آب از سرم گذشت در این موج بی کسی
ساحل، حریف طعنه دریا نمیشود
دل خوش به هیئتم، که شنیدم حضور تو
جز در هوای روضه سقا نمیشود..(:
هدایت شده از ‹مـٰاهِ مَـڹ›
- حالت چطوره؟
+ تا استخون دلتنگ نجف
تا استخون دلتنگ نجف
تا استخون دلتنگ نجف
تا استخون و تا ابد و تا همیشه دلتنگ و دلدادهی نجف :))
حالا ۵ یا ۶روز کامل شده..
شاید هم بیشتر!
یعنی حدود ۱۳۰ ساعت متوالی؛
سردرد امانم را بریده،
گویی از ازل چنین دردی با من بوده
و آتشش تا عمق جانم زبانه میکشد.
سرم را نمیتوانم بچرخانم،
نمیتوانم روی زمین بگذارم،
انگار سنگینی میکند و
نمیتوانم نگهش دارم.
فشارم روی ۸ و اینها مانده،
پشت پلکهایم انگار که آتشی عظیم
در حال سوختن است، نور و صدا
کشندهترین عناصر هستند برایم.
توانم بعد از چندروز تماماً رفته،
حتی حرفزدن برایم سخت است.
خوابم نمیبرد اصلا،
اشتهایم به صفر رسیده.
سجده که میروم تمام وجودم گویی
در درد کشندهی سرم جمع میشود
و به طرزی عجیب و جانکاه نبض میزند.
کل روز را در اتاق و در تاریکی دراز
میکشم تا بلکه کمی انرژی داشته باشم
برای تجمع شبانه یا عبادتی یا احیائی...
شبهنگام هم که به مصیبت بلند
میشوم و بیرون میروم اگر کسی کنارم
راه نرود از سرگیجه چشمانم سیاهی
میرود و زمین میاُفتم.
نمیدانم چه بلاییست که برسرم آمده.
با اینحال تمام این ۱۱روز را سیاهپوش
عزادار او بودم و به هربهانه و هرلحظه
برایش اشک ریختم...
هرجا سیاهی دیدهام،
هرجا چهرهی نورانیاش را
در تصاویر دیدهام،
هرجا صدای دلنشینش را شنیدم،
هرجا اسمش را میان فریاد مردم
شنیدم و سرم سوت کشید،
هرجا که از شدت گریه سردردم
به معنای واقعی کلمه طاقتم را میبرید
و بدنم سست میشد، هرجا.....
بازهم خداروشکر که همه میدانند
در داغ او خدا صبری قرار داده که
اگر نبود مردم دق میکردند از یتیمی.
شب قدر اول را به حالتی ویران در
خانه گذراندم، اما دومین شب را رفتم
به جمکران، بعد از هر فراز جوشنکبیر
سرم را میان دستانم فشار میدادم
تا بلکه بتوانم کمی ذهنم را از فکر به درد
دور کنم، با اینحال که اطرافیان گفتند:
سادات امشب خواهشا کمتر اشک بریز
و بیشتر مراقب خودت باش؛ نتوانستم...
در این میان تنها قوت قلبم این بود
که اول مثل امشبی که نتوانستم از جا
بلندشوم تا تجمع بروم، مردمی هستند
که میدان را خالی نگذارند و پشت
رهبرمان باشند.
و دوم اینکه همسرم را به بهانهی
مراسمهای خانوادگی برای عزای رهبرمان
دوبار دیدهام، گرچه که او هم بار دومی
که آمد باورش نمیشد من به چنین روزی
افتاده باشم و مجبور شد با هزار هزار
نگرانی به سمت وظیفهاش برگردد.
نمیدانم؛ چه بگویم؟!
شاید واقعاً درد یتیمی برایم
غیرقابلتحمل بوده و هست
که اینگونه به حالی غریب گرفتار
و دچار شدم...
[شرحی از احوالاتِ نمیدانم ِاین روزها!؛]
کنجِخلوت...!
کوچه خیابونای تهران.. جایی که تا یک ساعت پیش رهبری توی هواش نفس کشیدن(:
چقدر دلم برای بیت تنگ شده!:)