eitaa logo
کنجِ‌خلوت...!
484 دنبال‌کننده
4هزار عکس
1.4هزار ویدیو
15 فایل
«من پر از شعر غمم ؛ میلِ دلت نیست؟ نخوان!...» . صرفا دلی.. یه دفترچه شخصی برای اینکه شعرهایی که در طولِ روز می‌خونم، رو ذخیره کنم.. اگر خواستین استفاده کنین.. + ثبتِ خاطرات! . کپی؟! دعا کنید برامون(:
مشاهده در ایتا
دانلود
غم نخور بعدِ تو پشتیبان پرچم زینب‌ است(:
آقای اباعبدلله؟! بکش دستی به روی زخم های بی‌شمار من که اعجازی که دستت می‌کند، مرهم نخواهد کرد(:
این دو روز را کاملا در حرم سپری کردم.. تنهای تنها(: در سکوتی غریب؛ درحالی که دائماً حس کسی را داشتم که قلبش دارد از درون می‌ترکد و غمی عظیم لحظه به لحظه خنجر به دلش می‌کشد و جانش را پاره پاره می‌کند... صبحِ تاسوعا در حالی که موبایلم را روی مبل اتاقم پرت کردم از خانه بیرون زدم. حدودا ساعت ۱۰. دیگر حالم از این فضای مجازی مزخرف به‌هم می‌خورد. همیشه همین‌طور بوده‌ام... به دنبال فرصتی برای رها کردن این دنیای پوشالیِ پردروغ. رفتم تا مصلی و از آنجا تا هیئت کف‌العباس را پیاده طی کردم. گرما؟ به اندازه بیابان تفتیده‌ی کربلا که نیست... نهایت ۴۵درجه. بعد از روضه روانه شدم به سوی مأمنم(: حوالی ساعت ۴ عصر در حرم ماندم تا ۱۱ شب... تمام وقت صدای طبل و سنج و دمام با صدای روضه‌خوان و مداح و زجه مردم درهم می‌پیچید و قلبت را می‌لرزاند. از آنجا رفتم غمخانه و تا اذان صبح پای «وای حسین» گفتن‌های آقای نریمان‌پناهی ذره ذره درد کشیدم. مجدد خانه و بی‌خوابی... و امروزی که به همین منوال گذشت. صبح تا عصر با مقتل‌خوانی میرزامحمدی. عصر تا به حال در حرم ِمشکی‌پوش. حالا اما در بین صحن راه می‌روم و همه‌جا را نگاه می‌کنم تا این روز آخر را تا سال بعد از یاد نبرم... اما وقتی میان دسته‌های عزاداری ناگهان چشمم به پدر می‌خورد انگار کمی از وزنه‌ی سنگین روی قلبم کاسته می‌شود... نزدیک می‌روم و دست روی شانه‌اش می‌گذارم و می‌گویم: کی اومدی قم آقاسید؟! او هم که مرا می‌بیند گویی از پریشانی‌اش کاسته می‌شود... لباس مشکی خوب به تنش نشسته هرچند دیگر موها و محاسنش کاملا مشکی نیست... انگار در همین دهه پیرتر شده و نورانی‌تر... محکم به سینه می‌کوبد و اشک از چشمان سرخش روانه‌ست. خوب نگاهش می‌کنم و بغض می‌کنم. پیش خود می‌گویم برای دل دخترت بمیرم که حالا یتیم است آقا... من به این سن بعد از ده‌روز دوری پرپر می‌زدم برای دیدنِ پدر... آخر برای دخترها اولین و محکم‌ترین تکیه‌گاهشان [بابا] است(: دستم را محکم میان دستان مردانه‌اش می‌گیرد و حائلم می‌شود تا در ازدحام جمعیت به نامحرمی برخورد نکنم. بغضم سنگین‌تر می‌شود و گلویم درد می‌گیرد... حالا می‌گویم بمیرم برای خواهرت که دیگر هیچ محرمی نداشت تا در شلوغی مراقبش باشد. پدر می‌گوید: چیکار کردی با خودت بابا؟ چرا انقدر صورتت داغون شده؟ چیزی خوردی؟ برم آب بیارم؟ حالا دیگر توانم تمام می‌شود و بغضم می‌ترکد... خودش جواب سوالش را می‌گیرد از سکوتِ گریانم... باورم نمی‌شود تمام شد... حالا دیگر بی‌کس شده‌ایم... حالا دیگر گویی من و پدر در دل می‌گوییم ما که از نسل امام‌سجاد هستیم و همان ساداتی هستیم که روضه‌خوان‌ها دائم نامشان را می‌برند، چه کنیم با این داغ؟! چگونه حقش را ادا کنیم؟؟ کجا برویم؟ چطور عزاداری کنیم؟ چه بنویسم دیگر؟ باید امروز را پریشان گذراند... در ماشین که می‌نشینیم با همان اشک و آشفتگی غروبِ عاشورا را نگاه می‌کنیم و انگار دیگر هیچکدام توان نفس‌کشیدن‌ هم نداریم. حالا در خانه نشسته‌ام، هوا خنک است و همه‌چیز موجود. حالا دیگر جوری‌شده که دلم‌ می‌خواهد بخوابم و وقتی بیدار شدم بگویند تمام اتفاقات نقل شده در این روزها دروغی بیش نبوده باشد... حالا دیگر نمی‌دانم چه بنویسم؟.. حالا دیگر تمام پیام‌ها را رد می‌کنم. چون بیشترشان روضه‌ است... دیگر واقعا توانی برایم نمانده. می‌خواهم فرار کنم از تمام صداها. فرار کنم به سمت آقای کربلا... مرا در آغوش می‌کشی آقای امام‌حسین؟(: ٢٨ به وقتِ عاشورای ۱۴۴۷ ۱۵ / تیر / ۱۴۰۴ [نوشتاری پراکنده از احوالاتی پریشان.]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مسیر زندگی‌ام بین روضه بهتر شد دم حسین گرفتم دمم معطر شد(:
ما را کسی اگر نخرد ، میخرد حسین آقا مگر به داد دلم کم رسیده است؟ :)
:)))))))