میشوند و چقدر زیبا میشود.