کنجِخلوت...!
حفرهای بود پر از خون وسط سینه ی من... مهرت افتاد به قلبم ضربان شکل گرفت :)
دست در دست تو دادیم و جهان شکل گرفت
حرکت کرد زمین بعد زمان شکل گرفت
مژهات تیر کجی بود و برای پرتاب
چونکه ابروی تو خم گشت کمان شکل گرفت
همه انگار که ناخواسته لبخند زدند
نامت آن لحظه که در بین دهان شکل گرفت
حفرهای بود پر از خون وسط سینه من
مهرت افتاد به قلبم ضربان شکل گرفت
تا که سلمان وسط ظهر پس از نام نبی
اَشهَدُ اَنَّ علی گفت اذان شکل گرفت
مثل خونی که به رگهای بدن جریان داشت
شیعهگی نیز پس از این جریان شکل گرفت
با تو هر جای خرابی شده آبادترین
بیتو در شهر، خرابات مُغان شکل گرفت
با علیاصغر تو روز جهانی عطش
با علیاکبر تو روز جوان شکل گرفت
سر مولا که سری گشت میان سرها
نقشهی قتل علی در رمضان شکل گرفت
#حضرت۱٢٨
کنجِخلوت...!
+ وَ حَنیْنی ألیکَ یَقْتُلُنی ..؛
و دلتنگی تو میکشد مرا!...
#عربیات
حــالِ من خوب..
ولی...
نبضِ دلــم بی تاب است..
جرعه ای کرب و بلا میخواهد،
و نسیمی که از ایوانِ طلا می آید...
یک دو راهی ...
که نداند به قمر خیره شود یا خورشید؟
دل من غرق شدن میخواهد..
غرقِ سیلی که به لبیک، چنان خو کرده،
که زمین از تپشش می لرزد...
حالِ من خوب...
ولی نبض دلم بی تاب است...😭
حدیث عشق تو دیوانه کرده عالم را
به خون نشانده دل دودمان آدم را
غم تو موهبت کبریاست در دل من
نمی دهم به سرور بهشت این غم را
غبار ماتم تو آبرو به من بخشید
به عالمی ندهم این غبار ماتم را
زمان به یاد عزایت محرم است حسین
اگر چه شور دگر داده ای محرّم را
اگر بناست دمی بی تو بگذرد عمرم
هزار بار بمیرم نبینم آن دم را
گدای دولت عشقم که فرق بسیار است
گدای دولت عشق و گدای درهم را
به نیم قطره ی اشک محبّتت ندهم
اگر دهند به دستم تمام عالم را
محبّت تو بود رشته ی نجات مرا
رها نمی کنم این ریسمان محکم را
به عاشقان تو نازم که بهر جانبازی
گزیده اند همیشه خط مقدم را
گناهکارم و یک عمر چشم گریانم
به زخم های تو تقدیم کرده مرهم را
به یُمن گریه برای تو روز محشر هم
خموش می کنم از اشک خود جهنم را
سخن زسوز دلت با که می توان گفتن
که سوختی دل بیگانه را و محرم را
نشست تخت سلیمان به خون چو یاد آورد
حدیث قتلگه و ساربان و خاتم را
سپهر از چه نشد پاره پاره آن ساعت
که نقش خاک زمین دید عرش اعظم را
روا نبود که امت به سر بریدن تو
دهند اجر رسالت رسول خاتم را
بنات فاطمه را بانگ العطش بر چرخ
به جای آب بجوشد زسینه خون یم را
لب از ثنات نگیرد دمی، اگر ببرند
هزار مرتیه دست و زبان (میثم) را
ظلم شب را شانه دلدار می باید که نیست
سوگ دل را دلبری غمخوار می باید که نیست
خانه ی رویای ما چندیست ویرانه شده
دور یک کاشانه را دیوار می باید که نیست