eitaa logo
کنجِ‌خلوت...!
484 دنبال‌کننده
4هزار عکس
1.4هزار ویدیو
15 فایل
«من پر از شعر غمم ؛ میلِ دلت نیست؟ نخوان!...» . صرفا دلی.. یه دفترچه شخصی برای اینکه شعرهایی که در طولِ روز می‌خونم، رو ذخیره کنم.. اگر خواستین استفاده کنین.. + ثبتِ خاطرات! . کپی؟! دعا کنید برامون(:
مشاهده در ایتا
دانلود
:))💔
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
گفتند آب حیات؟! گفت: چای روضه اباعبدلله♥️
کنجِ‌خلوت...!
غم زمانه خورم؟ یا فراق یار کشم؟!... به طاقتی که ندارم.. کدام بار کشم؟؟
کنجِ‌خلوت...!
۰«گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود»۰
[گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود گاهی بساط عیش خودش جور می شود گاهی دگر، تهیه بدستور می شود گه جور می شود خود آن بی مقدمه گه با دو صد مقدمه ناجور می شود گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست گاهی تمام شهر گدای تو می شود… گاهی برای خنده دلم تنگ می شود گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود گاهی تمام آبی این آسمان ما یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود ازهرچه زندگیست دلت سیر می شود گویی به خواب بود جوانی‌ مان گذشت گاهی چه زود فرصت مان دیر می شود کاری ندارم کجایی چه می کنی بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود]
و من امروز بی تابم توان ایستادن روی پایم نیست بی تابم چرایش را نمیدانم شاید بی قرار کاروان عاشقان هستم همه رفتند. جا ماندم ز رفتن من چرا پاهای من در بند و زنجیر است؟ شاید رو سیاه اربعین هستم نبودم لایق این راه شاید من و شاید عشق او در سینه ام کم بود اما نه! من از هر عاشقی عاشقترم عشق کربلا دارم نبوده قسمتم شاید و یا تقدیر شاید این چنین بوده نمیدانم کجا هستند یارانم؟ الهی من بگردم دور صورتهای خاک آلود الهی من فدای تاول پاهای بی جوراب الهی من به قربان لبان تشنه آنان الهی پیش مرگ دوستانم الهی جان نثار چای ریز موکبان گردم اما... اگر جا ماندم از رفتن دل ناقابلم را داده ام دست رفیقانم رسانندش به دور کعبه شش گوشه آقا شاید با سپردن دست مولایم شود آرام قلب عاشق و بی تاب ناآرام شاید علت بی تابی ام امروز این بوده... شاید سال دیگر... سالهای بعد... عنایت کرد توفیق زیارت را عمود یک ، دو و سه ، یکهزار و چارصد و پنجاه و دو تک تک وانگه ... بر آید آرزوهایم و اکنون بر امیدم اشک میریزم رفیقان منتظر هستم که برگردید دلم را باز گردانید تبرک گشته است آن دل که... داغون است، مجنون است برایم بازگردانید آن دل را که عشق یا حسین در عمق آن جاریست بر گردید باز آرید دل دیوانه ام را بازگردانید...بازگردانید...بازگردانید...
کنجِ‌خلوت...!
حفره‌ای بود پر از خون وسط سینه‌ ی من... مهرت افتاد به قلبم ضربان شکل گرفت :)
دست در دست تو دادیم و جهان شکل گرفت حرکت کرد زمین بعد زمان شکل گرفت مژه‌ات تیر کجی بود و برای پرتاب چونکه ابروی تو خم گشت کمان شکل گرفت  همه انگار که ناخواسته لبخند زدند نامت آن لحظه که در بین دهان شکل گرفت حفره‌ای بود پر از خون وسط سینه‌ من مهرت افتاد به قلبم ضربان شکل گرفت تا که سلمان وسط ظهر پس از نام نبی اَشهَدُ اَنَّ علی گفت اذان شکل گرفت  مثل خونی که به رگ‌های بدن جریان داشت شیعه‌گی نیز پس از این جریان شکل گرفت با تو هر جای خرابی شده آبادترین بی‌تو در شهر، خرابات مُغان شکل گرفت با علی‌اصغر تو روز جهانی عطش با علی‌اکبر تو روز جوان شکل گرفت سر مولا که سری گشت میان سرها نقشه‌ی قتل علی در رمضان شکل گرفت ۱٢٨
+ وَ حَنیْنی ألیکَ یَقْتُلُنی ..؛
حــالِ من خوب.. ولی... نبضِ دلــم بی تاب است.. جرعه ای کرب و بلا میخواهد، و نسیمی که از ایوانِ طلا می آید... یک دو راهی ... که نداند به قمر خیره شود یا خورشید؟ دل من غرق شدن میخواهد.. غرقِ سیلی که به لبیک، چنان خو کرده، که زمین از تپشش می لرزد... حالِ من خوب... ولی نبض دلم بی تاب است...😭
حدیث عشق تو دیوانه کرده عالم را به خون نشانده دل دودمان آدم را غم تو موهبت کبریاست در دل من نمی دهم به سرور بهشت این غم را غبار ماتم تو آبرو به من بخشید به عالمی ندهم این غبار ماتم را زمان به یاد عزایت محرم است حسین اگر چه شور دگر داده ای محرّم را اگر بناست دمی بی تو بگذرد عمرم هزار بار بمیرم نبینم آن دم را گدای دولت عشقم که فرق بسیار است گدای دولت عشق و گدای درهم را به نیم قطره ی اشک محبّتت ندهم اگر دهند به دستم تمام عالم را محبّت تو بود رشته ی نجات مرا رها نمی کنم این ریسمان محکم را به عاشقان تو نازم که بهر جانبازی گزیده اند همیشه خط مقدم را گناهکارم و یک عمر چشم گریانم به زخم های تو تقدیم کرده مرهم را به یُمن گریه برای تو روز محشر هم خموش می کنم از اشک خود جهنم را سخن زسوز دلت با که می توان گفتن که سوختی دل بیگانه را و محرم را نشست تخت سلیمان به خون چو یاد آورد حدیث قتلگه و ساربان و خاتم را سپهر از چه نشد پاره پاره آن ساعت که نقش خاک زمین دید عرش اعظم را روا نبود که امت به سر بریدن تو دهند اجر رسالت رسول خاتم را بنات فاطمه را بانگ العطش بر چرخ به جای آب بجوشد زسینه خون یم را لب از ثنات نگیرد دمی، اگر ببرند هزار مرتیه دست و زبان (میثم) را
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا